تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

این که من یه هفته اس اینو گذاشتم به حال خودش صرفا و کاملا به دلیل اینه که هیچ ایده ای ندارم در موردش بنویسم! :دی 

این هفته علاوه بر شنبه و یکشنبه که تعطیلیم دوشنبه و سه شنبه هم به خاطر عید فطر تعطیله و الان مالاییا خیلی خوشحالن و همشون رفتن مسافرت! (بزرگ ترین تعطیلیشونه، دو روز! روی هم دوازده سیزده تا تعطیلی ندارن تو کل سال) 

معلمای گوگولی منم نامردی نکردن و کلـــــــــی تکلیف دادن بهمون! این دو روزو استراحت کرده بودم حالا امروز و فردا باید بشینم اینا رو تموم کنمممم

حساسیتم هم دوباره داره بر میگرده گویا! دارم به این نتیجه رسیدم به آب و هوای مالزی حساسیت دارم:دی

از بلاگفا هم به شدت داره حالم بد میشه، یهو پنج شنبه و جمعه غیر قابل دسترس شد، مثل خرداد که یهو غیر قابل دسترس شد و فرداش گفتن مشکلات فنی بود! ما گوشامون درازه آیا؟

خلاصه! درسته من تنبلیم میام برم سراغ یه وبلاگ دیگه اونم تو ورد پرس ولی حالا میرم تا چشم آقای بلاگفا درآد! :دی


ویرایش(واسه ققی!): حالا تا اینجا که یاد من افتاده بودی خب گوشته رو واسش میخریدی دیگه! گناه داشت! :دییییییییییی

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:45 توسط ستاره| |

خب بازم نوزدهم شهریور شد! ققنوس و وبلاگم با هم تولدتون مبارک!

وبلاگم که دو سالش میشه حالا ققی رو نمیدونم!  فکر کنم چون تولدشون یکیه اینقدر به هم وابسته ان!  این همههههه روز من قشنگ باید هیجده شهریور اسم وبلاگ تو خواب بهم الهام میشد که فرداش برم درستش کنم تولد دو تا از فک و فامیلا هم امروزه

فردا هم تولد سانازه

کلا تولد تو تولده  مبارک و اینا!

دس دس دس !!!

چه پست خزی شد! :))

دلم واسه سفرنامه نویسی و خاطره نوشتن تنگ شده! کاشکی حسش بیاد از مدرسه بنویسم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:49 توسط ستاره| |

چقدر فیلم آپ قشنگ بود!



مدرسه من از چهارشنبه شروع شده مثل بچه های خوب دارم زندگیمو میکنم! :)) 

هممم. یونیفرم دخترا دامن و کت و کرواته که من هنوز یاد نگرفتم کروات رو چطور ببندم:دی

البته دخترا نبندن گیر نمیدن! پسرا نبندن میکشنشون! :دییییییییی

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:36 توسط ستاره| |

Oh daddy

Why are you right when I'm so wrong? I'm so weak but you're so strong

Everything you do just seems so right

And I can't walk away from you...even if I tried



Fleetwood Mac - Oh Daddy


P.S: leave me a comment, dad

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط ستاره| |

من یه دوستی دارم تو کلاس زبانم اسمش نیکیه Nicky! بعد تو اندونزی دنیا اومده ولی مالزی بزرگ شده و اینجا زندگی میکنه کلا. یه روز قبل از اینکه تیچرمون بیاد سر کلاس همینجوری داشتیم حرف میزدیم، یهو نیکی گفتش بیا چند کلمه به ما فارسی یاد بده!  منم که بر اثر تجربه های قبلی میدونستم فارسی پره از خ و ق و اینا واقعا نمیتونن همچین صدایی در بیارن میخواستم بپیچونم! که نمیشد! آخرشم گفتم اوکی! چیو میخواین بدونین؟!

بعد نیکی گفتش آی چی میشه تو فارسی؟ 

- َمن!

(کمی ِبر و ِبر نگاه کرد!)

- خب! یو چی میشه؟

- تو!

- tow?!

- نه! تو! همینجوری فقط تو!

سری تکون داد!

- خب لاو چی میشه؟

و در این لحظه من عزا گرفتم که چطوری یه جوری بهش بگم که بتونه ق رو تلفظ کنه...نفس عمیقی کشیده و چشمامو بستم و گفتم "عشق!"

سکوتی حکمفرما شد!

- huh?! esh-hhh?!

- No, you don't have it in English, it's ghhhh

- hhhhh?!

- ghhh!

-hhhhhhhh!

- Okay forget it, just say hhhhh!

و نیکی لبخندی پیروزمندانه زد و گفت:

- man eshhh to!

- Huh?! You meant I Love You?!?

- Yeah!

- Well it's a lot more complicated than that....

بعد دیگه تیچر اومد و من از دست توضیحات اضافه نجات پیدا کردم 

یه بارم تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودیم (خونه هامون نزدیکه، با هم میریم) اون داشت با ام پی تیری آهنگ گوش میکرد منم آی پاد تو گوشم بود و طبق معمول با بی حوصلگی آهنگا رو رد میکردم تا یه آهنگ مناسب با حال اون موقع من پیدا بشه، که چشم نیکی به آهنگ ستاره شادمهر افتاد و از اونجایی که براش جالب بود اسم یکی اسم یه آهنگ باشه (توضیحات بعدی من: Well my name is different :D) نشست آهنگو گوش کرد و از اول تا آخرشم میخندید! 

خلاصه که اینا...داستانی داریم تو کلاس سر زبان و اسم (!) من! جلسه اول مسابقه بود کی میتونه اسممو درست بگه

راستی ساناز جان عزیزم! من پست قبلی رو با فرض این که همه میدونن اون جمله واسه متینه نوشتم! جا داره از استاد تشکر کنم واسه الهام بخشی و اینا

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:49 توسط ستاره| |

می درخشی. تنها لحظه ای. اما می درخشی باز، مثل قدیم ها که از جنس من بودی. مثل قدیم ها که زورمان نمی آمد برای صمیمانه حرف زدن. مثل قدیم ها که حالا خیلی دور به نظر می رسد. مثل قدیم هایی که برایم  وجودش تعجب آور است، بس که این روزها و ماه ها نیستی.

نه! من قول داده ام به خودم، به  تو، به اینها و آنهایی که آماده اند برای زخم زبان زدن و بدگویی کردن. من قول داده ام به هر دویمان. وقتی غرورم را شکستند قسم خوردم که دیگر تکرار نمیکنمش. وقتی نگاه سرزنش آمیزت را دیدم به خودم قبولاندم که تو هم جزو آنها شدی. به خودم قول دادم که از حریم سنگی ایی که برایمان تعیین کردی جلوتر نیایم. "چیزی که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است." .اما با امیدهایم چه کنم؟ با قلبی که با اشتیاق تند تند میزند؟

لحظه ای است اما! دوباره می شوی همان مترسک جدیدی که من خیلی وقت است نمی شناسم. من هم تمام امیدهایم را در قلبم مدفون میکنم، ساکت که شدند دوباره می شوم همان آدم جدیدی که تو نمی شناسی.اینجوری برای هردویمان بهتر است. برای آنها هم بهتر است. برای تو هم...

نمی دانم آن "چیز" چطور تمام شد که شروع دوباره اش اینقدر وحشتناک است. کی و کجا، نمیدانم. گمان نمی کنم تو هم بدانی.  آن طور که میگویند "زندگی است دیگر." میگذرد. همه چیز میگذرد.

و نمی دانم که چطور آغاز شده بود. فقط می دانم بود. از همان دم که شناختمت آنجا بود. یا شاید توهم من است...!!

اما نه. یادم می آید حرف هایت را.  من برایت ارزشمند بودم. خالصانه ترین حرف های یک دوست را از تو شنیدم. دوستی مان ارزشمند بود. دوست داشتی مرا. نه مثل عاشق ها، مثل دو دوست. هر چند کوتاه، دوستی واقعی را با تو تجربه کردم اما. هیچکس دیگر جایت را نگرفته. 

قدیم ها گذشته. خیلی وقت است. تمام شده. ماه هاست به خودم قبولانده ام که رفته ایی برای همیشه. وجودت هست. هر وقت دلم بخواهد می توانم پیامی برایت بگذارم. هر وقت دلم بخواهد می توانم یکی دیگر از آن گپ های سرد و بی مزه را با تو داشته باشم. دلم نمی خواهد اما. خاطره قدیم ها که هجوم می آورد، نمی توانم قبول کنم این حضور سردت را.  گاهی آرزو می کنم کاش دوستیمان که نابود شد، تو هم می رفتی. خاطره های خوبت را می خواستم فقط. اما هنوز حضور داری...هر چند بی روح. هر چند دور. هر چند که نه من تو را می فهمم نه تو من را.

و من هنوز زیر لب با خود تکرار میکنم چیزی که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است...اشتباه است...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:51 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin