تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

زندگی تو خونه مامان بزرگ مثل یه تعطیلات طولانیه که انگار هیچوقت قرار نیست تموم بشه. هر روز صبح ساعت ۶:۳۰ پا میشم و به لطف مامان و مامی به صبحونه سنگین (!) میخورم و حاضر میشم و میام اینترنت زندگیم رو یه چک می کنم بعد میرم سر کوچه منتظر میشم نوا بیاد تا با هم بریم مدرسه!

مدرسه رو هم یه جوری می گذرونیم ، تمام زنگ های تفریح حیاط رو میذاریم رو سرمون و وقتی ناظممون چپ چپ نگاه میکنه سعی می کنیم یه کمی معقول رفتار کنیم! وقتی میریم بالا تا ۱۰ دقیقه همچنان آتیش می سوزونیم و میریم کلاسای همدیگه تا بیان جمعمون کنن!!

کلاسا رو دوست دارم.عاشق اون ۴ ساعت زنگ شیمی شنبه هام! یکشنبه هم دو زنگ دین و زندگی داریم که زنگ خوابه ، این معلمه همش حرف میزنه و حرف میزنه و حرف میزنه و حرف میزنه!! خودشم میدونه چقدر کسل کننده است کلاسش وقتی بچه ها سرشونو میذارن رو میز می خوابن چیزی نمی گه دیگه! خواهش میکنه که تو کلاس صحبت نکنیم با هم!

دوشنبه سخت نیست ها ، ولی روز سردرد ایه چون فیزیک و ریاضی داریم پشت سر هم اینا! ولی فیزیک رو دوست دارم ، پس ریاضی رو هم تحمل می کنیم!!

سه شنبه!! کمابیش معلم های *** داریم به جز فری (فریدونی!) که دبیر زبانه و گوشاش سنگینه و تو کلاسش بمب بندازی هم باز روشو می کنه به تخته میگه "خب دخترای گلم بنویسید!!!!" دبیر عربی هم یه چیزی تو مایه های .... چی بگم آخه.وقتی میاد تو کلاس به معنای واقعی کسی جرئت نفس کشیدن نداره.وقتی هم کسایی رو انتخاب میکنه ازشون درس بپرسه پای تخته ما با قربانی ها اظهار همدردی میکنیم!(امروز داشت یک ساعت از ۴ نفر درس می پرسید!همه اینا باعث میشه از عربی متنفر باشم!)

هنوزم نظری راجع به چهارشنبه ندارم چون مطالعات و زبان و فیزیک داریم و غیره! (فردا امتحان فیزیک!)

پنج شنبه هر چقدرم خطرناک به نظر برسه (ریاضی - زیست - ریاضی) ولی به امید "فردا جمعه می باشد!" و رفتن بیرون با دوستان بعد از مدرسه و مهمونی و اینا میگذرونیم دیگه!!

من از مدرسه میام ، مسیرم به خونه خیلی باحاله.آدم حوصله اش سر نمیره!  کلی روزنامه فروشی داره و دیگه لازم نیست به بابا اس ام اس بدم "همشهری جوان!!" میام خونه و بازم به لطف مامان بزرگ جونی ناهار میخورم (چون من هیچوقت ناهار نمی خوردم! از مدرسه میومدم مستقیما" میرفتم سراغ اینترنت و اینا!) بعد میرم استراحت احتمالا" دو سه ساعتی لالا! (بین اینا هم اس ام بازی رو حساب کنین) بعدش می شینم مثل بچه خوب درس می خونم! از هفته دیگه هم برنامه پارک رو دوباره می ذارم با نوا و بدمینتون و نیکی و اینا! مامان میگه این چند وقته که پارک نرفتیم باهاش نیکی هم نیومده!!

بعدشم مامان اینا میان و من کلی تحویلشون می گیرم!

چند وقته احساس می کنم بزرگ شدم! وقتی در یخچال رو باز می کنم احساس میکنم باید یکمی خم بشم! به آینه که نگاه میکنم می بینم یکمی آینه اومده پایین تر؟!؟!؟! این یکی رو هم بقیه می گن که اصلا" حالت صورتم عوض شده.هووووووووووووم.رفتار و طرز تفکرم هم عوض شده.کلا" همه چیزش عوض شده!

من خوش حالم.شما هم خوش حال باشید.مرسی.

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:15 توسط ستاره| |

چرا من این جوریم؟ چرا یه روز عاشقتم یه روز حوصله تو ندارم؟

چرا تو اینجوری هستی؟ چرا یه روز یه کاری میکنی که آدم فکر میکنه مهم ترین چیز دنیاست برات ، روز بعدش طوری رفتار می کنی انگار من نیستم؟

چرا هر وقت تو خوبی من بدم و هر وقت من خوبم تو بدی؟

چرا ما اینقدر با هم فرق داریم؟ چرا حرف همدیگرو نمی فهمیم؟

چرا هر وقت خواستم خوب باشم پشیمونم کردی و بعدش گفتی چرا اینقدر افسرده ایی؟!

چرا همه فکر می کنن من افسرده ام؟ چرا هیشکی تو این دنیا نمی تونه بدون این که براش توضیح بدم بفهمه واقعا" تو ذهن من چی میگذره؟

چرا وقتی یه حرفی رو صادقانه به یکی می زنم میگه دروغ میگی؟ چرا راست گفتن تو این دنیا جرمه؟

چرا آدم نمی تونه یه دوست خوب از جنس مخالف داشته باشه بدون این که واست حرف در بیارن؟

چرا نمی تونم ولت کنم و بذارم برم؟ عادته یا اجبار؟ شایدم یه وظیفه؟

چرا دارم اینا رو به تو توضیح میدم؟ اصلا" چرا هنوز اهمیت میدم؟

چرا آدما نمی تونن به جای غیبت کردن بیان مشکلشونو باهات بگن؟

چرا....نمی تونیم با هم رک و راست بشیم؟
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:59 توسط ستاره| |



Love Story

Where do I begin to tell the story
Of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love he brings to me
Where do I start

With his first hello
He gave a meaning to this empty world of mine
There'd never be another love another time
He came into my life and made the living fine

He fills my heart

He fills my heart
with very special things
With angel songs, with wild imaginings
He fills my soul with so much love
That any where I go
I'm never lonely
With his along who could be lonely
I reach for his hand. It’s always there

How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need him until the stars all burn away
And he'll be there

How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need him until the stars all burn away
And he'll be there


این زبون منه....همیشه حرفام تو متن شعراست.

فقط میخوام ازت تشکر کنم ، به خاطر همه چیز.

Loving me isn't so easy
...
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 3:24 توسط ستاره| |

مامان میگه بچه تر که بودیم کلی همدیگرو دوست داشتیم.میگه وقتی تازه یاد گرفته بودم راه برم هر جا میرفتی دنبالت راه میفتادم! اینو دیگه مامان نگفت خودم تو فیلمای قدیمی دیدم که همش بغل هم بودیم! :دی! خوشگل بودی خب! داداشی من بودی! تازه اون موقع ها مهربون تر بودیم.

بچه اولی بودی و خوشگل و ناناز و تو دل برو ، مامان و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه و دایی و عمو همش بغلت میکردن!همه عکسای بچگی مال توئه.تو دو سه تا آلبوم عکس جدا داری ولی من یه دونه ، اونم به زور!  حسودی نکردما ، هیچوقت ، حرصم هم نمی گرفت ، فقط تعجب می کردم از این همه توجه!  منم تحویل می گرفتنا.به هر حال اولین دخترشون بودم ، اولین نوه دختر از اون طرف...ولی خب نه به اندازه تو!

مامان و بابا هیچوقت تبعیض قائل نشدن.هیچوقت! دو تامون یاد گرفتیم که با هم مساوی هستیم ولی وقتایی که تو میخواستی از داداش بزرگه بودنت سوءاستفاده کنی بابا دعوات میکرد و من کلی کیف میکردم!  بزرگتر که شدیم ، تو 14 سالت بود و من لابد 12 ، به قول مامان شدیم مثل سگ و گربه!  خب به من چه آدم وقتی نوجوونه رفتاراش تغییر میکنه! به من چه که اخلاقامون صد و هشتاد درجه با هم فرق داره با اینکه تو یه خانواده بزرگ شدیم! به من چه که نه من سعی کردم درکت کنم نه تو منو! حالا اینا هیچی! باید یواشکی اعتراف کنم که تا همین چند سال پیش اصلا" دوستت نداشتم! هروقت میومدی تمام توجه مامان رو می گرفتی.مامانی که من اونموقع ها ازش خیلی دور بودم و تو خیلی بهش نزدیک ، به نزدیکیتون غبطه می خوردم. مامان همیشه می گفت پویا به مراقبت بیشتری احتیاج داره ، تو مواظب خودت هستی خیالمون ازت راحته! خب منم گاهی خسته می شدم از بچه خوب و عاقل و مسئولیت پذیر بودن! گاهی وقتا این خستگی رو سر تو خالی میکردم و گاهی وقتا خل بازی و اینا!! (چه دعواهای باحالی داشتیم هعییییییی مادر!)

چند ماهه احساس می کنم دوتامون بزرگتر شدیم هان؟ کم کم نشونه های آدم بودن رو داریم نشون میدیم!  تابستون که تقریبا" خونه نبودی واقعا" احساس کردم تک فرزند خانواده ام اینقدر حال داد! خلاصه من الان یه داداش 17 ساله خوشتیپ و جیگر دارم که هی می خوام بپرم بغلش ماچش کنم!

یو آر سو کول و اینا! خوش به حال دوست دخترت! :))
راستی اینجا جا داره بگم من اینقدر خواهر شوهر خوبیم بر عکس بعضی ها! :-" فقط به بچه هات بگو به من نگن عمه وگرنه کله شونو می کنم ! (بدم میاد خب!)

تازگی ها هم نقش بادی گارد منو پیدا کردی و وقتی تو منو جایی میرسونی مامان دیگه گیر نمیده.ایول ایول! تنک یو! (وظیفته البته!)

خب بسه دیگه زیادی ازت تعریف کردم! هنوزم همون گوشکوبی و خیلی لجباز و رو اعصابی عزیزم!

                 هی داداشی ، تولدت مبارک!!

                                                                    24 مهر 87

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 22:51 توسط ستاره| |

دلم را خوش کرده ام به عروسک هایی که از پاکسازی خانه نجات پیدا کردند
دلم را خوش کرده ام به دوستان واقعی کم تعدادم
دلم را خوش کرده ام به جمع دوستانه ما که هیچوقت دوستانه نیست
دلم را خوش کرده ام به گربه مغرور حنایی رنگم
دلم را خوش کرده ام به همشهری جوان خوانده نشده کنار تخت
دلم را خوش کرده ام به باران پاییز ، به برف زمستان
دلم را خوش کرده ام به سرما
دلم را خوش کرده ام به خانه کودکی هایم که دیگر ندیدمش
دلم را خوش کرده ام به ((او))
او که هنوز با من است
با تمام بدی هایی که کردم.
دلم را خوش کرده ام به گپ زدن با جغد نادون 

دلم را خوش کرده ام به بروز شدن KIDNAPPED
دلم را خوش کرده ام به موسیقی هایی که از من متولد خواهند شد
دلم را خوش کرده ام به این مسنجر لعنتی...که قرار است تنها راه ارتباط من با ((دوستان))م باشد
دلم را خوش کرده ام به چتر خیس کنار اتاق
دلم را خوش کرده ام به آغوش بابا و بوسه مامان
دلم را خوش کرده ام به این وبلاگ روزانه
دلم را خوش کرده ام به آینه
دلم را خوش کرده ام به چشمانم
که همه ستاره ها در آن ها جمع شده.
دلم را خوش کرده ام به میز پدربزرگم رفته ام...
دلم را خوش کرده ام به اتاقی که هنوز بوی ((پاپا)) را دارد و حالا من را پناه میدهد
دلم را خوش کرده ام به عشق ، دلم را خوش کرده ام به وفاداری
وفاداری ای که وجود نداشت ، به عشقی که هیچوقت نبود.
دلم را خوش کرده ام به آینده براق و نامعلوم من...


دعوت نشدم ولی دعوت می کنم!

ملیکا - سینا - نوا - مهرناز



نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:27 توسط ستاره| |

بین دوستای من...

روژینا خره است ، گاهی وقتا هم بهش میگیم خر بزرگ! (علامت حاکم بزرگ!)

به گلاره هم میگیم جوجو ، یا گاوه! (که خودش دوست نداره!:سوت!)

نوا به لقب کچل! نایل شده (حتما" با علامت تعجب خونده بشه)

منم هنوز لقب ندارم..دوستان می گن "پیشی" زیادی لطیفه! لقب باید خشن و زننده باشه!

بی کلاسن اینا! چه میدونن شاینینگ استار چیه! :-j

پ.ن:میلاد هم پلنگ صورتیه

پ.ن۲:ما همه با هم میشیم سه کله پوک! :)))))))))

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:11 توسط ستاره| |

وقتی بارون میاد...

قطره های بارون با اشک هایی که آروم آروم میان قاطی میشن

سردی بارون رو داغی اشکات

و کسی دیگه نمی پرسه چرا گریه می کنی


بارون بند میاد...اشکای منم همینطور.انگار من و آسمون داشتیم به حال هم زار می زدیم.
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:5 توسط ستاره| |

کلمه آینده هر جا می بینم داره جلو چشمام رژه میره...من نمی خوام ببینمش! چیکار کنم؟!

هععععییییی!!!

