تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

پارسال همین موقع ها اون بلا سر پیشی اومد و داشتیم بهش میرسیدیم.

عمل جراحیش شب چهارشنبه سوری بود! حالم خوب نبود اصلا" ، کلی نگرانش بودم و یکمی بفهمی نفهمی هم گریه!

چند روز بعدش عید بود.بعدم خونه اون جوری شد (تو آرشیو فروردین توضیح دادم! اونایی هم که از پارسال اینجا رو میخونن میدونن چیو میگم) و کلا" یه جوری شد که من اصلا" هیچ احساسی نسبت به سال نو نداشتم ، نه عید نه هفت سین نه هیچی.سال تحویلم 9 صبح بود منو از خواب بیدار کردن :))

86 رو دوست داشتم ، ولی فکر میکردم 87 مهمتره و اتفاقای بزرگی توش میفته.که خب تقریبا" درست بود.

آرشیو!

حالا...88 هم دنباله ی 87 خواهد بود مثل اینکه! با این فرق که قسمت کار و تحصیلش خیلی خیلی پررنگ تر از روابط (!) و این حرفاست! سوووووووت! (مجردی فوق العاده ست ، دارم بهتون میگم.حتما" امتحان کنین)

 همین دیگه....اون از پارسال اینم از امسال که تا الان که هفت ساعت به سال تحویل مونده من سفره هفت سینی نمیبینمD: فقط خوبیش اینه که یه روز تعطیله وگرنه خیلی ضایع میشد اگه سال تحویل سر کلاس بودم :))

به هر حال ما که عیدی ندیدیم ، ولی عید شما مبارک!

(مرسی ققنوس!)

1388!

این عکسه رو ببینم بلکه یکم عیدی بشم!


نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:52 توسط ستاره| |

موسیقی هم برام تکراری شده این روزا

شب قبل از خواب میخوام آروم بشم آی پاد رو برمیدارم و میرم یه گوشه....هی میزنم آهنگ بعدی ، آهنگ بعدی...آهنگ بعدی...یهو میبینم سی تا آهنگ رو رد کردم و هنوز اونی که با حالم مناسبه رو پیدا نکردم.حوصله گشتن تو 300 تای بقیه رو ندارم ، آی پاد رو میذارم کنار میرم سراغ پی اس پی بیچاره ی برادر خفته جان!


تو کلاسمون تلفظ اسمم براشون آسون نیست ، همه بهم میگن استار.شدم شاینینگ استار اونجا :))


قالب جدید میخوام.ترجیحا" یه چیز تاریک و کوچولو. سبز تاریک ، بنفش تاریک ، همه رنگای شاد تاریک!

منتظر نظرات و پیشنهادات و معرفی ها و قالب های پیشنهادی شما هستیم :دی


ادامه مطلب خصوصی نیست ولی به شما ربطی نداره.مال ققنوسه.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:33 توسط ستاره| |

تازگیا الکی حساس شدم به پوستم...آفتاب استوایی و ایناست دیگه! همین که آدم بره بیرون و زیاد اینجا بمونه کم کم پوستش تغییر رنگ میده! من چقدر این مالایی های بیچاره رو دست مینداختم که اینقدر تیره ان (!) حالا خودم شدم مالایی آخه اگر اینجا با چتر و دستکش و لباس آستین بلند و اینا واسه آفتاب نباشی آفتاب میخوره بهت میسوزی! بعد اینقدر گرمههههههه کسی جرئت نمیکنه با این چیزایی که گفتم بیاد بیرون!

اختلاف رنگ جالبیه در هر حال! دستام حسابی سوختن بعد پشتش هنوز سفید سفیده کمی احساس دو رنگی میکنم   مامان میگه بعدا" باز درست میشه رنگ پوستم ولی من همچین امیدی ندارم! کلا" آماده باشین یه ستاره سیاهپوست ببینین بعدا"!!!

اینجا خیلی نزدیک استوا تشریف داره ، صد دفعه گفتم قبلا" ولی ایندفعه واسه این بود که میخوام یه پشه خیلی گوگولی رو معرفی کنم که تو همون کشورای استوایی وجود داره و تو مالزی هم کم نیست! به نام پشه دنگی! 

(چقدر زشتی تو!)

خیلی همه جا نیست ، ولی خب کمابیش پیدا میشه.تو شهر هم هست.هر موقع از روز هم ممکنه باشه.

خب پشه زیاده! ولی فرق دنگی اینه که وقتی نیش بزنه اگر تو یه هفته بهش رسیدگی نشه مرگ آوره و علامتاشم مثل سرماخوردگیه.

در حقیقت تب دنگی ، تب شدیدی می باشد که مربوط به نواحی گرمسیری و آفریقا است. تب دنگی شباهت زیادی به مالاریا دارد با این تفاوت که مالاریا از شهر های بزرگ ریشه کن شده است ولی دنگی در گوشه کنار شهرها هنوز دیده می شود مانند اندونزی ، تایوان ، سنگاپور ، مالزی و برزیل

هیچ واکسنی هم نداره و درمانشم حتی اگه انجام بشه باز خطر مرگ هست.کلا" چیز ضایعیه خوشم نمیاد ازش

هفته پیش بعد از ظهر تنهایی رفته بودم پایین بگردم یکم و با آی پاد نشسته بودم رو یه نیمکت و تو عالم خودم بودم.بعدددددددد! یهویی همینجوری (!) یه نگاه به بازوی چپم انداختم و کپ کردم! خب با چیزایی که شنیده بودم ازش میتونستم تشخیص بدم این دنگیه ، سیاه و سفید بودنش خیلی کمک میکنه به شناختنش تقریبا" مثل عنکبوت به نظر میرسید. کاملا" هم معلوم بود که در تلاشه نیش بزنه و خدا میدونه وقتی من حواسم نبود و داشتم آهنگ گوش میکردم چند بار کنف شده بود!

خب آخه من عمرا" آستین بلند نمیپوشیدم قبل از اون روز! همون روز قبل از اینکه بیام پایین داشتم تصمیم میگرفتم چی بپوشم تقریبا" میخواستم با تی شرت همیشگیم برم بیرون که یهو هوس کردم بلوز آستین بلندمو امتحان کنم! (مرسی مامان بزرگ! ) دیگه اگه اونو نپوشیده بودم دنگی جون به هدفش میرسید و یه ملت رو شاد میکرد

البته این باعث نمیشه که پشه های معمولی از خوردن من دست بر دارن! نامردا! یه جای سالم رو پوستم نمونده! منم پوستم کلا" استعداد شدیدی تو التهاب و حساسیت داره و الان پشه ها هم تشویقش میکنن!

دیگه همین دیگه! همین الان اینا رو نوشتم کلی پوستم خارش گرفت! برم آمریکن آیدول ببینم

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:32 توسط ستاره| |

اینقدر بدم میاد بعضی ها سرِ یه موضوع حساس یهو میگن "هیچی ولش کن..." !!

دلم میخواد خفه شون کنم!


پ.ن:با تو نبودم.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:33 توسط ستاره| |

فکر کنم تا حدودی درست شده بیشتر چیزا.خوابم درسته و هر روز که میرم شنا احساس ماهی بودن میکنم موقع راه رفتن! تا وقتی هم که پی اس پی و آی پاد هست کی میره سراغ لپ تاپ! سوووووت!

فقط کتاب و مجله ندارم که کتابا رو اینجا میگیرم ، مجله هم بالاخره یکی پیدا میشه بعدا" بهم قرض بده که! نه؟!؟!

هوا هم خوب شده اینجا یکمی و باروناش سیلی نیست میشه زیرش وایساد! البته هنوز مقایسه کنیم مثل اینه که تو تهران یه چیکه آب میاد! :)) بادای خنک میاد که من دوست دارم و میرم جلوی بالکن میشینم و کلی خوب میشه حالم! خواب هم زیاد میبینم که باحالن...فکر هم زیاد میخونم که اینم باحاله:))

آهنگ شام مهتاب داریوش و کوچه کوروش یغمایی رو دوست دارم تازگیا ، آهنگایی تو این مایه ها دارین معرفی کنین بهم

بعد.......جالب اینه که من الان باید ناراحت باشم! یکمی یواشکی هستم ، یکمی ناراحتم برای یکی...یکمی ناراحتم به خاطر حرف یکی...یکمی ناراحتم به خاطر رفتار خیلیا...ولی کی اهمیت میده! میخوام خوشحال باشم و هستم

میشه گفت خوشحالی هیستریکال! نه! خوشحالی دردآور! همون I love this pain و اینا!

کیه که این درد رو دوست نداشته باشه...!! برای خودمم جالب بود.ولی من صبر میکنم ، تا هر وقت که لازم باشه.همیشه که اینطوری نمیمونی!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:43 توسط ستاره| |

یه چیزی رو شدیدا" یادم رفت وقتی تو ایران بودم یه فکری براش بکنم و الان شدیدا" به کمک شما دوستان نیازمندم!!!

تا حالا که سه تا همشهری جوان از آرشیوم کم شده! شما زحمت کشیده و هر هفته واسه من همشهری جوان بگیرین من بعدا" یه جوری (!) میام میگیرمشون و واستون سی دی اوریجینال اینا میارم! (گول خوردین الان؟نه؟! اهه! چرا؟! گول بخورین دیگه! نوا گفت واسم مجله نمیگیرهههههه!!!!نامرد! گفت همه اتاقش شده وسایل من دیگه جا نداره)

دیگه من نمیدونم! الان کمبود مجله و کتاب گرفتم! ووووووی نمایشگاه کتاب رو نگوووو!!!

مامان بزرگ جون جونیم واسم چندین (!) یورو فرستاده (بمونید تو کف مقدارش) و من بین دو راهی گیر کردم که باهاش کتاب بگیرم یا دی وی دی بگیرم یا چیزای خوشمزه بگیرم!!

یا ترجیحا" اگه کتاب میگیرم توایلایت رو بگیرم یا برم سراغ چیزی که نخوندم؟! آخه توایلایت رو تو اینترنت خونده بودم! کتاب دست گرفتن یه حال دیگه داره!

اینجا پیشی نداره و من کمبود پیشی گرفتم و میخوام سگ بگیرم

چه آپ مسخره ای شد! نخونین باب! ساعت شیش و نیم صبحه خب منم تازه از خواب بیدار شدم همه فکرای تو خوابم ریخت تو وبلاگ!

پست قبلی اصلا" نشون دهنده این نبود که من دپ زدم و اینا بابا! یه نظریه بود! گفتم که من بی گناهم!

برم به زندگیم برسم!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:57 توسط ستاره| |

به دو دلیل میتونین مطمئن باشین که من هیچوقت خودکشی نمیکنم:

1) آدما وقتی به فکر خودکشی میفتن که فکر میکنن هیچ راهی نمونده براشون و ترجیح میدن بمیرن ولی دیگه با مشکلشون رو به رو نشن.من شدیدا" عقیده دارم که همیشه در بدترین شرایط همیشه یه راهی هست ، و همیشه Tomorrow is another day! پس این راه منتفیه

2) وقتی دیگه زنده نیستی کم کم فراموش میشی! مهم نیست مرگت چقدر تراژدیک و تاسف برانگیز و یهویی و در بعضی موارد جذاب (!) باشه...بالاخره بعد از یه مدت دیگه کسی بهت فکر نمیکنه ، حتی کسایی که الان خیلی ادعاشون میشه.حتی بهترین دوستتت! که خب طبیعیه ، شاید فقط مادرا یادشون بمونه! یه سال ، دو سال ، ده سال...بالاخره فراموش میشی.زندگی ادامه داره!

خب الان این پست واسه چی بود؟! هدف خاصی نداشت! همینطوری یهویی خواستم بنویسمش! من بی گناهم!

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:40 توسط ستاره| |

,It is in love that we are made

.And in love we disappear

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 8:12 توسط ستاره|

بعضی وقتا باید قوی باشی...

ولی من بعضی وقتا میخوام بزنم زیر همه چیز و برگردم!

و اینجور موقع ها یادم میره که خودم خواستم برم ، یادم میره که دیگه تحمل ایران برام سخت شده بود...

اینجور موقع ها مهم نیست اوضاع ایران چه جوریه! اینجور موقع ها مهم نیست نمیشد اونجا موند!

هر چی که هست جاییه که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم ، جاییه که کسایی که دوستشون دارم توش زندگی میکنن ، جاییه که تمام زندگیم رو اونجا گذرونده بودم.

بعد که دراز میکشم و به سقف خیره میشم و فکر میکنم و آی پاد واسه خودش روشنه فکر میکنم که میخوام برگردم ، چون تو ایران کسایی هستن که نمیتونم بیشتر از چند هفته ازشون دور باشم ، مثل دوستام!

میگن اینترنت فاصله ها رو از بین برده ، همشون الکی میگن! اصلا" اینطوری نیست! چون میتونم با دوستام حرف بزنم دلیل نمیشه که میتونم حسشون کنم...

مامان و بابا تازگی ها خیلی بهم تذکر میدن که اینقدر تو اینترنت نباشم و یکم برم بیرون و فعالیت کنم و نشینم خونه ، میتونم ببینم که نگران شدن.به خاطر همین نفس کشیدن تو خونه سخت شده! برای اینکه دور و برشون نباشم مجبورم برم تو اتاقم و فقط موسیقی باعث میشه چند ساعت خیره شدن به سقف و دیوار رو تحمل کنم و معمولا" خوابم میره و الان موضوع اصلی خونه ما شده اینکه چرا من بیش از حد میخوابم!

برای اینکه مامان ، بابا ، اینترنت تنها راه ارتباط با دوستاییه که دوستشون دارم! میدونم من از قبل هم خیلی تو اینترنت بودم تو ایران ولی این فرق داره ، این واقعا" برای اینه که باهاشون باشم ، برای اینکه دلم براشون تنگ شده! تو ایران شما میتونستین تصور کنین من یک روز نوا رو نبینم یا حرف نزنیم؟! الان نزدیک سه هفته ست ندیدمش و درست حسابی هم حرف نزدیم...میتونین بفهمین چرا میخوام با دوستام حرف بزنم؟! میتونین ببینین چقدر تحت فشارم میذاری مامان وقتی دو ساعت وقت برام میذاری برم تو اینترنت و من اون دو ساعت هم کوفتم میشه واقعا" و بعد از دعوا با تو عصبی میشم و میرم چند ساعت جلوی بالکن میشینم و آهنگ گوش میدم و اینجور موقع ها میخوام وجود نداشته باشم!

من میدونم چقدر مسخره شده سبک زندگیم ، و شاید شما ندونین به اندازه شما از این وضع متنفرم!

کارم شده 4 ساعت و نیم کم کردن از وقت اینجا و فکر کردن به اینکه الان تو ایران چه خبره! دوستم که اینجاست میگه اصلا" دیگه نباید به ایران فکر کنی وگرنه دیوونه میشی! ولی مگه میشه؟!؟!


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 20:39 توسط ستاره| |

من هنوز گیجم!

یعنی خیلی دلیل واسه گیج بودن من تو این روزا وجود داره ولی به بقیه شون توجه نمیکنم!

امروز رفتیم واسه خرید KLCC

(جای با کلاسشونه مثلا"! همون برجای دوقلو! j-:)

بعد!

یه جا بود که نمیشد بهش گفت "کتاب فروشی!" بیشتر شبیه یه "فروشگاه کتاب!" گنده بود!

وااااااااااای!

هنوز که بهش فکر میکنم سرم گیج میره!

کتاب بودا! کتاب! همه جا کتاب! اون همه کتاب؟!؟!؟!؟!؟! شاید اندازه یه زمین فوتبال بود تقریبا"! (چه مثال مسخره ای زدم!) همش قفسه کتاب....همه جا ساکت! همه محو کتاب بودن! بعضی ها که همونجا رو زمین میشستن میخوندن!

حیف وقت کم داشتم....ولم میکردن تا خودـ صبح اونجا میگشتم! صبح چیه! اصلا" میگفتن تا آخر عمرت باید اونجا زندگی کنی!!

اصطلاح غرق شدن رو امروز کاملا" فهمیدم

حاضرم تا آخر عمرم نت و کامپیوتر نداشته باشم ولی همه اون کتابا مال من باشه و بشینم خونه همشونو بخونم! واااااااااااای! به خدا! اصلا" مگه واسه چی ما میایم نت! سرگرمی دیگه! حالا ارتباط با دوستان و اینا با موبایل و تلفن و دیدار حضوری (!) هم میشه!

هممم! جایی کتابفروشی میبینم فوری میگردم دنبال کتابای توایلایت...بیشتر میرم تو ردیف بست سلر و فانتزی و تین ایجر و رمان دنبالش! امروز تو قسمت چیلدرن پیداش کردم!البته همه جا بود.

http://www.picbaran.com/files/nqog35ad13frcd5o3r3f.jpg

اینم در مورد رابرت پتینسون بود! شدیدا" وسوسه شده بودم بخرمش! بعد خب به این نتیجه رسیدم که من دیگه یه آدم عاقل و بالغم (!) و زشته اینکارا و اینا! به خصوص که توش یه پوسترم داشت! مگه من دختر ۱۴ ساله ام؟!؟!؟! سوووووووووت!

http://www.picbaran.com/files/70a0escw9ysokgcnnfm6.jpg

اینم یه عکس اختصاصی از برجای دوقلو! تو شب خیلی خوشگلترن اینقدر بلندن آسمون تو شب از نورشون روشن میشه.

http://www.picbaran.com/files/6surulc91a6ov0vld1lk.jpg

!My love for Twilight is insatiable

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 22:40 توسط ستاره| |

خورشید ظالمه. با بی‌رحمی توی آسمون می‌تابه؛ خودش می‌سوزه، ولی فقط خودش نیست؛ ظالمانه، شعله‌های داغشو روی تن لطیف آسمون می‌پاشه. هیچ‌کس درد آسمونو نمی‌فهمه. پرنده‌های آسمون دردشو نمی‌فهمن...

«و آسمان، تنها و مظلوم، نومیدانه، نظاره‌گر سرنوشت غم‌بار خویش است.»

شب که می‌شه، وقتی که خورشید می‌ره، ستاره‌ها پیدا می‌شن. آسمون همیشه برای ستاره‌ها درددل می‌کنه. ولی چه فایده؟ اونا هم غم آسمونو دارن.

آره...ستاره ها غم آسمون رو دارن! مگه تو آسمون نبودی؟

مریخ

"ای آسمان، با تمام وجودم به تو عشق می‌ورزم که دلی به وسعت غم‌های عالم داری."
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:37 توسط ستاره| |

همیشه من کوچیک بودم...

از وقتی که یادمه!

"13 سالته؟! هه! هنوز بچه ای که!"

"بهت نمیاد 14 سالت باشه! اصلا" شبیه بچه ها نیستی!"

"15؟! اووووه کلی فرصت داری هنوز چیزی نشده که! هنوز بچه ای!"

"تو چند سالته؟! 16؟! :))"

من هشتاد سالم هم بشه هنوز بچه ام هان؟!

"ستاره این احساسا مال دوران نوجوانیه! بعدا" بزرگ میشی میفهمی..."

همیشه باید در حال بزرگ شدن باشم تا بقیه یادشون بیفته من دیگه بچه نیستم.

این حرفای شماها -همتون!- باعث میشه من بدم بیاد از 16 ساله بودن! از نوجوون بودن!

همش میخوام تند تند بزرگ بشم!

بس کنین دیگه!

آره من بچه ام هنوز! طبیعیه! خب که چی؟! برم بمیرم چون من بچه ام و شماها که چند سال بزرگترین آدم بزرگ!

حالا هم بچه ام هم دور

دلایلت برای از بین بردن من کافی بود. 16 سالته و دوری

هنوز قوی تر و پرروتر از این حرفام!

گفتم از وقتی اومدیم اینجا تا حالا گریه نکردم! آب و هوا تاثیر میذاره رو اشکا!

تموم شد!

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:48 توسط ستاره| |

چقدر به درس و مدرسه ی من علاقه مند شدن همه! من فعلا" قراره چندماه زبان بخونم با اینکه زبانم فوله(!) {اسمایلی اعتماد به نفس در حد تیم ملی!} بعدش میرم مدرسه.اون وقت قشنگ میام تک تک روزهامو براتون تعریف میکنم سرگرم بشین

امروز رسیدیم خونه خودمون (راستش هنوز یکمی گفتن "خونه خودمون" بهش برام سخته) و من فکر میکردم تا اینترنت وصل بشه و اینا چند روز طول میکشه و من باید یه مدت اعتیادمو کنار بذارم ولی تا رسیدیم من لپ تاپ رو در آوردم چک کنم و دیدم به به به به....چندین تا وایرلس که پخشن تو هوا واسه خودشون ولی همشون پسورد میخوان...با ناامیدی در حال آه کشیدن بودم که یکهو! یک شبکه با سیگنال فول و سرعت فضایی ظاهر شد!خلاصه اینکه همسایه ما خیلی جیگره!

سیاوش قمیشی ۲۲ مارچ تو کوالالامپور کنسرت داره ، میریم دیگه ، چاره ای نیست!از وقتی فهمیدم پارسال سلین دیون و آوریل و بک استریت بویز و انریکه اینجا کنسرت داشتن و من تهران تشریف داشتم دیگه انگیزه مو واسه کنسرتای دیگه از دست دادم!تازه ریحانا هم فردای روز رسیدن ما کنسرت داشت که دوست پسرش زدش و کنسل شد برنامه.

اینجا باحاله! یه مجتمع خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگه (دارم میگم بزرگ دیگه! بفهمین!) ۴تا ساختمون کنار هم که محوطه مشترکی داره...مال ما ۱۶ طبقه ست بقیه هم لابد همینه دیگهبعد محوطه اش واسه خودش یه پارک بزرگه...استخر و کافی شاپ و سونا و جیم...من تا اینجاشو دیدم حالا فردا با دوستم میریم بقیه شو کشف میکنیم!

ولی بچه هاشون همشون کوچیکن! بچه مچه ان! شانس نداریم که...باب من به یه سری همسن خودم احتیاج دارم تو غربت!!! حالا پسر و دختر با هم چه بهتر! (سوووووووت!)

دیگه اینکه همین دیگه...داریم دستی به سر و روی خونه میکشیم منم اتاقمو انتخاب کردم بد نیست.آینه نداره فقطکه اشکالی نداره آینه اتاق پویا رو میپیچونم!!!

دور ریختن چیزای به درد نخور به ریسایکل بین همچنان ادامه داره! فردا با شدت بیشتری هم دنبال میشه و میره تو مرحله بعدیش! کسایی که فکر میکنن دوست ندارن تو ریسایکل بین من باشن بیان بهم ثابت کنن که دلسردی من درموردشون اشتباهه...کسایی هم که از خداشونه از دست من راحت بشن که تبریک میگم بهشونکسایی هم که مهم نیست براشون هم هیچی!

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:5 توسط ستاره| |

1.هشتاد درصد آهنگایی که این روزا گوش میدم شده سلین دیون و شادمهر من دپ زدم آیا؟!؟!؟!

2.تازگیا به یوتیوب خیلی علاقه مند شدم (البته اینترنت خیلی پر سرعت واسه لود شدن سیم ثانیه ویدیوها هم بی تاثیر نبوده!) و همش دارم تاک شو و موزیک ویدیو و اینا میبینم...با یه سری چیز میز توایلایتی! بیشتر Jonas Brothers و High School Musical و مایلی سایرس و حالا بعضی وقتا Taylor Swift...گاهی وقتا هم یاد دوران بچگیم میفتم میرم سراغ بک استریت بویز و نیک کارتر! (........!!!نیــــــــــــــــک!نهههههه!) هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی از این دیزنی ها خوشم بیاد! گویا آدما عوض میشن!

3.میگما اگه موسیقی نبود تحمل بعضی چیزا آسون تر میشد! ولی موسیقی هست و هی یادآوری میکنه...فکر کنم باید یه مدت برم سراغ موسیقی های بی کلامی که لاو نداشته باشه!

4.من قول میدم این آخرین ستاره تکونی (بر همون وزن خونه تکونی!) باشه! خداییش دیگه قول میدم هی ریستارت نشم!این آخرین تغییره...تغییر زندگی ، تغییر دوست ها ، تغییر ارزش ها و یکمی هم تغییر موسیقیایی!تغییر محیط هم که خودش اومد.

5.دوست ها شکل واقعی خودشون رو تو سختی ها نشون میدن! حالا میبینم کسایی که موندن دیگه واسه همیشه هستن...حالا میتونم واقعا" دوست هامو از ته دلم دوست داشته باشم بدون هیچ چیز بدی...گلبرگ،مهرناز،رضا،عباس،فرشته.بقیه...خودشون میدونن!

6.دلم برای پیشیم تنگ شده! اصلا" دوباره میبینمش دیگه؟!

7.از وقتی اومدیم اینجا تا حالا گریه نکردم! آب و هوا تاثیر میذاره رو اشکا!

8.ققنوس خاموش! خیلی دوستت دارم!هیچوقت هیچوقت دوباره نرو ، خب؟!؟!؟!؟!؟

9.هتل بازی و استراحت تموم شد! فردا میریم خونه خودمون

10.خب ستاره تکونی تموم شد! من آماده ام واسه دوستای جدید ، چیزای جدید ، هدف های جدید ، عشق جدید! چیزای قبلی به درد نخور رفت تو ریسایکل بین!پیشتههههههههه!

 

چقدر به فاصله ها فکر میکنی...من هنوز اینجام!

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 19:13 توسط ستاره| |

سوء تفاهم که حتما" نباید بد باشه! من الان پنج تا سوء تفاهم خوب دارم که نمیدونم کدومشونو باور کنم!

یعنی...!!!

هیچ چیز قطعی وجود نداره!

ولی آدم راجع به پنج نفر که اشتباه نمیکنه؟!

هر وقت بهش فکر میکنم خندم میگیره!

انتخاب؟! هه! نه مرسی! فعلا" کافیه! واسه هشت پشتم بس بود قبلیه!

همممم!

بی خیال! اصلا" راجع به معنی این پست فکر نکنید چون از اوناییه که ساعت پنج صبح میاد تو ذهن آدم!

ولی توهم نیست! چند ماه دیگه تو همین وبلاگ نتیجه شو میخونم!

اسما رو که نمیشه نوشت! ولی چون بعدا" یادم نره اینجا اسم مستعار میذارم براشون! میتونین توجه نکنین!

(به ترتیب سن!)

1.اون! 2.جدی! (اشاره به ماه تولد هم داره!) 3.آکواریوس! 4.تو! 5.پیشگو!

و نکته جالبش اینه که سه تاشون عنصر خاک دارن! یه دونه هوا هم که همیشه طبیعیه من همیشه یکیشونو جدب میکنم! اون آتیش رو نمی فهمم ولی ، مگر اینکه قبلیه رو هم حساب کنیم...اون وقت به این نتیجه میرسیم که احتمالا" آتیشای سوم و من هم یه آهن ربایی چیزی داریم! ولی هیچوقت خیلی طول نکشیده...هوم! این پیشگو استثناء هستش احتمالا"! هووووووم!!!! البته! چارت هامون خیلــــــــــــــــی مکمل داشت! احتمالا" واسه همونه....

ببخشید این پست پرید وسط سفرنامه نویسی!

ولی رفتن من دلیل نمیشه که حتما" تو وبلاگ شب و روز از مالزی بنویسم! منم گناه دارم خب! همه نوشته ها که جا نمیشه تو توییتر!

پ.ن:در ضمن فیس بوک خیلی هم شاخ و گولاخ و باحال و گوگولی و نازه و شیم آن یو اگه کسی هنوز عضوش نیست!

مالزی پیشی نداره! فکر کنم همشونو چینی ها خوردن!


نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 1:10 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin