تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

هوا سرد شده تهران؟!  من برف میخواااام!

8->

روز خوبی بود. آخر هفته همیشه خوبه ::)


از دل برود هر آنکه از دیده برفت...

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:0 توسط ستاره| |

 دیشب یه خواب عجیبی دیدم، تمام روز تو فکرم بود. دو تا بچه خوشگل با چشمای درشت قهوه ای روشن داشتن میخندیدن، من که از بچه های زیر ده سال بدم میاد عاشقشون شده بودم :دی اصلا نمیتونم توصیف کنم چقدر خوشگل بودن :-< حیف 

از اونجایی که آدم تو خواب یه چیزایی رو همینجوری بی دلیل میدونه منم میدونستم که اینا مال منن :)) 

امتحانا تموم شد، یوهو.

الان باید خوشحال باشم، ولی خب! بعد از این همه روز بالاخره کنارم نشست امروز و اون وقت تمام مدت با دوستم حرف زد به جای من! هعی. دو تا زاپاس دارم عوضش :-" 

طبق معمول تک و تنها پاشدم رفتم کی ال سی سی سینما فیلم 2012 رو دیدم، دو ساعت و چهل دقیقههههه بودش. بعدشم رفتم بغل دریاچه اونجا نشستم با آی پادم بسی حال داد. ولی خب از نگاهای بقیه معلوم بود که خیلی دپرس میزدم :))

.I love my pain

sønt :)

میرم بخوابم. 


کی میشه این ماه مزخرف آبان تموم بشه راحت شیم. یه سال نشد بدون درگیری و دعوا بگذره.:.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 17:48 توسط ستاره| |

"نمیذارم این روزا...یادم بره... :)"

خب حالا یکمی روز شماری های منو باید تحمل کنین اینجا...

تنها نکته مثبتش اینه که وبلاگم از این به بعد هر روز آپ میشه :))

توییترمو بستم یک مدتی، به دلایل خاص و اینکه دارم ترک اعتیاد میکنم :دی

ولی خب از اونجایی که نمیشه یهویی ترک کرد، فعلا یه مدت سر وبلاگم خالی میکنم کمبود توییترو ::)


دوست دارم یادم بیاد چطوری زندگی میکردم قبل از توییتر!

فردا روز آخر امتحانای ترمه و فرانسه دارم، واسه همین نتم :-" :))

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:5 توسط ستاره| |

det du skrev var helt meningsløst

D:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:49 توسط ستاره| |

Parce que j’en ai les larmes aux yeux
Que nos mains ne tiennent plus ensemble
Moi aussi je tremble un peu
Parce que je ne vais plus attendre

Est ce qu’on va reprendre la route
Est ce que nous sommes proche de la nuit
Est ce que ce monde a le vertige
Est ce qu’on sera un jour puni

Est ce que je rampe comme un enfant
Est ce que je n’ai plus de chemise
Et c’est le bon Dieu qui nous fait
Et c’est le bon Dieu qui nous brise

Est ce que rien ne peut arriver
Est ce qu’il faut qu’il y ait une justice
Je suis né dans cette caravane

...Et nous partons, aller viens

Parce que ma peau est la seule que j’ai
Que bientôt mes os seront dans le vent
Je suis né dans cette caravane
...Et nous partons, aller viens

WATCH


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:6 توسط ستاره| |

من زنده ام! فقط زمان یکمی تندتر از حد معمول میگذره و الان کف کردم وقتی اومدم دیدم یه ماهه آپ نکردم اینجا رو. پوزش های شدید بنده رو بپذیرین ققنوس جون! و مرسی که سر میزدی. (و بقیه، میزدین)

امتحانای نیم ترمم تازه هفته پیش تموم شده و دو هفته دیگه هم امتحانای آخر ترم اوله و بعدش کل دسامبر تعطیلیم! زندگی خوبس، خوش میگذره. به جز دلتنگی های گاه و بی گاه که اونم میگذره...

هشت هشت هشتاد و هشت، از چهارم دبستان منتظر این روز بودم! کلی هم دلم میسوخت چرا هفت هفت هفتاد و هفت سه سالم بوده هیچی یادم نیس

آه ه ه ه، از صبح ساعت شیش که واسه مدرسه پاشدم بیدارم تا الان که یازده و ده دقیقه اس و دارم میمیرم از خواب و اینو تو خواب نوشتم و فردا میزنم پاکش میکنم و تقصیر تاریخ امروز بود که آپ کردم و روز سختی بود و بعدش رفتم سینما بعدش دایی و زن دایی گرام که از ایران اومدن رو چرخوندیم کمی تو کی ال سی سی خودمم چرخیدم تو کتابفروشی بعد از یه ماه دوری (!) و تصمیم گرفتم برم سی دی های آموزش زبان نروژی رو بگیرم رسما شروع کنم دیگه. به هر حال پایه مهمه دیگه 

راستی دو ماهه ویولن رو هم شروع کردم، اصلا نمیفهمم چرا میگن سخته!  خیلی طبیعیه واسم وقتی میگیرم دستم میزنم، آشنام باهاش. برعکس گیتار که هیچوقت نتونستم درست ادامه اش بدم چون طبیعتامون سازگار نیس:دی یه چیزی تو مایه های تاریخ و ریاضی!

فیلم Time Traveler's Wife رو دیدم، یا بعد از د نوت بوک توقعم از راشل مک آدامز بالا رفته یا اینکه فیلم جا داشت بهتر باشه. قشنگ بود به هر حال کلی :)

برم بخوابم که فردا با اینکه آخر هفته اس ولی باز باید صبح پاشم داریم میریم ساحل ملاکا، صبح زود میریم دوازده شب برمیگردیم کی ال باز.  (یک غر کوچولو: تمام هفته که میرم مدرسه یه روزم نمیذارن به حال خودم باشم! مامان میکشتم الان!:دی)

چه نوشتن حال میده. داشت یادم میرفت ::)

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:49 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin