m y 3 6 5 d a y s
Time Can Never Mend
ولی هیچ آهنگی ازشون تو این لپ تاپ ندارم، حوصله دانلودشون هم نیست! ::) فقط فقط مرســــی برای آهنگ Shining Star و لقبی که به خاطر اون توسط یکی به من داده شد! D: دلم برای اون "یکی" هم خیلی تنگ شده! نتونستم ببینمش. امیدوارم نفهمین منظورم کیه وگرنه زنده زنده تو کامنتا پوستم رو میکنن! :)) ... .. . بسه. قرار بود برنگردم به گذشته. هوووم! دیگه چه خبر؟!؟ D: من همونم که میخواستم از ایران فرار کنم؟ از هر چی فرودگاه و هواپیما و پروازه دیگه بدم میاد... همه چی میخوام، وقتی بهشون رسیدم، دیگه نمیخوام! خ و ب ن م ی ش م (م ی ش م؟) مهم نیست. دوباره رفتم. کی اهمیت میده؟! خیلی خوش گذشت این سه روز. فکر نکنم دیگه اجازه بدن بهم بیام باز. اگه ندیدمتون ، ببخشید! حساسیتم شروع شده باز. ولی نمیتونه جلوی این روزای خوب رو بگیره...!! کاشکی احساس اینکه روزای ایرانم برنامه ایی ندارن اشتباه باشه. ::) این روزا باید تصمیم های مهمی بگیرم! ولی فقط میخوام قایم بشم. امروز ساعت 10 رفتم خونه نوا! :)) میخواستم سورپرایزش کنم نشد، خودم خودمو لو دادم!! D: بعدش بعد از کلی همدیگه رو تحویل گرفتن ساعت 11 پا شدیم رفتیم نمایشگاه، که کلی دوست دیگه رو دیدم و خوشحال شدم بسی!! خیلی هم خوش گذشت ، با اینکه دو سه تا از دوستایی که میخواستم ببینمشون نبودن، با اینکه دو ساعت بعد از اینکه رسیدم خونه پاشدم رفتم نمایشگاه! :دی! فقط به خاطر نخوابیدن این چند شب همش احساس میکنم تو خواب دارم راه میرم، نمیدونم چه جوری توصیفش کنم! مثل اینه که جسم آدم طبق عادت حرکت کنه و ذهنت خواب باشه. حتی چند مورد توهم هم زدم! :)) دو روز گذشته و هنوز خیال خواب ندارم. چه شده است مرا؟!؟! در کل خوب بود، چون این سه ماه دوری باعث شد قدر هر لحظه از دیدن دوستام رو بدونم...بهشون بگم چقدر برام ارزش دارن و تمام چیزایی که قبلا اصلا نمیخواستم و نمیتونستم بگم و نشون بدم!! میشه گفت عوض شدم. دیگه اون بچه بازیا رفتن کنار! خ و ش ح ا ل م . ::) پ.ن: آیا من اجازه ندارم یک عدد ققنوس خاموش تو نمایشگاه ببینم؟ D: 9 ساعت تو هوا بودم، 6 ساعت هم تو فرودگاه های مختلف مشغول وقت گذرانی! خلی راه جالبی نبود واسه 17 اردیبهشت رو گذروندن. ولی خیلی خوشحالم!! فقط خیلی سرده ها! ::) باز دوباره باید برم تو هواپیما و واسه یه روز از کل دنیا بی خبر باشم!! اونم واسه ده روز دیدن دوستان و خانواده! می ارزه! :دی کلا حدس میزدم که نوستالژی رو بنویسم چند نفر پیدا میشن...منتظر بقیه شیم!! :)) اون ساعت زرده که سمت چپ پایینه به وقت کوالالامپوره ، خواستین یه نگاه بندازین هر بار که اومدین تو وبلاگ ببینین نویسنده اش در چه حاله! البته واسه من خیلی طول کشید لود بشه ، امیدوارم به خاطر این باشه که اینترنتمون داره بازی در میاره باز! هووووف. راستی! من یه حمله حساسیتی شدید داشتم هفته پیش ، افتضااااااح بود! ولی چه دردی داشت! اگزمای آتوپیک یه بیماری مزمن پوستیه که دلیل خاصی نداره و درمان خاصی هم نداره! فقط بعضی وقتا وقتی تحریک بشه عود میکنه...من دیگه به اومدن ایشون تو بهار عادت دارم ولی امسال خیلی بد حمله کرد نامرد!! از هر ده نفر هم نه نفر دیگه علامتاشو بعد از 14 سالگی نشون نمیدن و اون یکی تا آخر عمرش باید تحویل بگیره اینو و من به خودم تبریک میگم واقعا که این یک نفر خوش شانس خودمم! واگیر دارم نیست!!! کاملا ارثیه. خدایی من حاضرم بچه دار نشم که اینو نگیره! اون طفلکی چه گناهی کرده خب!! خوب و خوش و سالم و سرحال و اینا باشید!! نوستالژی یعنی بیسکوییت پنج شنبه ایی!! اول یا دوم دبستان بودم و پنج شنبه ها مامانم میومد دنبالم از مدرسه ، ذوق میکردم! فقط پنج شنبه ها...بعد منو میبرد یه شیرینی فروشی که اسمش یادم نیست ، ولی تصویرشو خوب یادمه.همیشه برام یه پاکت پر از بیسکوییت های شکلاتی میگرفت که پنج ضلعی بودن و اسمشون رو گذاشته بودیم بیسکوییت پنج شنبه ایی!! تموم هفته صبر میکردم واسه پنج شنبه ها که مامان میومد و بیسکوییت پنج شنبه ایی میخوردم! نوستالژی یعنی سایت کودکان دات او آر جی! سال 82 من تازه داشتم اینترنت رو کشف میکردم و واسه یه بچه ده ساله خب همچین سایتی که فارسی هم باشه خیلی خدا بود.یه فروم هم داشت که اولین فرومی بود که توش عضو شدم و یاد گرفتم فروم یعنی چی! اولین دوستای مجازیم رو اونجا پیدا کردم و تا دو سه سال پیش هم باهاشون ارتباط داشتم، ولی خب دیگه هممون بزرگ شده بودیم.نمیدونم حالا واسه چی به جای ستاره، با اسم رز عضو شده بودم ! فکر کنم تحت تاثیر تایتانیک بود! :-" این سایت هنوزم هست.فعال نیست ولی ، فرومشم باز نمیشه دیگه.حیف. (اولین آیدی یاهوم هم توش پیشی 1382 داشت! گفتم بگم بخندین! نوستالژی یعنی مجله سروش کودکان ، یعنی دوچرخه که ضمیمه ی پنج شنبه همشهری بود، یعنی مجله دوست ، یعنی هفته نامه بچه ها...گل آقا!! چقدر دوستش داشتم...تمام سالای دبستانم با مجله گل آقا گذشت.راهنمایی که رفتم گذاشتمش کنار.حیف! آرشیو پنج سالش رو نگه داشته بودم و وقتی خونه مون عوض شد اونا هم رفتن.مثل همون اتفاقی که تازگیا واسه آرشیو سه ساله همشهری جوانم افتاد! یعنی وقتی که پنجم دبستان بودم و هر روز روزنامه اعتماد و جهان فوتبال و بعدا شرق میخوندم! عاشق صفحه حوادثش بودم! جالب بود برام. نوستالژی یعنی موسیقی! زندگیم پر از صداست ، نوستالژی هم پر از صدا. میتونم تا صبح اون صداها رو نام ببرم.ولی ، اصلش یعنی آلبوم مسافر و دهاتی شادمهر ، اولین خواننده ای که به طور جدی طرفدارش شدم! تو هفت سالگی. یعنی آلبوم حال من بی توی علیرضا عصار.یعنی آلبوم گل آفتابگردون آریان.یعنی آهنگای استینگ و لئونارد کوهن و پینک فلوید و سلن دیون که بابا میذاشت و اونموقع معنی هاشون رو نمیفهمیدم ولی دوستشون داشتم، یعنی آهنگایی که اسمشون رو نمیدونم! ولی شنیدنشون منو میبره به بچگی هام. زندگی یعنی صدا. باور کن. نوستالژی یعنی کلی کارتون! یعنی فیلم کلاه قرمزی و پسرخاله که ویدیوشو صدبار در روز با پویا میشستیم میدیدیم.یعنی کارتون پری دریایی و زیبای خفته...یعنی تام و جری و پلنگ صورتی و مید-مید! یعنی فیلم تنها در خانه 3 که کل دیالوگاشو حفظ بودیم.یعنی برنامه کودک ساعت 4 شبکه دو.با اون تیتراژ پروانه ایی مسخره اش! یعنی برنامه کودک ساعت 9 صبح ، یعنی برنامه شهر بستنی ها! نوستالژی یعنی صدای بلز.صدای فلوت! رنگ فلوتم آبی تیره بود ، هنوز یادمه.پایینشم با یه برچشب سفید اسمم رو نوشته بودن.چقدر فلوت زدن رو دوست داشتم! وقتی میزدمش دیگه جزوی از خودم میشد.یه چیز طبیعی بود به نظرم! نوستالژی میشه کلاسای موسیقیمون با آقای نظر.یه عالمه بچه تو اتاق با کلی ساز! میرسیدیم کلاس هرکی میرفت پشت ساز خودش میشست و بعد صبر میکردیم آقای نظر بیاد.نوستالژی یعتی کنسرت های موسیقی و یه مشت بچه هیجان زده! نوستالژی یعنی کتابای هری پاتر. دوم دبستان بودم که بغل دستیم اومد تو کلاس ، دستش یه کتاب گنده بود.گفت این هری پاتره! نوستالژی یعنی بازی کراش تو پلی استیشن! یعنی بازی پت شاپ تو کامپیوتر و یعنی بازی سیمز یک.یه موقع هایی هم میشد فیفا 2003 تو کامپیوتر! کلی با پویا کل کل داشتم سر فیفا! دقیقا از صبح تا شب بازی میکردم تا یه وقتی که تبش از سرم افتاد و رفتم سراغ سیمز. نوستالژی یعنی دبستان دانشگاه تهران (دانشگاه تهران اسمشه!) با اون حیاط و ساختمون بزرگش و یه حیاط پشتی که وقتی درسامون تموم شد معلممون به عنوان جایزه میبردمون اونجا بگردیم! نوستالژی.... یعنی خیلی چیزا. ولی مهم اینه که بذاریم ارزششون حفظ بشه و اینقدر نکشیمشون بیرون...اونوقت دیگه نوستالژی نیستن.
![]()
نه میتونستم غذا بخورم نه میتونستم حرف بزنم نه هیچ کار دیگه ای...همش میخواستم بخوابم و از خونه نرم بیرون! بعدش بردنتم بیمارستان پیش یه دکتره که خیلی خوشتیپ و باحال بود ( فقط حیف که سنش بالا بود) چند تا دارو داد با قیمتای خدا (120 هزار تومن کلا! البته خب من الان اینجا نقش تبدیل کننده ارز رو بازی کردم واستون!
) گفت دو هفته اینا رو بخور خوب میشی!! و الان سه روز نشده من بسیار خوب شدم و زندگی زیباست و اینا...!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیسکوییت کرم دار هم نوستالژیمه! اون موقع بسته بندیش فرق میکرد و جعبه ای بود ، منم همیشه از جایی که مامان قایم میکرد پیداشون میکردم و ترتیبشونو میدادم...
فقط چون کرم شکلاتیشو دوست داشتم ، کرمشو میخوردم بعد خود بیسکوییته رو مینداختم سطل آشغال!
بزرگتر که شدم دیدم خود بیسکوییته هم خوشمزه اس!
)
یعنی کارتون فوتبالیست ها که همیشه ی خدا هزار و خورده ایی قسمت داشت! یعنی سوباسا و کاکرو!
نمیدونم عکسی، فیلمی چیزی مونده ازشون؟ بلز! بلزم قرمز بود.اونم دوست داشتم ، ولی فلوت زدن بیشتر بهم میومد.بلزمو تا دو سال پیش نگه داشته بودم ، نمیدونم چی شد.به هر حال ، دیگه یادم نیست چطوری فلوت یا بلز بزنم! فقط خاطره اش موند. و یه امید مبهم واسه پیانو...
ما هم جوگیر، همه با هم گفتیم هری پاتر چیه؟!؟! بعد ریختیم سر کتاب هری پاتر و سنگ جادو...یادمه تو ماشین به بابا گفتم برام کتابای هری پاترو میخری؟! رفتیم کتابفروشی ، منم از همه جا بی خبر هری پاتر و جام آتش رو برداشتم! هیچی هم نفهمیدما
بعدش حفره اسرار رو خوندم و بعدش زندانی آزکابان (ترتیب دقیق رو داشته باشین!) بعدم که روزشماری ها واسه کتاب پنج و شیش و هفت شروع شد! تو دبستان همه جامدادی و دفترامونو هری پاتر میگرفتیم و همش در موردش حرف میزدیم!
بعدم که بساط ویدیوی فیلماشو به هم قرض دادن شروع شد.خلاصه، هری پاتر منو کتابخون کرد. (به روایتی، نوستالژی یه جورایی هم سایت جادوگران میشه!)
یعنی اون خیابونه که دبستانای دخترونه و پسرونه با هم توش بودن و زنگ آخر که میخورد من میرفتم مدرسه پویا اینا منتظرش میشدم و وقتی دیر میکرد با پسرا یه فوتبال میزدم!
نمیدونم دبستانا هنوز هستن یا نه...ولی خیلی خوب بود. بعدا که مدرسه امو عوض کردم و سوم اومدم مدرسه فعلیم، تازه قدر اونجا رو دونستم!
بازی های وبلاگی جالبن! به جز این قسمت دعوت کردن و دعوت شدنش! بیخیال بابا!![]()
| Design By : Night Skin |


