تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

All my dreams pass before my eyes

این یه هفته خیلی سریع گذشت! البته من که چیزی یادم نمیاد همش تو هتل یا خواب بودم یا تو اینترنت یا میرفتیم بیرون!کلا" سبک زندگی جالبی بود (و هست!) و من دو هزار ساعت وقت اضافه آوردم که نمیدونم باهاشون چیکار کنم!این Facebook هم سخت به اعتیاد اینترنتی ما افزوده! راستی من یه حس مبهم به هم ریختن ذائقه دارم که احتمالا" به خاطر هر شب شام رو تو مک دونالد و KFC خوردنه! سوووت! حالم از فست فود به هم میخوره دیگه! امروز واسه تنوع ناهار رفتیم دومینوز پیتزا.

من از چندین روز پیش قصد داشتم بشینم عکسا رو سر فرصت آپلود کنم و با شرح و اینا بذارم اینجا که دوستان نگران نشن تو چرا اینقدر ساکت شدی تو وبلاگ از وقتی رفتیاما خب وقت نشد (چیزی که زیاده وقت! حوصله نشد!) و هنوزم وقت نشده بلکه من از وقت خوابم زدم (جونِ خودم!من ساعت 6 صبح به وقت محلی میخوابم هر شب!) و الان ساعت دو و نیم صبح به وقت اینجا اومدم واسه شما وبلاگ آپ کنمیعنیا!!! اینقدر حرف و نتیجه گیری و بحث تو ذهنم زیاد شده که کلا" و اصولا" تصمیم گرفتم بی خیال نوشتنشون بشم و فقط ادای یک توریست خوشحال رو در بیارم که عکس میگیره(گور پدر آرشیو از دست رفته!)

آب و هوا!

کشور مالزی دو تا جزیره نصفه به هم پیوسته (تعریف بهتری پیدا نکردم!) هستش که خیلی خیلی نزدیک خط استوا تشریف داره و بنابراین سبز و شرجیه و پره از جنگل های استوایی.متوسط دما 30 درجه سانتیگراده و هوا که 26 درجه بشه ملت کلاهشونو میندازن هوا که کلی خنک شده!آفتابشم خیلی مستقیم میتابه و در صورت نداشتن عینک آفتابی کور میشید (مثل من) و عمرا" هم نمیشه لباسی آستین بلندتر و ضخیم تر از یه تی شرت نخی پوشید وگرنه میپزینمن که اینقدر گرما دوست دارم فقط با لباسای بی آستین میرم بیرون! 4تا فصل نداره و همون دو فصل هم زیادشونه...تازه مطمئن نیستم دو تا رو هم داشته باشه! هم زمستون هم تابستون هوا یه جوره.بهار هم نداره.

بارون زیاد میاد! از اون بارونایی که احساس میکنی رفتی زیر دوشدفعه اولی که بعد از اومدنمون بارون اومد من خواب بودم ندیدم ، ولی امروز ظهر باز بارون اومد و من از سر کنجکاوی رفتم تو بالکن ، به سی ثانیه هم نکشید که خیس ِ خالی اومدم تو و مجبور شدم تلپ تلپ برم خشک بشم! خلاصه اینکه من قبلا" فکر میکردم الکی میگن "باران های سیل آسای مالزی!" ولی الان به طور عملی متوجه شدم منظورشونو

نظر من راجع به هوا؟! از اون جایی که مجبور نیستیم اینجا مانتو اینا بپوشیم اگه یه لباس نخی آستین کوتاه (یا ترجیحا" بی آستین!) بپوشیم با دامن یا انواع شلوار و شلوارک جین نمی میریم از گرمازدگی! کلا" واسه من فرقی نداره ولی باروناش برام جالبه حتما" یه روزی کاملا" میرم زیرش خیس میشم اگه مامان بذاره! بیاین تو کامنتا امضا جمع کنین مامان بذاره!

ولی من از الان واسه بهاری که نداره عزا گرفتم! راستش بهار پارسال تو تهران رو خیلی دوست داشتم ولی امسال اینجام با این هوای همیشه گرمش...پس کاشکی بهار داشت! بقیه اش خوبه!

فرهنگ آدماش!

جمعیت مالزی رو سه دسته مالایی ها و هندی ها و چینی ها تشکیل میدن ، که خب اکثریت با خودِ مالایی هاست.دین رسمی کشورشون اسلامه ولی همه آزادن که هر دین یا اعتقادی داشته باشن یا اصلا" دین نداشته باشنبرای پوشش هم اجباری نیست و هرکس به میل خودش میتونه حجاب داشته باشه یا نداشته باشه.ولی این آزادی که برای انتخاب حجاب وجود داره اینقدر برام جالبه که کلی خانمای با حجاب اینجا رو تحسین میکنمآدم به دلش میشینه! چون کسی مجبورش نکرده! اینقدر هم خوشگله لباساشون! روسری ها و مقعه های خوشرنگ با روپوش های رنگارنگ...اینجا ممکنه یه توریست آلمانی رو با دامن کوتاه و تاپ و بغلش یه خانم با حجاب کامل رو ببینین و کسی به کسی ایرادی نمیگیره.

از هموطنامون بگم! وووووووووی! یعنی عقده ای به معنای واقعیاینجا همه ظاهر ساده و بی آرایشی دارن با لباسای راحت و ساده ، اونوقت دخترای ما که پاشون به اینجا میرسه (که اکثرا" هم چند روزی واسه تعطیلات اومدن) لباسای آنچنانی (خودتون میدونین چطور چنانی) با آرایشای غلیییییییظ و هزارتا ادا و اطوار تو پاساژا میگردن...مردا و پسرا هم که همش در حال مست کردن و مشروب و اینا! راستش قیافه ما نیست که نشون میده ما ایرانی هستیم ، متاسفانه این رفتارا مشخصمون میکنه! قشنگ میشه هموطنا رو از چند کیلومتری تشخیص داد!

نظر من؟!؟! فرهنگای مختلف برام جالبن! حالا خیلی نگذشته تا نظرم رو بگم

غذاهای مالزی!

من تو این یه هفته به غذاهای خود مالایی ها برخورد نکردم...بیشتر رستورانای چینی و هندی با فست فودای معروف همه جا هستن.رستورانای چینی رو که بیخیال (پیراشکی اختاپوس و سوسک!) هندی ها رو هنوز تست نکردیم و خدا پدر مک دونالد و کی اف سی و وندیز رو بیامرزه 

نظر من؟! شدیدا" منتظر اون زرشک پلویی هستم که مامان زرشکاشو از ایران آورده!

زبان!

مالایی زبان رسمیه ولی انگلیسی به طرز فجیعی بین همه رواج داره.میگم فجیح چون لهجه شون افتضااااااااااااحههههههههه! چینی ها که واسه خودشون تند تند میحرفن با اون لهجه ضایع و هندی ها هم معلوم نیست چه بلایی سر انگلیسی آوردن که این شکلی شده!

به هر حال موقع خرید فروشنده ها انگلیسی (هر چند با لهجه غلیظ!) بلدن!! البته زبان اشاره فراموش نشه باز

نظر من؟! گوشتونو بیارین! هرچند به زبان ربطی نداره ولی نظر من راجع به وضع پسرای اینجاست که افتضاحه و همشون شکل همن و اصلا" جذاب نیستن!! خلاصه اینکه دخترا دلشونو صابون نزنن اینجا خبری نیست!مگر اینکه یه توریستی چیزی پیدا بشه

اهم! بسه! عکسا!

http://www.picbaran.com/files/yqu9kckjz8ey2efj6lkp.jpg

روی اقیانوس هند! وقتی که داشتیم به سمت شرق میرفتیم و هی تند تند صبح میشد!

http://www.picbaran.com/files/beobjaoym5ocqk615ogs.jpg

اولین نما از مالزی!

http://www.picbaran.com/files/77ya9ocshqewfs8tr4s5.jpg

این کاخ پادشاهشونه که ملت میتونن بیان جلو درش توریست بازی در بیارن و با نگهباناش عکس بگیرن

http://www.picbaran.com/files/hjny0nhe2iep9fulgd6i.jpg

نگهبانای طفلکی هم باید تا وقتی شیفتشون عوض میشه نخندن!

http://www.picbaran.com/files/aslvjebvv2d3worh7g8w.jpg

برج های دوقلوی پتروناس ، مشهورترین نماد کوالالامپور و مالزی.طبقه های پایینش مرکز خریده بقیه اش اداری.

http://www.picbaran.com/files/wsqi78k6pnic06n1q1pk.jpg

ستاره ی سانسور شده با برجای دوقلو!(والدین گرامی اینجا رو میبینن آخه!)

http://www.picbaran.com/files/ms9os8x7ttvstd1hb11f.jpg

یه جایی بود...اصلا" عاشقش شدما....پر از شکلات!!!!!!!!!Chocolate Paradise!  راستی من این چند روز خودمو کشتم با شکلات

http://www.picbaran.com/files/31nwmx2f7wr82tlo3tdd.jpg

از چند روز قبل و بعد از ولنتاین همه تو مرکزهای خرید رفته بودن استقبال آقای ولنتاین...همه جا قلبای صورتی! همه جا هپی ولنتاین! رستورانا میزای رزرو شده ی ویژه داشتن واسه اون شب ، شیرینی فروشی ها کیک های ولنتاینی و قلبی و اینا داشتن...عروسک و گل و اینا هم که بماند! اینم فقط یه نمونه شه چون بقیه شو میدیدم حالم بد میشد. !Another lonely Valentine's Day

 دیگه همین دیگه...قصد هم دارم با دوستان برم سینما مورد عجیب بنجامین باتن رو ببینم...شهربازی جنتینگ هم هست.که البته چون چیزی که زیاده وقته ، هفته ی دیگه ایشالا!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:46 توسط ستاره| |

میتونی بیشتر از این منو آزرده کنی

گل سرخ قلبمو زرد و پژمرده کنی

میتونی خط بکشی رو نشون و اسم من

از خودت دورم کنی

دورِ دور ، تا گم شدن

اما در خاطر تو من موندگارم نازنین

تا غروب این زمین ، تا طلوع واپسین

میتونی از یاد من خودتو رها کنی

مثل گریه تو خودت منو بی صدا کنی

میتونی دل بسپری به فراموشیِ من

رنگ حاشا بزنی به غم تنها شدن...

اما در خاطر تو من موندگارم نازنین

تا غروب این زمین ، تا طلوع واپسین

بیشتر از من چه کسی تو رو دوست داشت و شناخت؟

چه کسی با سختی شب پاییز تو ساخت...

میدونم پیش همه منو انکار میکنی

روشنی آیینه مو تو تیره و تار میکنی

اما در خاطر تو من موندگارم نازنین

تا غروب این زمین ، تا طلوع واپسین...

من موندگارم...من موندگارم


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:6 توسط ستاره| |

میشه گفت یکی از عجیب ترین روزای زندگیم بود که همه ساعت ها توش قاطی پاتی شد! اول یه پرواز کوتاه دو ساعته به امارات و بعد ۶ ساعت انتظار تو فرودگاه ابوظبی (میشد بین ۸ شب تا ۲ صبح به وقت ایران) و بعد یه پرواز هفت ساعته به کوالالامپور و حالا من اینجام...ساعت ۲ به وقت ایران رسیدیم (من هنوز ساعتم به وقت ایرانه و قصد ندارم درستش کنم!) و خانواده گرامی دارن استراحت میکنن و من دارم نهایت سوءاستفاده از وایرلس هتل رو میکنم و هی به خودم اینترنت تزریق میکنم!تو این بیست و چهار ساعت گذشته فقط دو ساعت تو پرواز آخر خوابیدم (وقتی همه بیدار شده بودن! من بیدار بودم قبلشو) و هنوز بیدارم و میدونم امشب که بریم بیرون همش غر میزنم که بریم هتل میخوام بخوابم!!

اینجا هوا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی شرجیه (حداقل رطوبت ۸۰٪!) و واقعا" دفعه اولی که از فرودگاه اومدیم بیرون نفس کشیدن خیلی سخت بود.البته تو تمام ساختماناشون و ماشینا کولرها با شدت تمام (!) کار میکنن و کلا" آدم باید یه کاپشن واسه این کولرا بیارهبابا میگه دو سه روز که بگذره به این هوا عادت میکنیم.میگن که اینجا خیلی بارون زیاد میاد اونم از نوع شدید زیر دوشی! ولی امروز که هوا آفتابی- ابری بود.

ساعت کامپیوتر هم هنوز به وقت ایرانه و من همچنان قصد ندارم این یکی رو هم درست کنم! احساس میکنم چند ساعت روز خورده شده الان اینجا ساعت هفت شبه و ایران دو و نیم بعد از ظهر ، ساعت بدنی منم یه چیزی بین این دوتاست! فکر کنم ۴ بعد از ظهر!

دیگه این که از همه خداحافظی ها و آرزوی موفقیت های دوستان و "آخیش از دستش راحت شدیم!" دشمنان تشکر میکنم و امیدوارم در دوری من کمی شاد باشید و اینقدر حرص نخوریدباشد که همه مان رستگار شویم!!

پ.ن: ققنوس خاموش!!! تو واسه رفتن من وبلاگتو آپ کردی؟!؟!؟!؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:44 توسط ستاره| |

ساعت های آخر تو ایران موندنه...یه حس عجیبی دارم!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:10 توسط ستاره| |

چند شب پیش داشتم "اتاق ستاره تکونی" میکردم (بر وزن خونه تکونی) ایندفعه یکمی شدیدتر و چیزای جالبی پیدا کردم! یه سری نوشته ها و کاغذای قدیمی (قدیمی که یعنی مال 4-5 سال پیش! تو سن من قدیمی حساب میشه!) پیدا کردم که دو ساعت همونجا منو میخکوب کرد! از جمله اولین داستانم که وقتی هشت سالم بود نوشتم ، راجع به گربه ها بود ، تازه کلی براش نقاشی هم کشیده بودم! الان میبینم چه با اعتماد به نفس نشستم 20-30 صفحه راجع به شخصیت های گربه ایم و نقشه هاشون نوشتم و چه خیال پردازی هایی کردم! (اونموقع هری پاتر زیاد میخوندم) بقیه شو پیدا نکردم ، ولی یادمه کوچیکتر که بودم عاشق نوشتن داستان های بلند بودم که شخصیت هاش مال خودم باشن...با اون دست خط انگلیسی ضایع واسه اسماشون پاورقی هم مینوشتم کلا" خیلی خوشحال بودم!

یکی دیگه هم پیدا کردم مال دوم یا سوم دبستانمه...اگربه ای نیست! شخصیتاش نوجوونای 14- 15 ساله هستن.این یکی شده یه رمان اجتماعی نوجوانانه! تو هشت سالگی من واسه چی به این چیزا فکر میکردم؟!؟!؟!

کلا" فکر میکنم سنم که کمتر بود عاقلتر بودم...هر چی بزرگ تر شدم بچه تر و لوس تر و "بدتر" شدم ، مخصوصا" تو این چندین ماه اخیر! تغییر همیشه هست ، همه تغییر میکنن ، مخصوصا" تو پونزده سالگی (شونزده!) خیلی طبیعیه آدم هی تغییر کنه...ولی این یکمی زیادیه! یکمی عجیب تره! آدم تغییر میکنه و بهتر میشه ولی من هی دارم بدتر و کوچیکتر میشم!

همین بلا سر موسیقی هایی که دوست داشتم هم اومده.حالا جزییاتش رو تعریف نمیکنم همه کسایی که منو میشناختن و الانم میشناسن میدونن چه تغییری کرده! :سوت!


من تو هیچ وبلاگ دیگه ای ننوشته ام تو این چند روز.یه جورایی نمیتونم این یکی رو ول کنم برم.حتی تو بدترین لحظه ها که دلم میخواست هیچوقت نبینمش دلم نیومد پاکش کنم...نمیتونم خب!

ققنوس خاموش!!!چرا اسمتو عوض کردی؟!؟! الان یعنی افسرده شدی؟ فکر نمیکردم هنوز به اینجا سر بزنی...مرسی!

تهران چقدر سرد شده ها! هنوز انگشتام بی حسن!



نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 10:49 توسط ستاره| |

تقصیر کسی نیست به خدا! از حرف کسی هم ناراحت نیستم! اینجا دیگه مثل قبل یه جای امن واسه حرفا و فکرای من نیست...دیگه همه اینجا رو میخونن! کسایی که باهاشون تو زندگی واقعیم هم برخورد دارم! نمیخواستم اینطوری بشه،شد،پس یه مدت این وبلاگو میذارم کنار میرم سراغ یه وبلاگ گمنام تر (!) که بتونم مثل قبل بنویسم توش!

اینجا هم فقط چیزایی که بقیه دوست دارن بخونن رو مینویسم!!

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:36 توسط ستاره| |

یه بار دیگه همون اتفاقی که تو آبان واسه وبلاگ افتاد.


حوصله ندارم.

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 6:49 توسط ستاره|

امروز دبیر شیمی پرید بهم که چرا وقتی من دارم از رو کتاب میخونم میگم اینجاها رو خط بکشین تو دو صفحه جلوتر داری یه چیز دیگه رو میخونی!!! خیلی سعی کردم دو نقطه دی نشم نگم "من کلا" با خط کشیدن جمله ها تو کتاب مخالفم چون کار مسخره ایه در ضمن اینجاها که دارین میگین رو من خوندم ، دو صفحه جلوتر چیزای جالبتری بود!" و چون هیچی نگفتم بدتر عصبانی شد و گفت و گفت و گفت و تازه گفت تو اصلا" حواست به من نیست! خوبه حالا آثار هنری تو کتابمو ندید! اینا رو که داشت میگفت باز سعی میکردم با نیش باز نگم که "خب این نمره های بیست شیمی مال کیه؟!؟! پیشی؟!؟!؟" جامو هم هفته پیش عوض کرد قشنگ گذاشت جلو چشمش ، هی گیر میده که چرا نمینویسی! چرا یادداشت نمیکنی! چرا خط نمیکشی! چرا ساکتی اینقدر! چرا اینجوری به من نگاه میکنی! چرا قیافه ات جدیه! چرا نفس میکشی!!!

نه نه! عاشقشم! خیلی معلم نازیه ولی حساس شده رو من گویا هفته دیگه میخوام امتحان شیمی رو بترکونم و اینا!

کارنامه ها رو هم دوشنبه میدن منکه میدوووووووووونم!!!!!!

امروز هم مدرسه نصفه نیمه پیچید! احساس میکردم حوصله ندارم تا دو و نیم فوق برنامه بمونم واسه ورزش ، خدا منو ببخشه!( مامان! بابا! دعوا نکنین باهام! واسه خودتون پیش نیومده یه روز حوصله نداشته باشین مگه خب؟!؟!؟)

اینا عکسای بچه های قبلی (!) پیشیه! مال تیر ۱۳۸۶ یادمه ، یه روز کامل رفتم تو حیاط ازشون عکس گرفتم!






اینم خود پیشی بزرگ!

دلم براشون تنگ شده ، فسقلیا!

بقیه عکسا تو ادامه مطلب!


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:30 توسط ستاره| |

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم که ماه بهمن شروع شده (حتما" باید درک کرده باشین که چقدر خوشحالم!) خیلی ماه باحالیه و خیلی آدمای باحالی توش به دنیا اومدن و خیلی اتفاقای باحالی هم توش میفته! از اول تا اخرشم مطمئنم بهم خیلی خوش میگذره و سوت و بوق و سوووت!

هوووووم! کارنامه ها رو شنبه میدن! همه تو کلاسا کارشون این شده که نمره های احتمالی که میگیرن رو جمع کنن و تقسیم بر 12 و آخرشم هی آه بکشن!!! وووووف. منم طبق معمول سوت میزنم تو کلاس و همون ماسک آدم بیخیال و عجیب غریب رو میزنم که عاشقشم ، یکی از آسون ترین ماسک هاییه که تا حالا درست کردم واسه خودم.راستش وقتی بقیه جوری بهم نگاه میکنن که انگار دیوونه شدم رو خیلی دوست دارم ، بعد کلی به حالت حیرت زده شون میخندم واسه خودم و اونا بیشتر مطمئن میشن که حالم خوب نیست!!

برنامه خوابم هم خیلی باحال شده در راستای اینکه همه چیز باحاله ، شب خیلی زود میخوابم (7 یا 8 یا 9!) صبح هم خیلی زود پا میشم (4 یا 5) و چت کردنم به میزان قابل توجهی اومده پایین و خیلی خوبه.سیم کارتم هم عوض شده و چون ایرانسل خیلی بوقه آنتن دهیش کسی بهم زنگ نمیزنه و اس ام اس بازی نمی کنم زیاد ، بگذریم از اینکه کلا" فقط 3-4 نفر شماره جدیدم رو دارن.ارتباطم با دوستای مجازی کم شده و فقط مسیجا و کامنتا راه ارتباطیمونه نه چت.که خیلی بهتره و راحتم! اگرم ظهر بیام مسنجر اینویزم و در آرامش! یعنی یه جورایی اون حالت اعتیاد به نت از بین رفته.حالا به جای اینکه من دنبالش باشم اون دنبال منه!

کسی هم فعلا مشکلی نداره با این در دسترس نبودنم.

راستی یه اتفاقای خوبی هم برام میفته آخرای بهمن.پس ازاین لحاظ هم خوشحالم هم امیدوار و اینا!

این پست هم صرفا" فقط یه گزارش هفتگی بود!!

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:32 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin