تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

یکی از عجایب دنیا سرما خوردن تو مالزیه که من الان خوردمش:دی

حساسیتم هم برگشته سر جاش:X


پ.ن: کاشکی دنگی یا H1N1 نباشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:9 توسط ستاره| |

این دغل دوستان که میبینی

مگسانند دور شیرینی...


رونوشت به ققنوس! که فکر میکنه من دوستای زیادی دارم...!!

(منظورم به هیچ وجه تو نیستی. :) )

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:5 توسط ستاره| |

من مست و تو ديوانه، ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه!

در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه...

هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه

اي لولي بربط زن تو مست تري يا من؟
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه...

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم،
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه!

گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان!
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

من بي دل و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه

تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه...

مولانا

 گوش کنید با صدای عصار

این شعر خیلی میپیچه تو سرم این روزا...!!

 

پ.ن: میخوام از بلاگفا برم (یا کوچ کنم به قول دوستان!) ولی آرشیوش گناه داره! بعدم اسمش هم عوض میشه...نظرتون؟ هوووم؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:49 توسط ستاره| |


"But I would walk 500 miles
And I would walk 500 more
Just to be the man who walked 1000 miles
To fall down at your door..."
Download

han synger og mitt liv er et drøm.


No need to say more about how I adore this "Fairytaler"! :D



s i m p l y c a n ' t e x p l a i n ,
a n d s i m p l y y o u w o n ' t u n d e r s t a n d

doostam kalafe shodan :))

But I'M NOT OBSESSED
look at these arms! They remind me of my dad's =]
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:47 توسط ستاره| |

ا

ی

ن


ت

ر

ا

ن

ه


ت

ا


ه

م

ی

ش

ه


ت

و


ر

و


ی

ا

د


م

ن


م

ی

ا

ر

ه

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط ستاره| |

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است،

دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است.


تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی

تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است،

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.


تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالیهای پی در پی

تو را از نیمه ره برگشتن یاران

تو را تزویر غمخواران

ز پا افکند؛


تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد

تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛


تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است؛


تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است

خواهی رفت

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم

من اينجا عاشق اين خاک؛ اگر آلوده يا پاکم؛

من اینجا تا نفس باقی است می مانم

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم...


امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست،

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می مانم.

من اینجا روزی آخر از دل این خاک

با دست تهی، گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید

سرود فتح می خوانم


و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت...


فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:51 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin