m y 3 6 5 d a y s
All my dreams pass before my eyes
من: مامــــــــــــــان!!!!!! بالاخره دی شروع شد! یوهوووووو!!!!! سرد...تاریک..طولانی...اما زمستون من رسید هان؟! چی میگی تو؟! دارم روز شماری میکنم واسه آخرای دی! خیلی خوشحالم! تو ده روز اول دی فوق العاده بودم...همچنان تو خواب خرگوشی!! همه چیز خیلی خوب بود. نوا میگفت تو دیوونه ایی از الان داری خوشحالی میکنی واسه 29 روز دیگه! مامانم که دیگه کلافه شده بود! خب هیچکس نمیدونست من فقط همون روزا رو دارم واسه خوشحالی. کم کم کم از وسطای دی حس کردم یه چیزی مشکل داره.چی بود؟ امتحانا؟ بی حوصلگی ها؟ جر و بحثای الکی که حالا جدی شده بودن؟ افسردگی؟!؟ :)) هر چی که بود دی واسه من دیگه فوق العاده نبود.یه چیز معمولی. ده روز آخر دی.فقط دلم میخواد بمیرم.اینقدر گرفتاری و دردسر و شلوغی ریخته دور و برم که وقت ندارم به تولد یا هر چیز دیگه فکر کنم.از معمولی داشت به بد میرسید! رفت و اون روزای عجیب خاکستری یادم میاد که با اینکه فقط یه هفته ازشون گذشته ، ولی فقط یه چیز تار و مبهم ازشون یادمه. رسیده آخرای دی.حواسم به هیچی نیست.جمعه میریم بیرون ، خونه فامیلای محترم! همه چیز خیلی عادیه. تا اینکه یه کیک میارن با چند تا کادو و مقداری شمع-چوب کبریت! مااااا! من از همه جا بی خبر میگم تولد کیه؟!؟!؟ همه یه جوری نگاه میکنن انگار میخوام سرکارشون بذارم! ولی واقعا" حواسم نبود.واقعا" انتظارشو نداشتم.مرسی! شبش میریم خونه مامان بزرگم.مهمونی نیست.همینجوریه.منم طبق معمول میرم واسه خودم بگردم.خسته ام.تو یکی از اتاقا خوابم میبره.نیم ساعت نشده که پویا میاد بیدارم میکنه: "پاشو بیا مامان اینا کارت دارن." حالا من خسته و نگران فکر میکنم باز راجع به اون مشکله ست! بی حوصله ی بی حوصله میرم اونور و میبینم واو ، یه تولد دیگه اینجاست!! البته تولد کوچولو! با کلی کادو...دیگه جدا" انتظار این یکی رو نداشتم!!! مرســــــــییییی! پنج شنبه هم میخوان یه تولد بزرگ بگیرن برام! شب میرسم خونه.سه تاکامنت 360 ، دو تا کامنت خصوصی وبلاگ ، چند فروند (!) اس ام اس و مقادیری زنگ! باب من تولدم 27 ام نیست که! فردا صبحش ، تو مدرسه بچه ها باز غافلگیرم میکنن.رو تخته نقاشی و تبریک و مسخره بازی! با یکمی تولد بازی کلاسی....مااااا!!! این بچه ها از کجا یادشونه دیگه؟!؟! واقعا" ته قبلم ممنون بودم از تک تکشون!! تولد بازی کلاسی رو دسته جمعی ادامه میدیم ، تا وقتی ناظممون میاد انضباط میذاره! نوا زنگ آخر که فوق داریم رو میمونه با هم بریم خونه ، عصرم میخواد بره کادومو بگیره! خودمو کشتم ولی نمیذاره با هم بریم! بقیه بچه ها هم دارن نقشه تولد فردا رو میکشن....ووووووی. همه اینا خیلی خوبه ، ولی چرا من هیچ احساسی ندارم راجع به تولد؟!؟! گفتم که! من خوشحالی هامو اول دی کردم ، ولی مرسی به خاطر همه کارای چند روز قبل و بعد (!) این روز عجیب !!! دوستا با هم جر و بحث میکنن نه؟ پیش میاد مگه نه؟! بعضیا خسته میشن و ترکت میکنن مگه نه؟ هرکسی خسته میشه نه؟! بعضی دوستا ازت دلگیر میشن و فکر میکنن اهمیت نمیدی بهشون مگه نه؟ نمیدونن چه مشکلاتی داری این روزا ، نه؟! بعضیا واسشون سوءتفاهمایی پیش میاد که اونقدر از پا افتادی که نمیتونی بهشون توضیح بدی ، نه؟ من میدونم همه اینا طبیعیه و گاهی پیش میاد...ولی چرا همش باید تو چند روز سر من بیاد؟ احساس یه بچه ای رو دارم که بین دعوای بقیه گم شده و نمیدونه چیکار کنه و داره گریه میکنه...کسی نمیتونه کمکش کنه ، مگه نه...؟ اون بالا Dey معنی دهمین ماه سال رو میده.همیشه با ذوق و شوق منتظرشم که بیاد ولی وسطاش میبینم که چقدر چیزای بد و "اساسی" تو این ماه اتفاق میفته. میگم خوبم مرسی... حتی دیگه یادم رفته درصد بدم! اگرم بدم همیشه الکی 60%! این روزا هرکسی میپرسه چیکارا میکنی؟ یا سوالای خصوصی دیگه ای میپرسن یه خنده ی الکی تحویل میدم و میگم همه چیز خوبه! آره بهتر شده! فقط یه نفر هست که وقتی باهاشم از اعتراف کردن بهش نمیترسم ، چون در موردم قضاوت نمیکنه اون منو میشناسه شده گاهی هم رک و راست بهم گفته کارت اشتباهه! همیشه هم کلی راهنماییم کرده نمیدونم چرا! کسی که تا حالا حتی از نزدیک ندیدمش ، کسی که چندین سال از من بزرگتره ، کسی که حتی تو یه کشور دیگه ست ، چطوری اینقدر منو میفهمه؟ کار سختیه! شناختن من! به جرئت میگم غیر ممکن ولی همممم اون که تونست! پ.ن: فقط اینو نوشتم که بعدا" که تو آرشیو دنبال دی 87 میگشتم ، یادم بیاد با اینکه وانمود میکردم همه چیز خوبه احساس واقعیم چی بود.وگرنه واسه شما که اهمیتی نداره. اس ام اس بازی من و نوا: - هی دختره! بیداری؟!؟! چیزی خوندی فیزیک؟! - هان؟! بیدارم! یه نگاه انداختم! گند میزنیم! j-: - گند نمیزنیم دیگه!! :)) باحاله! -خوبی ستاره؟! اصن واسه چی بیداری الان تو؟! تو که از خوابت نمیزدی واسه درس! :D - به هر حال یه موقع هایی لازم میشه و اینا! اوکی! من تا صبح بیدار میمونم! میای نت؟ - نت چیه باو! بابام خوابیده تو هال حوصله ندارم! بعدم میخوام درس بخونم یکم!! - اوکی! 5:12 صبح اس ام اس بازی من و گلاره - ستاره چیزی خوندی؟! - هووووم؟! آره! بیداری تو؟! - آره! خوابم نمیبره! نه میتونم درس بخونم نه میتونم بخوابم! - آهان! خب اینکه چیز تازه ایی نیست! :hammer: - :-w ستاره ما خیلی **** هستیما!! 6 روز وقت داشتیم همش رفتیم بیرون و همش خواب بودیم بعد گذاشتیم واسه شب آخر! من یکی که به حماقت خودم اعتراف میکنم! :( - هیییی جمع نبند! خیلی بی ادب شدیا! /:) بعدشم من از دو روز پیش یه نگاهی انداختم و اینا! :)) حالا کاریه که شده! لااقل برو بگیر بخواب! من که خیلی ریلکسم اصلا" استرس ندارم! B-) - اینکه چیز تازه ایی نیست! :-" - بوقی! :-w ساعت 7 خیلی خوش خوشکانه (!) میرم دم خونه نوا اینا با هم بریم مدرسه! تا میرسم در باز میشه نوا میاد! یوهوهو!! - بـــــــــــــــــــــــــه سلام !!!! نیگاش کن!! :)) - خودتو نیگاش کن!!! شووووت!! =)) - لااقل من همچین چیز جیغی نپوشیدم! خیلی جلف شدیا نوا! :D -
تو راه مدرسه اینقدر بلند بلند میخندیم ملت خیلی بد نگاه میکنن! - خب! ببین! من 13 رو بگیرم هم اوکیه! - :))! 13؟! هوووم اوکی! چقدر خوندی مگه؟! - خب در واقع قرار بود بیشتر از این (!) باشه ولی صبح فقط یه نگاه انداختم بهش! :hammer: - ایول ایول! گند میــــــــــــــــــــزنیم!!!!! =)) تو مدرسه همه دارن با حالتی هیستریکانه فرمولا رو بلند بلند مرور میکنن!! ***! *******! (کلمه ای بود در وصف خرخونا
- به سلام چطورین بچه ها؟! - ستــــــــــــــــــــاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من میفتم!!!!!!!!!
- چته تو رومینا باب! ریلکس باش یکم! هممون میدونیم بدترین حالتش چیه دیگه!
- /:) یه نکته جالب اینه که ملت تا میان اول دبیرستان سر هر امتحان فقط بلدن بگن من میفتم فیزیک / ریاضی / شیمی! رو!!! حالا ببین! من میفتم! - اعصابم خورد شد ست! بیا بریم بگردیم یکم تو حیاط! - پایه ام!
(**************************) => فعالیت های من و نوا! - نوا زود بیای بیرونا! من شب نخوابیدم حوصله ندارم وایسم تو این سرما! - هه! من یکی که حتما" با این خوندنم زودتر از همه میام!
- anyway! :-w سر جلسه ! ساعت 8:46 کارم تموم شده! نوا چند ردیف جلوتره هنوز کله اش تو ورقه اس! میدونم اگه الان ورقمو بدم عمرا" واینمیسم!! بیخوابی دیشبم خودشو نشون داد و موقع حل 3 × 4 دچار یکسری مشکل شدم!! =)) تو چکنویسی که بهمون داده بودن نشستم نقاشی کشیدم و شعرای شادمهرو نوشتم! و هی بوق میزدم به نوا تو دلم.....سوووووت!
9:15 داشتم لوگوی فیلم Twilight رو میکشیدم (دیشب از بیکاری تو نت واسه اینکه خودمو بیدار نگه دارم رفتم تریلراشو دیدم و جوگیر شدم کمی!) که جسمی جیغ از سه ردیف جلوتر بلند شد برگشو داد و منم دنبالش! -سووووت! - هیچی نگو! :-w - ستاره! نمیفتم فیزیکو!
- آفرین آفرین....منم قول میدم زبانو نیفتم!! {خمیازه!}
---------------------------------------------------------------------------------------------------- امتحانای ترم خیلی باحالن ، جدی! 2 روز واسه زبان وقت گذاشتن!! :)) راستی این آپ هیچ هدفی نداشت و خودم هم میدونم خیلی مسخره ست لازم نیست بگین تو کامنتا! صرفا" میخواستم تمرین کنم ببینم میتونم مثل اولای وبلاگم خاطره نویسی کنم؟!؟!؟! از تابستون تا حالا همش جمله های کوتاه و ایهام دار و این چیزا می نوشتم! خب این روش وبلاگم نبود.ترکیبی از دوتاش خوبه نه؟ یه لحظه هیچی نگین ، فکرمو به هم نریزین ، اعصابمو سالم نگه دارین ، تیکه نندازین... هیییییییس!! این روزا زود ناراحت میشم! سر به سرم نذارین! پست رو پاک کردم ، میدونم دردسر میشد باز. از همه کارایی که برام کردی و هیچکاری که من نکردم غرغرهایی که کردم ، تحمل کردی قدرنشناسی هامو ندیدی بداخلاقی هامو ندیده گرفتی وقتی لوس بازی در میاوردم مثل بقیه نمیذاشتی بری هرکاری میکردی تا من خوشحال باشم بعضی وقتا اجازه هایی رو بهم نمیدادی ، ولی آخرش میفهمیدم به نفع خودم بوده راهنماییم میکردی همه جا مامان!! آخه من اینا رو چطوری جبران کنم؟!؟! ولی شبایی که خودمو به خواب میزنم و میای یواشکی بوسم میکنی و پتومو که پس زدم رو میندازی روم و زیر لبی نگرانی که سردم نشه...یا وقتایی که تو خواب نازم میکنی رو با هیچی عوض نمی کنم! روز مادر برای من ۱۷ دی ماهه نه هیچ روز دیگه!! تولدت مبارک Barifa!! از یک ستاره ی خوب و آروم و مطیع لذت ببرید. پ.ن: غزاله ، من ممکنه با جنبه به نظر برسم (فقط به نظر برسم!) ولی سر یه چیزای خاص سر به سرم نذار. فکر نمی کردم این برداشتا رو بکنین ، من خیلی صادقانه گفتم دلم واسه بعضی چیزا تنگ شده ، حواسم نبود هنوزم آدم باید دروغ بگه و وانمود کنه. دلم برای بعضی چیزا تنگ شده! واسه میتینگای تابستون! واسه زمستون 86! واسه وبلاگای قدیمیم! واسه 4 صبح پارک رفتن! واسه جادوگران سال 84! واسه صدای متین! واسه معلم ادبیات سوم راهنماییم! واسه آهنگای قدیمی بک استریت بویز! واسه اولین موبایلم! واسه اولین ام پی تیریم که کادو تولد 12 سالگیم بود! سیاه بود! اینقدر دوستش داشتم که نگو! واسه پیشی و بچه هاش! واسه خونه خودمون! واسه بیدار موندن تا 9 صبح تو تابستون! واسه اونموقع ها که موهام بلند بلند بود تا کمرم! واسه اونموقع ها که لوس بودم و زرتی گریه ام میگرفت...واسه اونموقع ها که خوب بودم! واسه اونموقع ها که هنوز یاد نگرفته بودم خودخواه باشم! واسه بچه های همسایه خونه ی قدیمیمون! واسه فوتبال بازی کردن تو کوچه با پسرا! واسه کاپشن صورتیم! :)) واسه کنسرت آریان هفته پیش! واسه آهنگای قدیمی شادمهر! واسه دوستای پیش دبستانیم! واسه اون شبی که بدون یه لحظه استراحت برباد رفته رو تموم کردم! واسه مسافرت! واسه اردوی اصفهان با بچه ها! واسه 12 اسفند 1386! واسه 20 تیر 1387! واسه 29 دی 1372... وووووی! حالا چیکار کنم با این همه نوستالژی؟!؟! هیچکدومشون برنمیگردن! پ.ن به اون: احساس نمیکنم کاری کرده باشم که بخوای با اینجا قهر کنی! ویرایش مهم!: ۱۰ ماه!! *دارم روزای عجیبی رو میگذرونم.* آخه چرا وقتی دارم به یه چیزی فکر میکنم تو راجع بهش حرف میزنی؟!؟! چرا من یهو یه پیشنهادی میدم که تو داشتی چند ثانیه قبلش بهش فکر میکردی؟!؟! تو این شیش سال دو بار بیشتر گریه تو ندیدم....این آخری مال چند روز پیش بود! وقتی هیچ دلیلی واسه گریه نبود ، وسط خنده ها و مسخره بازی هامون یهو دیدیم دوتاییمون داریم اشک میریزیم!! خودمون فهمیدیم چرا! دیدی چقدر سخت بود؟!؟! ولی عوضش تو تا دلت بخواد گریه های الکی و غیر الکی من ِ لوس رو دیدی! چطوری اینقدر قوی بودی هان؟ بعضی وقتا پیش تو احساس یه دختربچه دست و پا چلفتی رو داشتم که هیچکاری نمیتونه بدون تو انجام بده...ولی آخر آخرش تو دست اون بچه هه رو گرفتی و همون چیزا رو بهش یاد دادی! ممکنه بقیه بگن خشنی...ممکنه بقیه بگن بی احساسی....ممکنه بقیه بگن غد و لجبازی...ممکنه بقیه واست موضع بگیرن...ولی هیچکس خود واقعیت رو ندید!هیچکس تو رو واقعا" نشناخت! حتی من که اینقدر ادعام میشه!! زیادی مسخره نوشتم؟!؟! نوا ۱۵ رو تموم کردن چه حسی داره هان؟ نگو تا بیست روز دیگه باید صبر کنم تا بفهمم!! تولدت مبارک! دیگه فایده نداره نه دیگه.... پس اتفاق جالب امروز من کو؟!؟! راستی توییتر را دریابید! فعلا" که من و گلبرگ و فرشته و فرهاد و رضا و عباس و مینا و رویا اونجاییم خواستین بیاین! به درد افراد کنجکاو (!) میخوره! تولد سایت هم شد پنج شنبه...امروز هوس کرده بودم برم یکم جادوگران بازی ولی نتونستم لاگین کنم بنابراین بی خیال شده و رفتم پی توییتر بازی و پاپ موندو بازی و لایو موچا بازی ! به اون نظر خصوصی بی نام و نشان: آره...رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند!! ![]()
![]()
![]()
بازم مرســـــــــی!!
زنگ شیمی دبیر شیمی که عاشقشم تولدمو تبریک میگه! دبیر مطالعاتمون نمره های ترم رو خوند و من شدم 19/5 و بهم 20 داد و یه مثبت!! ها؟!؟! مرســــــــی!!![]()
![]()
)
![]()
![]()
![]()
صداي باران
ترانه قديمي غم بود
و پشت شيشههاي خيس
اشك شكوفهها
به خاك ميپيوست…
باران صداي پاي تو بود
تمام شب به انتظار نشستم
بي تو
در اتاق كوچكم
دلتنگتر از هميشه...
یعنی به این زودی گذشت؟!؟!؟! کلاس چهارم دبستان بودیم! صبح بود من تو حیاط مدرسه داشتم مشقای ریاضیمو می نوشتم و طبق معمول هیچی ازش سر در نمی آوردم!
(مشکلات ریاضی ریشه دار!) هیومز! خوشم نمیومد خیلی ازت اون اولا! بچه بودیم دیگه....لج و لجبازی!!! ولی بعدش ، نیگا کن چی شدیم!!
البته من این نظریه تو رو که چون با فاصله چند روز (چندین روز! بیست روز! :)) ) از هم به دنیا اومدیم اینقدر شبیه همیم رو شدیدا" رد میکنم....چی؟!؟! من و نوا شبیه همیم؟!؟!؟!؟! بعله ! اینقدر ظاهر بین نباشین ملت!! من دارم شخصیتامونو میگم! چی؟!؟! از نظر اخلاقی هم زمین تا آسمون با هم فرق داریم؟!؟! آره خب! باب دارم میگم شخصیتی! معلومه که اخلاقامون با هم فرق داره! میفهمین چی میگم؟!؟! اصل هردومون یه چیزه! حالا ممکنه چیزای حاشیه ای مون با هم فرق کنه ولی میدونی...دوتامون میدونیم که آخر آخرش از کجا مثل همیم!!
چه میکنه این ماه دی....!!!!![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