تو فکر یه وبلاگ جدیدم.اونم مثل این قراره یه "ستاره الان چیکار می کنه؟!؟!" باشه ولی خب با شرایط متفاوت! دنبال اسم براش می گردم با موضوع مرتبط! هلپ می پلیز! ترجیحا" توش شاینینگ استار داشته باشه با یه کلمه دیگه!اسمای پیشنهادی خودم رو هم نمی تونم بگم چون موضوع لو میره.


I love my friends تازگیا!

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 18:27 توسط ستاره| |

دست و دلم به نوشتن نمیره! نمیره دیگه! چیکارش کنم! تمام زندگیم رو ول کردم و منتظر اون اتفاق بزرگه ام ، چه برسه به نوشتن توی یک وبلاگ "روزنگار!"

به جز اون قسمت که خوردم زمین و کمی تا قسمتی مجروح شدم بقیه کوه خوب بود!

در ضمنننننننننننننننننن.....تو پست قبلی اشتباه نشه من اسم کسی رو میز و نیمکت نمی نویسم ، بلکه انواع شعر و لیریکس (!) و حرفای خودم و استار آرت Star Art رو روی دفتر و کتابام (مخصوصا" کتاب شیمی که خیلی بزرگه!) اجرا می کنم و اینا....تازگی ها هم همش با ماژیک صورتی بزرگ می نویسم Shining Star بعد رنگش می کنم و وقتی معلم درس میده صبر میکنم خشک بشه بعد اگه خشک نشه همه زندگیم صورتی میشه!

منظورم تعداد اندکی از دخترای بی جنبه بود! :سوت!

جدا" پسرا ارزش این کارا رو ندارن ، جدا!"

جدی!

خیلی جدی!

فرندشیپ یعنی چی اصلا"! دوستی یعنی میتینگ و کوه و پارک ارم و پارک چیتگر و تور رامسر و بحث مجانب و فیزیک و ژنتیک و ژیست شناسی (!) و بحثای فلسفی اعصاب خورد کن تو مینی بوس!

امروز همچنان از اون روزاست که کلی کار دارم ، ولی تازه ساعت 6 رسیدم خونه."خونه؟!" چیزی ازش نمونده.از فردا باید برم خونه مامان بزرگم زندگی کنم!

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:53 توسط ستاره| |

Be With You

Monday night I feel so low
Count the hours they go so slow
I know the sound of your voice
Can save my soul
City lights, streets of gold

Look out my windo to
the world below
Moves so fast and it feels so cold
And I'm all alone

Don't let me die
I'm losing my mind
Baby just give me a sign

And now that you're gone
I just wanna be with you
And I can't go on
I wanna be with you
Wanna be with you

I can't sleep and I'm up all night

Through these tears I try to smile
I know the touch of your hand
Can save my life

Don't let me down
Come to me now
I got to be with you some how

And now that you're gone
Who am I without you now
I can't go on
I just wanna be with you

دلتنگ چیزی هستم که الان دارمش.شایدم آهنگای انریکه رو زیادی دوست دارم.

راستی امروز ناظممون اومد کلی نصیحتمون کرد که اسمای این پسرا چیه رو نیمکتا می نویسیم با قلب و این چرت و پرتا! گفتش که چه معنی داره و اینا فقط دخترا اینطوری میکنن و برین تو دبیرستانای پسرونه همه نیمکتاشون سفیده و این حرفا زمونه عوض شده دخترا راه افتادن دنبال پسرا! :))

 من برادرم جواب نمیده بقیه پسرا بگن که واقعا" چه خبره تو دبیرستانای پسرونه؟!؟!
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:33 توسط ستاره| |

"این تست به حد غافلگیر کننده ای دقیق است!"

نابغه

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)

تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!

به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!

هوووووووووم.من دوست ندارم خوش رو باشمدوست هم ندارم مردم منو بشناسن که بعد از من خوششون بیاد! ظاهرم سرده ولی برای کسی خودمو خوش رو نمی کنم که خوششون بیاد...حالا چی؟!؟!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 19:59 توسط ستاره| |

بعد از ظهر شنبه است ساعت 2:15 ، تو حیاط دارم اینا رو می نویسم تا بعدا" بذارمش تو وبلاگ! اولین هفته فوق برناممون شروع شده و تا سه مدرسه ایم و امروز ورزش داریم و کسی وسایل نیاورده و من نمی تونم بد مینتون بازی کنم و ولی اونا توپ بسکتبال دارن و...چرا این قدر بهونه میارم...وقت اضافه آوردم و نشستم اینجا ، پشت مسئله های شیمی دارم می نویسم.خیلی وقت بود تو این برنامه شلوغ درس ها و جمع کردن خونه برای نقاشی و برنامه پارک صبح ها که وقت خوابم برام نمی ذاشت دنبال چند دقیقه بودم تا با خودم خلوت کنم و ببینم واقعا" تو ذهنم چی میگذره...از "بعدا" بهش فکر می کنم!" خسته شدم.احساس می کنم حالا وقتشه که با خودم رک باشم و بعضی چیز ها روشن بشه.

تا قبل از دیروز خیلی امیدوار بودم به آینده! به چند سال دیگه! الان چی شده؟! یه چیزی شکسته! احتمالش هم هست که من اشتباه کنم ولی احساس آدم دروغ نمی گه که؟

دوست خیلی با تجربه 26 سالم میگه این یه شرایط عادی نیست ، منم نمی تونم عادی رفتار کنم و عادی واکنش نشون بدم ، باید ببینم که همه چیز چقدر سخته.

همه اینا طبیعیه و من باید بهت حق بدم ، باید درکت کنم و کمکت کنم ، ازت مراقبت کنم و باهات باشم و Stand By Him!

میدونم میدونم میدونم...ولی با این حس لعنتی چیکار کنم که میگه سرنوشتمون از هم جدا شده...


پ.ن:ببخشید که خیلی واضح نبود! بعضی وقتا آرزو می کنم کاش می تونستم همه چیز رو بنویسم بدون اینکه نگران باشم کی می خوندش ، مامان و بابا چه فکرایی می کنن و چیزای دیگه....فکری نکنین.خواهش میکنم! فقط جدی نگیرین! اونایی که لازمه جدی می گیرنش.

پ.ن2: دوستای نامرد زیاد شدن.خدا نصیب نکنه.
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:57 توسط ستاره| |

بله! من پرسپولیسیم خیلی ام Proud Of Being One هستم!

درصد مالکیت توپ خیلی باحال بود و اینا! 61 به 39 به نفع پرسپولیس!!

چیزای دیگه هم باحال بود...!! مثلا" لحن حرف زدن امیر قلعه نویی با افشین قطبی! یا حتی ظاهرشون!

یه چیز دیگه هم خیلیییییییییییییییییی باحال بود....دوستان استقلالی (که ماشالا کم هم نیستن بین دوستای من!) تا گل زدن اس ام اسای خیلی ناجوری زدن که ذکرش اینجا جایز نیست و اینا!! منم فقط دو نقطه دی ، بازی 90 دقیقه است عزیزان من نه 50 دقیقه! آخی دلم سوخت براشون!

یه چیز دیگه....باحال نبود....مسخره بود....که دو نفر پرسپولیسی و استقلالی با هم دوست میشن! آدم سرشو بکوبه به دیوار دوستش استقلالی نباشه! :سوت!

(دیوار کو؟!؟!)

ویوا افشین!!!
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 19:12 توسط ستاره| |

بعضی وقتا آدم تازه معنی  Miss Call رو واقعا" می فهمه!

Missed! تموم شد! رفت!

بعضی وقتا هم آدم نباید زیاد به یه چیزایی فکر کنه!

چون اتفاق میفتن....!!

راستی من یه ماشین زمان دارم.خیلی باحاله.خواستین به شما هم میدم.

بعضی وقتا هم آدم نباید بره پارک بدمینتون بازی کنه و دلشو جا بذاره بعدشم تو اون سرمای صبح یخ بزنه!

بعضی وقت ها هم آدم نباید حرفای بی ربط منو بخونه....و در موردشون قضاوت کنه.

.....!!! بعضی وقتا هم آدم نباید همه چیزو به خودش بگیره که! :دی!

امروز از اون روزای خیلی شلوغه ها

از اونایی که کلی کار دارم و اینا.شبم عروسی اقوام درجه یکه دیگه نمی شه پیجوند باید فعالیت کرد!

همین کافیه که دیشب ساعت 2 خوابیدم و 5 پاشدم رفتیم پارک.

من خوابممممممممممم نمیاد (میاد؟)

خیلی به این پست توجه نکنین.

پ.ن: من هنوز منتظر جوابما!!

پ.ن2: چقدر پ.ن میذارم تازگیا تو پست هام.
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 9:41 توسط ستاره| |

چون تو خواستی پاکش کردم! ولی مطمئنی سیو شد؟! :-p
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:58 توسط ستاره| |

خب ظاهرا" من تنها کسی نبودم که یهو دپرس شدم دیشب!! همگانی بود! :))

ساعت هفت و ربعه و دارم صبحانه میخورم برم مدرسه!!

پ.ن: My365Days شده Twitter من! :دی!


نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 8:19 توسط ستاره| |

نيلوفر از غبار گذشت و

به باران رسيد.

 

هنوز باورت دارم

                   اما

منتظرت نيستم ديگر...


***

يه دريا بغض تو گلومه

يه دريا گريه تو چشمام

يه صحرا تنهايی تو دلم...

 

خشکيده و بی‌رنگ و يخزده

بی‌رويا و بی‌اميد

ناپديد در زمستان بی‌پناهی‌ها

 

 دوباره اما سبز می‌شم

صبر می‌کنم تا بهار بياد

زنده می‌شم دوباره

صبر می‌کنم تا تو بيای...



حالم بده....میدونین که؟

حتی اشک هم ازم فرار میکنه!

پ.ن:مرسی بابا.ببخشید به خاطر سرقت هنری! ولی دخترتم دیگه.

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:37 توسط ستاره| |

هان؟!؟! آره آره عوض شدم! خودم این تغییر رو دوست دارم ، شما چطور؟!؟!؟!؟؟!! راستی! امروز از اون روزاییه که هی میخوام دو نقطه دی بزنم! خودمم شدم شکل دو نقطه دی الان!!!(این شکلک خنده هه واقعی بودا! تو خونه تنهام الکی واسه خودم بلند بلند میخندم!)

اهم اهم!!! من بسیار از فیزیک خوشم اومده به طرز خوفناکی نمیدونم چراامروزم یه مشاور اومده بود سر کلاس واسه هدایت تحصیلی و اینا!! یعنی هرچی از دهنش در اومد به رشته انسانی گفت و کل حرفشم این بود که سال اول رو خوب بخونین که بتونین از شیش تا رشته انتخاب کنین نه اینکه یه انسانی براتون بیفته! همشم میگفت ریاضی همه چیزه ، ریاضی خوبه ، ریاضی همه چیزه ، باید برین ریاضی که فکر نکنن خنگین و این حرفا!!!!!!!!!وااااااااای حرصم گرفته بود میخواستم جوابشو بدم که اصلا" به این چیزا ربطی نداره و استعدادای آدما متفاوته! میگفت اونایی که رشته شون ریاضیه از همه سلول های مغزشون استفاده میکنن و خیلی باهوشن و این حرفا و بعد مثلا" کسایی که تاریخ میخونن فقط از یک قسمت کوچیک مغزشون استفاده میکنن!! کم مونده بود دیگه رسما" فحش بده به انسانی ها!!بوووووووووووووووووووق!!!!!

راستی یه چیزی رو دقت کردین؟!؟! چرا من اینجا همش از خودم می نویسم و اینکه چطورم و چیکار میکنم؟!؟! هان؟! خسته نشدین شماها؟!؟!من شخصا" اینقدر از خودم نوشتم خسته شدم! یه پیشنهاد بدین ببینم!!!

!!! چفدر میخندم! به اس ام اسی که همین الان به دستم رسیده توجه نمایید!:

از فینگیلیش به فارسی برگردانده شده!

"وقتی بیام چنان حالتو می گیرم که نفست بند بیاد.از ترس به خودت بلرزی.همچین آبروتو می برم که نتونی سرتو بالا بگیری.بچه سوسول...من قبض موبایلتم!!!"

هه!!!!{خنده غلطون!} اصلا" حواسم نبود قبض موبایل و اینا!! هی این پایینو نخونین یه اطلاعیه خانوادگیه! دهه! نخون میگم!!

"بابا!!!!!!! من گناه دارم! اگه قبض موبایلم اومد ۶۰ هزار تومن و خودم پولشو بدم از حسابم که اشکال نداره که هان؟! دعوام نکنی ها! گریه میکنم! آخه ببین! تلفن خونه که خراب شده بی سیمش! اون یکی هم خش خش داره! مجبورم با موبایل زنگ بزنم! تازه اون هیچی! اس ام اس شده ۲۴ تومن خب ؟ همین صبح بخیری که من و نوا به هم میگیم صبح وقتی از خواب پا میشم میشه ۵ تا اس ام اس همراه با احوال پرسی و اینا ، پس یعنی ۱۲۰ تومن همون اول کاری.من الان حساب کردم که اس ام اسایی که هر روز به نوا و ملیکا میدم حدود ۱۵-۲۰ تا در روزه! تو که خسیس نیستی بابایی! منم نیستم! پس بی خیال! خودم پولشو میدم و حرص نخوریم ، خب؟!؟!"

اینجا تابلو اعلانات عمومی هم هست آخه.مامانم هم یه وبلاگ بزنه کامل میشه دیگه!

فردا تو مدرسه تئاتر داریم راستی! نقش منم مجری برنامه کودکه!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 18:17 توسط ستاره| |

۱- از ادبیات متنفرم.عاشق ریاضی شدم.شیمی هم کلی دوست دارم!

۲-چقدر از دبیرهایی که پشت میز میشینن و یه سره غر غر غر غر غر میزنن و با صدای خواب آور جارو برقیشون از رو کتاب میخونن و دوباره غر میزنن و هی میگن و میگن تا ما بنویسیم و " من هرچیزی رو یک بار میگم!!!" بدم میاد.چقدر بده دبیر ادبیات این جوری باشه.چقدر بده ادبیات زنگ آخر باشه.چقدر بده شنبه ها چهار ساعت شیمی پشت سر هم داریم.چقدر عجیبه که از ریاضی خوشم اومده.چقدر خوبه که وقتی اون چرت و پرت میگه میتونم تو حاشیه های کتابم شعر بنویسم و هرچی بخوام بنویسم و نقاشی بکشم و سرم رو بذارم رو میز تا بفهمه I DON'T GIVE A DAMN.

۳-نوا یک نگاه میکنه ، میگه "تموم شد." میرم جلوی آینه.خودمو نمی شناسم.چتری هام تو صورتم اومده ، اونقدر که تار میبینم همه جا رو! موهای من که همیشه خدا صاف بود و همیشه انواع فرق صاف و کج روش اجرا میشد حالا رفته بالا و فرفری شده."داف شدیا!" داف بودن یعنی چی؟!؟! چقدر از دافا بدم میومد!! حالا خودم یدونه شدم؟! فقط با یه تغییر مدل مو؟ مسخره است.مسخره است ولی دارم تغییرشو احساس میکنم.خنده هام بلند تر شدن.لحن صحبت کردنم داره عوض میشه.جالا همش میخندم و "مرسی عزیزم...فدات شم!"حالا همش دستم به موهامه تا درستشون کنم! حالا همیشه سر راه مدرسه جلوی شیشه ها وایمیسم و خودمو چک میکنم! وای خدا من از این کارا متنفر بودم..."پسرا دنبال دافن..." پسرا برن به جهنم!! وای باورم نمیشه این چه بلاییه سر خودم آوردم؟ "نشونشون بده که اگه بخوای هیچی ازشون کم نداری! داف تر از همشونی!" من نمی خوام چیزی رو نشون بدم.میدونم میتونم ولی به نظرم مسخره است با یه تغییر ظاهری نظر بقیه نسبت بهت عوض بشه.چقدر عجیبه که....عوض شدم.ظاهری عوض شدم.همیشه میگفتم من مثل اونا نمیشم...ولی شدم! داف فرعی داف اصلی!

۴- پسرا جواب بدن.واقعا" ظاهر اینقدر مهمه؟ قشنگ بودن تو جمع شما پسرا یعنی چی؟! یعنی اینکه دختره یه آرایش غلیظ کنه یه مانتو تنگ بپوشه و موهاشو بده و هوا و یه چیز نازک هم به عنوان شال بندازه سرش و واسه پسرا عشوه بیاد؟! من نمی فهمم شما نمی تونین باطن یه دختر رو قشنگ ببینین و اینقدر دنبال "دافا" نباشین؟! هان؟! نمی تونین دیگه!!! حتی یه استثنا هم ندارین ، حتی یدونه.همتون مثل همین.

۵- میدونین بدترین جاش چیه؟ سخت ترین جاش اینه که بین اینا ، خودتو نگه داری ، حرصت نگیره که چرا بقیه اینجوری به ظاهر ساده ات نگاه میکنن.دخترایی که تو مدرسه ریز ریز بهت میخندن.خودتو نگه داری و مثل اونا نشی.ولی بخوای یا نخوای...روت تاثیر میذارن.

۶-میدونین چیه؟!؟! ستاره گم شده !! دارم دنبالش می گردم! پیداش کردین بی خبرم نذارین.

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:26 توسط ستاره| |

واقعا" یکی بیاد بگرده ، یه دلیل پیدا کنه که چرا من اینقدر شادم امروز!!

۱- آیا به خاطر اینکه بالاخره به صورت یک آدم عادی خوابیدم؟! ۱۱ خوابیدم و ۵ صبح پاشدم؟!؟!

۲-آیا به خاطر اینه که ساعت شیش صبح با مامان و دوست گرامی رفتم پارک قدم زدم؟!؟!

۳-آیا به خاطر اینه که اونجا مقادیری بدمینتون باز دیدم با مربی هاشون؟!؟

۴-آیا به خاطر اینه که Nicky رو دیدم که بدمینتون بازی میکرد؟!؟! (این نکته کنکوریه!!) نیکی در لباس خاکستری؟! اسمش نیکی نیستا! اصلا" نمیدونم اسمش چیه! فقط با نوا اسمشو گذاشتیم نیکی چون خیلی شبیه نیک کارتره!!

۵-آیا به خاطر اینه که تصمیم گرفتم بدمینتون یاد بگیرم؟!؟!

۶- چه گیری دادم به بدمینتون!

۷-آیا به خاطر اینه که ساعت ۸ صبح اتاقمو جمع و خوشگل نمودم و یک ساعت داشتم تمرین های ریاضیمو می نوشتم؟!؟!

۸-آیا به خاطر اینه که بعدش تمرین های زیست و مطالعات اجتماعی مو نوشتم تموم شد رفت؟!

۹- یا آیا به خاطر اینه که به خودم استراحت دادم و کمی آهنگ گوش کردم و مقداری بازی نمودم (!) و تلفن حرفیدم(!) ؟!؟!

۱۰- شایدم چون قراره ساعت ۱۲ برم درسمو بخونم که فردا میپرسه؟!؟!

۱۱-اوه! شایدم به خاطر اینه که احساس میکنم (یعنی ترازو احساس میکنه!!!) که چندین کیلو لاغر شدم و پوست صورتم خوب شده؟!!؟! (شخصا" من فکر میکنم به خاطر اینه! :سوت!)

۱۲- یا...شایدم چون داریم با دوستان مدرسه میریم بیرون تولد دوستمو تو رستوران جشن بگیریم؟!؟!

۱۳- و در آخر! شاید همینجوری الکی هم آدم میتونه خوشحال باشه؟!؟!

به هر حال...امروز احساس شادی میکنم و اینا!!

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:49 توسط ستاره| |

همچنان ساعت هفت صبحه..همچنان تو نتم...و همچنان منتظرم ذهنم از توهم تابستون در بیاد!!  اصلا" از کجا معلوم توهمه؟!؟!

پارک!!

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 8:20 توسط ستاره| |

روز اول چطور بود؟! شلوغ و خواب آلوده و خسته کننده و گرم و عجیب و بامزه و امیدوار-ناامید کننده و دوستانه و دشمنانه و پیاده برگشتن با 13 نفر از دوستان (!) و احساس اینکه با روپوش دبیرستان همه یه جور دیگه نگاه میکنن و متلک میندازن احیانا"! احساس اینکه خیلی همه چیز تغییر میکنه...!!دوستا و راهی که وقتتو میگذرونی همه عوض میشن و درسا سنگین میشن و دبیر زبانمون یه پیرزنیه که بهش میخوره همه چی باشه به جز دبیر زبان! حرصم گرفتااااااااااااا.........هیچوقت نخواستم سر زنگای زبان خودنمایی کنم و بگم که مثلا" زبانم خیلی خوبه و اینا حتی گاهی از وقت بعضی چیزارو هم اشتباه میگفتم و می نوشتم ولی دارم نظرمو عوض میکنم! :-w

یه جوری بود! هنوز تو حس تابستونم! مثل این بود که توی تابستون یه قرار گذاشتیم با بچه ها تو مدرسه یه روز! الانم ساعت 7 صبحه و من دارم اینا رو می نویسم تا ساعت 8:20 بشه پاشم برم مدرسه! شایدم برنامه خواب عجیب غریبم باعث میشه فکر کنم مدرسه هنوز واقعا" شروع نشده چون من از مدرسه فقط ساعت 7 صبحشو یادم میاد که با غرغر خودم از خواب پا میشم و دوباره میخوام بخوابم !ولی الان بعد از ظهر که میرسم خونه میخوابم تا 2-3 شب...بعد پا میشم و آهنگ گوش میکنم و فیلم می بینم و یه چیزی میخورم تا مامان بیدار بشه و لپ تاپو برام روشن کنه بعد 8 برم مدرسه! چند روز که بگذره احتمالا" درسمو هم بین این کارا میخونم و رسما" شب کار میشم...خوبه.ولی امروز به خاطر این برنامه هه بابا رو ندیدم! یعنی خب اومد خونه من خواب بودم وقتی هم تو اتاقم بودم رفت خوابید و من اومدم پای کامپیوتر! زندگی جغدی باحاله ها ولی...امیدوارم بلایی سر خودم نیارم.
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 8:15 توسط ستاره| |

چه تابستون بدی بود! خوشحالم که تموم شد!!

پاییز اگه همه چیشم بد باشه حداقل کلی باد و بارون داره...
کلی هم کار مفید میشه تو پاییز انجام داد!
خوابم هم درست میشه!
کلا" از این بی حالتی در میام!

پس ویوا پاییز!!

(همچنان منتظر زمستون و برفشم هستم!!)

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:43 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin