تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

All my dreams pass before my eyes

بدمینتون که نه! به این مسخره بازی هامون که نمیشد گفت بدمینتون! ولی خیلی حال داد صبح ، توپمون همش بالای درختا بود و ما همش سرمون پایین بود که توپو برداریم! آخر تحرک!! عوضش دست راستم حسابییییییییییی درد گرفته ها...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 1:26 توسط ستاره| |

این روزها...

همش منو در حال بازی با گوشیم می بینین!!

این روزها...

همش دارم نفس های بی هدف رو گوش می دم!!

این روزها...

همش توی کلوب دات کام هستم!!

این روزها...

کتاب های دارن شانم رو دارم دوره می کنم!!

این روزها...

بیشتر به آینده فکر می کنم!!

این روزها...

احساس میکنم بزرگتر شدم!!

این روزها...

هر روز صبح دارم میرم پارک قدم میزنم! سرسره سوار میشم! تاب بازی میکنم!!

این روزها...

منتظر مدرسه نیستم!! چیزای مهم تری وجود دارن!

این روزها......

تو همه این روزها
دارم کارایی رو انجام میدم
که قبلا" فکر میکردم امکان نداره من اون کار رو بکنم یا اونجوری باشم
ولی حالا اینطوریه
و من احساس میکنم چقدر از خود واقعیم دور شدم
شاید هم این خود واقعیم باشه
شاید من عوض شدم، و این منم!

پیام ضروری:

- بزرگ شدن و نوجوان بودن هنوزم خیلی سخته! حتی سخت تر از ظرف شستن!! -

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:54 توسط ستاره| |

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!
!!!!!!!
!!!!!
!!!
!!
!

..................!!!
 ....!!!

Wow!!!!!!

(من الان به شدت کف کردم!!!)

Ooooooooooooo!!!!

Wall-E! Eve! Oooooooo

Ohhhhhhhhh yes!

Wooooooooow
!!!!

Noooooooooooooo!

Wooooooooooy!

eeeeeeeeeeeeeee!

اوه.........!!!!

........................!!!!

واو!

آقای بابا واسه من کامنت گذاشته تو پست قبلی!!!!!!!!


{غش!}

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:0 توسط ستاره| |

قدم زدن تو پارک ساعت شیش صبح خیلی حال میده! هوا هنوز تاریکه و دیشبم که ماه کامل بود و یه چیز خیلی خفنی بود اصلا"!! اونجا رو هم تازه آب داده بودن و هوا خیلی خنک بود ، خیابونا هم خلوت! سر ام پی تیریم یه بلایی اومده بود واسه همین مجبور شدم هندز فری گوشیمو ببرم ولی خیلیییییییییییییییییییییی خوب بود...تازه اینجوری خواب آدم هم درست میشه! مثل من که الان ساعت 10 شب دارم می رم بخوابم!!

فردا هم میرم ، پس فردا هم میرم و پس اون فرداش هم می رم و کلا" همینجوری می رم و می رم و اینا!!

نکته!:امروز من و دوستم راحت دو کیلومتری راه رفتیم!! تو پارک نه ها! خیابون و اینا!! می خوام بقیه دوستام رو هم گول بزنم بیان!

نکته2!: ILU!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:8 توسط ستاره| |

الان داشتم کتاب های مدرسه مو می دیدم!! این زیست چقدررررررررررررررر نازه!!!!  هر چقدر این فیزیک و ریاضی مزخرفن زیست و شیمی باحالن!!!

نکته!: من میخوام برم ژنتیک بخونم!

نکته 2!: اول می رم دانشگاه ژنتیک می خونم بعد میرم یه آدم مشهور میشم!!

نکته 3!:اول می رم دانشگاه ژنتیک می خونم بعد میرم یه آدم مشهور میشم بعد میرم دور دنیا می گردم!!

نکته4!:چقدر خوبه آدم تو زندگیش هدف داشته باشه!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:2 توسط ستاره| |

من واقعا" لذت می برم این دوستان وبلاگی حوصله شون سر میره واسه خودشون بازی درست میکنن بعد همدیگه رو دعوت میکنن و مثل یه ویروس همه جا پخش میشه...هه! خاطرات مرگبار رو بیشتر از این بازیه دوست دارما...!!

 

تو این بازیه کمی از خودمون خواهیم گفت! که شما که منو نمی شناسین (کاملا" مشخصه نمی شناسین) بشناسین!

چه شغلایی رو دوست دارم؟!

۱.دبستان که بودم عشقم این بود که معلم بشم! سال سوم میخواستم معلم سوم بشم سال چهارم نظرم عوض شد و خواستم معلم چهارم دبستان بشم! بعد اومدم پنجم دیدم دلم میخواد معلم پنجم بشم!!سال اول راهنمایی همچنان عشق کنترل کلاس رو داشتم.از اول دبستان تا پنجم بلا استثناء مبصر بودم (از نوع جوگیرش! )و اینا....بعد دیگه راهنمایی رو که تموم کردم نمی خواستم معلم باشم.اهدافم بزرگتر شده بودن!!

۲.دامپزشکی! اینم ریشه در کودکی ام داره! از وقتی یادم میاد همیشه با گربه ها بودم (شواهد نشون میده تو شش سالگی اولین گربه مو داشتم ولی کلا" قبلش مثل بقیه بچه ها ـمخصوصا" دختراش!ـ از پیشی ها نمی ترسیدم نمی گفتم ایییییییییش! گربه!) خب همین دیگه! دوست داشتم دامپزشک بشم تا بتونم به حیوونای آسیب دیده کمک کنم هم کلی پیشی داشته باشم!

۳.مترجم زبان انگلیسی!  بین این سه تا آرزوهام احتمال این یکی بیشتره.

۴.آدم مشهور بودن شغل حساب میشه؟

از چه شغل هایی بدم میاد؟!

۱.جراح مغز!!بدون شرح!

۲.دندون پزشکی!!!

۳.خیاطی و آشپزی و از این کارا.... (من باید مجرد بمونم با این وضع!)

۴.سر و کله زدن با بچه ها! اصلا" نمی تونم بچه های زیر ده سال رو تحمل کنم!!

دوست دارم در آینده چه شوم بالاخره؟!؟

آخر آخرش بعد از این همه حرف مطمئنم که موسیقیدانی ، خواننده ای ، بازیگری چیزی می شوم!

خانواده من چطوره؟!

عالی! جای شما خالی!

من بابامو خیلی دوست دارم! مامانمو هم دوست دارما! خیلی! ولی بابای من واقعا" چیز دیگریست! کلی از فکرهایی که الان دارم و این روشن بینی و عاقل بودنم (!) رو مدیون بابامم! بابام دکترای یه رشته ای داره که من هنوز یادم نمیمونه اسمش (مهندسی پزشکی شاید؟!؟!) مامانم هم فوق لیسانس علوم آزمایشگاهی فکر کنم!!کلی شیمی دوست داره.

مامان و بابام یه چیزی هستن که اینجا بهش میگن روشن فکر خفن!!تو خونه ما هم هر روز ۵ تا روزنامه خونده میشه (دوتاش ورزشیه البته! - منم میخونما!) دوتا کتابخونه خیلی هیوج (!) هم داریم که خیلی باحاله و من هنوز دارم کتاباشو کشف میکنم! انگلیسی هممون هم فوله (حالا من خیلی نه!) خلاصه آدم بخواد نخواد باید یه آدمی بشه واسه خودش از این خانواده! راستی یه برادرم دارما. دو سال از من بزرگتره و اینا!اوه! یه پیشی ام دارم که شناسنامه داره.

خب بسه دیگه زیاد گفتم از خانواده!

این ستاره که گفتی یعنی چه؟!؟!

هان؟! این ستاره در کل دختر خوبیه! یعنی خوبیش 75% بدیاشم 25% می باشد!این ستاره وقتی ناراحته همه چیزو تو خودش میریزه و دوست نداره سر بقیه خالی کنه ، برای همین بعضی وقتا رفتارش عصبی میزنه!!به اندازه کافی مهربونه ، یکمی هم مغروره که به شما هیچ ربطی نداره چرا!جدیه ، یکمی هم رفتار و ظاهرش بزرگتر از سنش میزنه و اینا!! خودش احساس میکنه در باطن یک مامان بزرگه و فقط ظاهرش یه نوجوونه! هر چی بزرگ تر میشه این مامان بزرگه جوونتر میشه.دیگه چی؟! آهان! کمی زودرنجه! جنبه شوخیم نداره ها! البته کلی بهتر شده نسبت به قبل!!

خب این دختر خانم به چند زبون می تونه صحبت کنه؟! بیایم خواستگاری؟!؟!

نخیر!!!اهم! یعنی چیزه! انگلیسی رو از وقتی یادمه میتونم صحبت کنم! (شواهد میگن که این به خاطر پدر و مادر و البته کلاس زبان از ۵ سالگی می باشد!) فارسی رو هم که ظاهرا" میتونم صحبت کنم! مامان بزرگم سعی کرد از بچگی به من ترکی یاد بده ولی تلاشش موفقیت آمیز نبود و اینا و هر وقت با مامانم و دیگر اعضای فامیل ترکی صحبت میکنن من زود اشاره میکنم که فارسی را پاس بدارید شدیدا"!:سوت!!! چند تا کلمه بلدما! چوپنگیزه!!!چوخ دانشما!!!( دختره کم حرف بزن!!)

اسپانیایی و فرانسوی هم خیلی دوست دارم ایشالا چند سال دیگه که یاد گرفتم میام این قسمت رو ادیت میکنم!!از آلمانی هم خیلی بدم میاد ولی مامانم آلمانی بلده و منم مجبور شدم کمی بلد باشم! ایش بین استار!!!!

غذا چی دوست داری بیارم خدمتتون؟!؟!

هان؟! پررو نشو دیگه!! قرمه سبزی (فقط قرمه سبزی مامان بزرگم!!) عدس پلو و آش رشته و زرشک پلو و خود زرشک به صورت خالی رو خیلی دوست می دارم!!! (دوستان اشاره میکنند به علاوه پیتزای قارچ و سیب زمینی های فری کثیف!!)

مسافرت کجا بریم عزیزم؟!؟!

حرف نزن شما عزیزم! من مسافرت الکی دوست ندارم از جام تکون نمی خورم مگر اینکه بریم دور دنیا بگردیم! چون می خوام همه جا رو ببینم! از جمله استرالیا و چین و فرانسه و پرتغال و آفریقای جنوبی و آمریکا و برزیل و مالزی و هند و سوییس و روسیه و قطب جنوب! همین!

دیگه چی؟!؟!

هیچی! کسی رو هم دعوت نمیکنم هرکی خواست خودشو دعوت کنه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 19:30 توسط ستاره| |

- در اتاقتو باز کن ستاره.

- دلیلی نداره.

- چرا دلیل داره.می خوام بدونم چت شده.چرا خودتو قایم کردی.الان وقت سرتو توی برف کردن نیست.

- چیزیم نشده.فقط می خوام یه مدت از همه چیز دور باشم و مجبور نباشم به چیزی فکر کنم ، حرص بخورم و ناراحت بشم و عصبانی بشم و حسادت کنم و ناامید بشم و همه باهام دعوا کنن و "همه چیز تقصیر منه".

- چرا آخه؟! مگه نمی بینی شرایط بحرانیه؟!

- چرا خوب میدونم ذهن عزیز! دقیقا" به خاطر همین می خوام در دسترس نباشم.

- این راهش نیست ستاره. بیا بیرون.

- دیگه نمی خوام فکر کنم راهش چیه.من دارم سعی میکنم خودمو لا به لای ذهنم قایم کنم اون وقت تو می خوای منو بیاری بیرون؟! نه مرسی ، اینجا جام خوبه.

- ولی درست نیست.فرار کردن از مشکلات فایده ای نداره.

- ببین ذهن! من همه اینا رو میدونم! میدونم که تو عقل و منطق منی و چیزایی که میگی هم درسته ولی باور کن من الان از روی احساس این حرفا رو نمی زنم که بخوای بگی "منطقی باش و احساسی عمل نکن." اینا همه از بی احساسی محضه.اینقدر دروغ و دعوا و تهمت و خیانت دیدم این چند وقته که احساسی برام نمونده.نمی خوام وجود داشته باشم ، فهمیدی؟!

- باشه.ولی بدون هیچ فایده ای نداره.تو اگه خودتو پنهان کنی وجودت میشه یه جسم متحرک بی احساس.دلت برای اطرافیانت نمی سوزه؟ اونایی که دوستت دارن؟ اونا آسیب میبینن.

- دلی ندارم که بخواد براشون بسوزه.برای یکیشون ناراحت میشم ولی کاری از دستم ساخته نیست منطق جان.

- خود دانی.من رفتم.شاید بتونم به طور فیزیکی کنترلت کنم تا کسی شک نکنه.وگرنه مثل مرده ها میشی.

- اشکالی نداره.دنیا چند روز بی ستاره بمونه طوریش نمیشه.

- ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 18:19 توسط ستاره| |

گناهی نداری!

ولی نمی تونم گناه دیگران رو فراموش کنم...!

ببخش!!

ببخش که تقصیری نداری و داری تقاص بقیه رو پس میدی...ببخش که خیلی بدم.

گناهی نداری.
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:55 توسط ستاره| |

به قول دوستان باز آمد بوی گند مدرسه...!!!

نه...من همیشه مدرسه دوست بودم!

دقت کنین بودم!

هر آدم سالمی بعد از دیدن کتاب های اول دبیرستان فور د فرست تایم قاطی میکنه و اینا.من میدونم دیگه! فیزیک رو میفتم!! :)) همه درسایی که دوست داشتم هم تو دبیرستان نیستش! تاریخ و جغرافی و انشا و اینا نداره! دلم به زبان خوشه که از اون حالت A-B-C-D راهنمایی در اومده و داره به تکامل میرسه!

دیروز هم من نرفتم با مامان مانتو بگیرم خودش رفت گرفت و آورد و گفت بپوش ببینم چطوره! اینقدر این مانتو ***** هستش که ******!! (از اظهار نظر رسمی خودداری میکنیم!!)

در سال های اخیر وسطای شهریور که میشد (در بعضی موارد از آخر مرداد!) برای خودم یک روز شمار مدرسه ای(!) درست میکردم میزدم به کمدم و هر روز که میگذشت و به مدرسه نزدیک تر میشد رو ضربدر می زدم.(مردم چقدر بیکارن) تو امتحان های خرداد هم همین عمل برای تابستون تکرار میشد! دیوونه ام به خدا.الان من به این نتیجه رسیدم که فور د فرست تایم اصلا" دیگه دوست ندارم اینکارو بکنم شاید چون دیگه منتظر مدرسه نیستم به اون صورت! البته! شاید این بیماری عوارض داشته باشه و در سه روز آخر شهریور عود کنه!

خلاصه اینکه....بزرگ شدیم و بزرگ می شویم....دبیرستان!
 
پ.ن:دیروز فاینال زبان داشتم.یه ترم به خودم مرخصی دادم! آخیش!!! دیگه تو پاییز نمیرم کلاس زبان!! برم نتایج رو به صورت آنلاین(!) چک کنم! وایسین! وایسین!

!!Ohhhhhhhhhhhhhhh yes

95 از 100!!



نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:16 توسط ستاره| |

ایول ایول! (این ایول تازگیا افتاده تو دهنم شدیدا" جدی نگیرین! با یه لحن خاصی هم هستش!!) امروز چندمه؟!؟! 19 شهریور!! تا الان که شمردم دیدم 5 تا تولد داریم امروز...دو تا فامیلی دو تا دوستی و یه دونه وبلاگی!! بله وبلاگی!!

نمی خوام بگم یک سال چقدر زود گذشت و مثل چشم به هم زدن بود و اینا...چون از 19 شهریور 1386 تا امروز که میشه 19 شهریور 1387 درست عین یک سالش گذشت!! حتی بیشتر از یک سال تاثیر داشت روی من چون کلی اتفاق مهم (خوب و بد) افتاد.

نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط ستاره

اولین پستمه ها! چقدر بچه بودم...!!

تولد فامیلیا رو تبریک گفتم از قبل ، یدونه از دوستی ها رو هم همینطور ، یدونه دیگه از دوستی رو باید همینجا تبریک بگم چون همش وبلاگ منو می خونه و نظر خصوصی می ذاره و کامنتای وبلاگشو بسته ، خلاصه اصلا" راه ازتباط نداره جز همینجا تو وبلاگ من!! تولد همشون مبارک دیگه...!! (اینقدر تو این شیش ماه هی تولد بقیه رو تبریک گفتم هوس تولد خودمو کردم!!)

خب! یه روزایی هستن که برای من خاصن ، بدون اینکه اتفاق خاصی تو اون روزها افتاده باشه.19 شهریور هم از اوناست.بقیه اشم اینا هستن:

سوم فروردین
16 فروردین
21 فروردین
دوم اردیبهشت
هشتم اردیبهشت
17!!! (این یکی شوخی بود! چون کلی مناسبت داره!ولی کلا" اینم دوست دارم بدون مناسبت)
نوزده اردبیهشت
23 اردیبهشت
12 خرداد
27 خرداد
10 تیر
24 تیر
هشت مرداد
18 مرداد
12 شهریور
19 شهریور!
11 مهر
18 آبان
دوم آذر
14 آذر
27 آذر
دوم دی
7 دی
17 دی (مناسبت داره! ولی دوستش دارم!)
22 دی
30 دی
دوم بهمن
هشت بهمن
17 بهمن
19 بهمن
سوم اسفند
12 اسفند
23 اسفند

همین! حالا ارتباط این عدد ها رو به هم خودتون پیدا کنین!!
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:47 توسط ستاره| |

La La La La La!!!!!!!

:D:D:D

خوش حالم که تابستون داره تموم میشه ها....
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:59 توسط ستاره| |

من از تبار غربتم ، از آرزوهای محال...
قصه ما تموم شده با یه علامت سوال


هنوز تموم نشده.داره تموم میشه ، با یه علامت سوال گنده!! خودم هم گیج شدم.
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:52 توسط ستاره| |

هوم....خاطرات ترسناک!!  ندارم!  همیشه زندگی آروم و بی خطر و اینا داشتم!! از وقتی یادم میاد همیشه یا سرم تو کتاب و مجله بوده یا تو اتاقم می شستم و می نوشتم! تازگی ها البته یه فعالیت جدید کشف کردم که علاوه بر گوش کردن آهنگ با صدایی بلند و رویایی باهاش همخوانی هم میکنم همین! :-j می گم که ، رندگی آرومی داشتم...کل خاطرات ترسناکم (مرگبار هم نه تازه! خطرناک و ترسناک!!!) مربوط به داداشم میشه! :دی!! عوضش این برادرم تا دلتون بخواد خاطره ترسناک داره بس که شر بوده و همیشه از دیوار راست میرفته بالا و مامان بابامو حرص میداده.دختر به این گلی و نازی و کتابخونی که خاطره ترسناک نداره!!!پس این خاطرات رو به طور مشترک با داداشم میگم!!

 

 


 

۱.بچه که بودم مامانم همیشه وقتی کاراشو داشت انجام میداد منو می ذاشت رو زمین تا هرکار دلم بخواد بکنم چون همیشه ساکت بودم و سرم با یه مجله یا کتاب گرم میشد.مثلا" اگر داداشم رو یه ثانیه می ذاشتنش به امان خدا پنج دقیقه بعد خونه رو هوا بود در این حد!بعد یه روز که من فکر کنم سه یا چهارسالم بود، مامانم چندتا لباس رو پهن کرده بود رو زمین داشت اتو میکرد.منم احتمالا" مجله گیر نیاورده بودم داشتم به مامانم نگاه میکردم (احتمالا" تا قبلش اتو ندیده بودم!!!) بعد تلفن زنگ زد و مامان رفت جواب بده و چند دقیقه هم داشت حرف میزد! بعد منم احساس کرده بودم این اتو چقدر بامزه است (!) رفتم طرفش.روشن هم بود تازه.هیچ احساس خاصی نداشتم!! همینجوری خواستم ببینم چه جوریه دوتا کف دستم رو چسبوندم بهش.داغ بود ، روشن بود.دیگه از بعدش چیزی یادم نمیاد!

 


 

۲. مال داداشمه.من خیلی بچه بودم ، اینم بچه بودا البته فکر نکنین چقدر بزرگتر مثلا" از من!!!معلوم نیست چند سالش بوده حالا وقتی تعریف کردم خودتون قضاوت کنین چند سالش می تونه باشه!!مامانم تو آشپزخونه بوده، بابام و برادرم هم تو هال بودن.منم معلوم نیست کجا بودم و چیکار میکردم کسی خبر نداره.(تبعیض تا کجا!)بابا داشته روزنامه می خونده ، پویا هم همینطوری واسه خودش میگشته تو خونه لابد!! بعد یه سر و صداهایی میاد و بابام تا سرشو بالا میاره می بینه که پویا داشته از تلوزیون که رو بوفه بوده می رفته بالا و تلوزیون در حال سقوط رو کله اش بوده!!(ایول ایول...خداییش نصف این هیجانی رو که زندگی پویا داشته رو من نداشتم!) ظاهرا" بچه فکر کرده تلوزیون دیواره خواسته ازش بره بالا بعد تلوزیون برگشته روش.بابا هم تو مایه های سوپرمن اینا پریده نجاتش داده و مامانم هم زود تند سریع برق تی وی رو از پریز کشید بیرون! (حالا بگردید ببینین ستاره کجای این ماجرا بود!) مرگبار نبود؟! به من چه!

 


 

۳.این یکی مال خودمه ها!!!!!فقط خیلی مرگبار نیست! هشت - نه سالم که بود همش با داداشم میرفتیم تو خیابون اسکیت و دوچرخه سواری میکردیم.تو خونه قبلی مون فوتبالم بود ولی این یکی بچه هاش پایه نبودن!!(یادش بخیر خونه قبلی مون چه باحال بود! چه پسرای نازی داشت!!) یه روز با هم رفته بودیم اسکیت و من تازه یاد گرفته بودم سوارش بشم ، همینجوری خیلی خوشحال داشتم واسه خودم تاتی تاتی میکردم (!) که یکهو احساس کردم یه چیزی منو هل داد و منم لیز خوردم گرامپی خوردم زمین!! حتی وقت نکردم دستامو بیارم جلو که با شدت کمتر بخورم زمین!!یه چیزی تو مایه های با مغز زمین خوردن بود.آسفالت هم خب خشنه دیگه.کار کی بود؟! آقا پویا!! حوصله اش سر رفته بود! فک کن!!! مرگبار نبود ولی کلی خاطره داره واسه من.یکی از دندونای جلوییم نصفش رفت و صورتم زخم و زیلی شد.هنورم دندونم یکمیش کمه (البته با دقت ببینین وقتی میخندم نصف دندونم نیست!!) و بالای لبم یه جای مبهم از اون زخم وحشتناک مونده.تا چند وقت که بالای لبم زخم بود مامانم هی تیکه مینداخت میگفت سیبیل هیتلری!!

 


 

۴.این مال همون ده سالگی اینام میشه.منم که از بچگی عشق موسیقی بودم (!) یه ضبط صوت اختصاصی داشتم واسه خودم تو اتاقم که خیلی دوستش میداشتم و اینا! همش هم باهاش کاستای آریان و شادمهر رو گوش می کردم!!یه روزی تنها بودم خونه ، معلوم نیست چرا! می خواستم برم حموم ولی اون موقع تازه آلبوم جدید شادمهر رو گرفته بودم (آدم فروش!!) اصلا" نمی تونستم یه دقیقه بهش گوش ندم!! بعد تنها بودم ، گفتم کسی نیست که بهم گیر بده!!واسه اینکه خودمو راضی کنم که کار بدی نیست و اینا ، استدلالم این بود که خب ضبط بیرونه جلوی در حموم!! فقط پریزش توی حمومه!!زدمش به برق ، یک حس مبهمی بهم گفت برق منو گرفت!لابد خیلی شدید نبوده که الان اینجام!!ترسیدم خب! تنها بودم خونه! دیگه از اون به بعد نخواستم آدم فروش گوش کنم!!! همه یه مدت مشکوک شده بودن که این چرا دیگه آهنگ گوش نمیکنه تو اتاقش!!

 


 

۵.اینجا هم پویا با من همکاری کرده.اون هفت هشت سالش بود پس منم لابد پنج شیش سالم میشد دیگه.با مامان رفته بودیم بیرون سه تایی. مامان یه جا ماشین رو پارک کرد و گفت میره یه جایی کار داره و زود میاد!! به پویا هم که رو صندلی جلو نشسته بود با توجه به سوابقش (!) کلی سفارش کرد که به ماشین دست نزنی خطرناکه و اینا! اینم یه قیافه مظلومی به خودش گرفته بود هی میگفت باشه باشه!! مامان رفت ، چند لحظه بعد احساس کردم ماشین داره حرکت میکنه.اوه یس! پویا ترمز دستی رو کشیده بود! فقط شانس آوردم که مامانم همون لحظه برگشت و دوید دختر گلش رو نجات داد!!!دو سه متر مونده بود تا ماشین بخوره به دیوار.

از اون به بعد دیگه من نه تنها عمرا" با پویا تو ماشین تنها نمی مونم (هرچند که به نظر میرسه بزرگ شده) بلکه هروقت مامان یا بابا میرن کار دارن و تو ماشین تنهام قبل از رفتن شدیدا" (!) خواهش میکنم ازشون ترمز دستی رو چک کنن!! مامانم کلافه میشه میگه بابا بیا خودت ترمز رو بکش مطمئن شو!!:دی!!! می ترسم خب!!!فقط به بابام اطمینان دارم!!!هر وقت مامان رانندگی میکنه هر لحظه انتظار دارم تصادف کنیم!!!عوضش وقتی بابا رانندگی میکنه خیلی ریلکس میشه تو ماشین خوابید و خوابای خوش دید و کلی آهنگ با کلاس گوش کرد!!!

 


 

تموم شد! از همکاری داداش گرامیم که باعث شد زندگی کسل کننده من یکم هیجان داشته باشه متشکرم و از ملیکا که دعوتم کرد به بازی خیلی مرسی!! فکر نکنم که کسی مونده باشه که ننوشته باشه پس کسی رو دعوت نمی کنم فقط به این یکی ملیکا! اخطار میدم که هر چه زودتر خاطرات مرگبارشو بنویسه!!!به میلاد هم پیشنهاد میدم اگه خواست کوله بار خاطراتشو تو وبلاگ ۳۶۰ اش بنویسه یا کلا" یه وبلاگ بزنه تو همین بلاگفا ما لینکش کنیم بخندیم!!!البته به من ربطی نداره ها! همینجوری پیشنهاد بود!! {سوت!!!!!!!}

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:22 توسط ستاره| |

می دونی ؟ 

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن 

تو باشی منم باشم 

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم 

که سردم نشه نلرزم 

می دونی ؟ 

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار 

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت 

بهت تکیه دادم 

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی 

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره 

چشماتو می بندی 

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ 

می گی : آره 

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم 

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه 

میدونی؟ می خوام رگمو بزنم. 

...
یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟ 


نه وای !!! تو که نمی بینی 

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم 

تو چشماتو بستی نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمی بینی که دستم می سوزه 

من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ 

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی 

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی 

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد 

می دونی ؟ 

دستمو می ذارم رو زانوهام 

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها 

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است 

نمی بینی .....

تو بغلم کردی می بینی که سردم شده 

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی 

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم 

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ 

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن 

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم 

مردن خوب بود 

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن 

من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم چه خوبی واسه من 

تو خیلی گریه می کنی 

دلم می شکنه ... دلم نازکه... نشکونش

باشه ؟ 

من مردم ولی تو باورت نمی شه 

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم 

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی 

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره 

من مردم ... ولی برای تو زنده ام 

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن 

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟ 


دوستت دارم!!


 
من اینو خودم ننوشتما!! فکر نکنین سرقت هنری کردم!! قشنگ بود برش داشتم و یکم تغییرش دادم و گذاشتم!

خواستم شش ماهگی یک Bleeding Love رو واسه خودم جشن بگیرم!

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 23:46 توسط ستاره| |

من نیاز دارم به......

یکمی آرامش...

یکمی دوست داشتن...

یکمی "دوستی"...

یکمی با هم بودن...

یکمی بچه بودن...!!

(نمیشه برای یک روز برگردم به هفت سالگی؟!)
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:50 توسط ستاره| |

خوش حالم!!!!

نمیدونم چرا!!

یعنی میدونما!!! نمیشه اینجا گفت!!
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:25 توسط ستاره| |

این جوری (()) می خندم!! چقدر جالبه واقعا" تا اینجا نوشتم حوصله ام سر رفته و هیچکاری واسه انجام دادن ندارم فردا صبحش ساعت ۸ پارک نشاط بودیم با دوستان!! منم از اون جایی که برنامه خوابم در اوج منظمی (!) قرار داره تصمیم گرفتم شبش رو نخوابم چون اگه می خوابیدم تا ساعت ۵ بعد از ظهر یا حتی بیشتر از اون ساعت ۶ در خواب ناز تشریف می داشتم!پس تا ۶:۳۰ توی نت بودم خودم هم نمی فهمیدم داشتم چیکار می کردم تک و تنها تو یاهو مسنجر یوهوهوو!!!

 

بعد مامان گرامی رو ساعت ۷ بیدار کردم و رفتم تا اسکیت هامو از تو کمد اتاق این برادرم بیارم که ملاحظه کنین این کار وقتی اون خوابه یه چیزی تو مایه های در آوردن توپ فوتبال از تو دهن شیره!! بعد از کلی غر و مقداری دعوا که با دخالت مامان ختم به خیر شد من زود تند سریع حاضر شدم و منتظر مامان موندم که ۱۰ دقیقه بعد اومد و اینا...!!

ساعت ۸ تو پارک بودیم با دوستام نوا و روژینا! بعد اون جا چون کلا" و اصولا" جنس مذکر رو راه نمی دن خیلی خوش میگذره می تونیم آزاد باشیم!!بعد یکمی راه رفتیم هلک هلک تا رسیدیم به وسطای پارک و به این نتیجه رسیدیم که همونجا روی یه نیمکت بساط صبحانه رو راه بندازیم! فکر کن!! بعد دوستای گرامی همه کاراشو کردن و سفره و قلاسک و اینا و اینا و اینا منم حضور افتخاری داشتم و سرگرم بررسی گوشی جدید روژینا بودم!! نه خب! یه پیشی ناز اونجا بود که کمی بچه بود و خیلی اهلی بود و کلا" ناز بود! بعد این روژینا پیشی رو که دید فکر کرد احتمالا" دایناسوری چیزی دیده! یه جیغ و دادی میکرد که نگو!! بعد منم بهم برخورد و رفتم پیشی رو ناز کردم و کلی تحویلش گرفتم و اینا.تازه اسمشم گذاشتم بهاران هیچ دلیل خاصی هم نداره خیلی باحال بود هروقت صداش میکردم "بهاران!!!!!!!" میومد پیشم!!(من بی تقصیرم!!)

بعد یه نیم ساعتی اونجا بودیم و از اونجایی که من خیلی حواسم سر جاشه و یادم رفت لیوانمو بیارم مجبور شدم تو قوطی شکلات چایی بخورم خیلی بامزه بود ته مزه شکلات داشت!! بازم نوا و روژینا سفره و وسایل رو جمع کردن چون من داشتم با بهاران بازی می کردم!!! بعد همونجا تصمیم گرفتیم اسکیت هامون رو بپوشیم و بریم توی پیست!! (نوا خدا بگم چی کارت نکنه!! )و از اونجا هم حرکات آکروباتیک ما شروع شد!! من و نوا خواستیم از چمنا بیایم پایین ولی ظاهرا" روژینا جونشو دوست داشت و یکم رفت پایین تر اومد! من و نوا هم با اسکیت سعی داشتیم شیب چمنی رو بیایم پایین!! آخرشم من تسلیم شدم و نشسته خودمو سر دادم تا رسیدم زمین و تازه فهمیدم چمنا رو تازه آب دادن و همش گل خالی بود! نوا هم از یه درخت می پرید به یه درخت دیگه تا رسید پایین!!بالاخره رسیدیم و روژینا رو هم از دور دیدیم و اینا....

اونجا بهم پیشنهاد کرد زانوبند و مچ بند ببندم منم عین خیالم نبود گفتم بیخیال بابا...... یه جای پیچ در پیچی داره پارک نشاط که سرپایینیه.بعد سه تا علاف با اسکیت داشتن اونجا رو آروم آروم با گرفتن میله ها میومدن پایین!! تایتانیک رو دیدین وقتی داشت غرق مشد همه میخوردن به هم غل میخوردن میومدن پایین؟! همونجوری بود تقریبا"!!  بالاخره رسیدیم به پیستش و من که قبلش موقع اومدن پایین چندین بار(!) خورده بودم زمین مثل سرخوشا واسه خودم راه افتادم و تازه فهمیدم که اونم سراشیبیه و اینا...!! خیلی باحال بود موهامم باز کرده بودم تیریپ تایتانیک بدون جک بود! خوشبختانه هیچی جلوم نبود وگرنه الان اینجا نمی شستم که اینا رو تایپ کنم!!  یه لحظه سرم رو برگردوندم ببینم این دوتا تنبل کجا موندن (مثل پیرزنا نرده ها رو گرفته بودن آروم آروم میومدن!! ) بعد که سرم رو برگردوندم یک عدد شیلنگ (!) رو دیدم که به فاصله 10 سانتی متر با من رو زمین ولو شده بود!!حالا فکر کنین با اون سرعت خودم نفهمیدم چطوری پریدم ازش و اینا...من رسیدم ته پیست و 5 دقیقه بعد اون دو تا تنبل هم اومدن.گفتم دوباره بریم حال داد!   البته!!! تایید میکنم صورتشون یه چیزی تو مایه های گچ شده بود آخه خب ما فکر نمی کردیم سراشیبی باشه.

مسخره بازی در آوردن و غر زدن که چیه آخه ستاره بی خیال شو بابا اینا...!!! خواستم با سرعت برم طرفشون که یهو احساس کردم پام لیز خورد و با کله خوردم زمین!! به به!! شلوار جین مورد علاقه ام زانو راستش پاره شد!! خب اشکالی نداره. با یکم دردسر (!) پا شدم و رفتیم دوباره از پیست بیایم پایین (بلند شدن از زمین با اسکیت یکم دردسر داره میدونین!!  ) سه بار رفتیم و اومدیم بعد دور آخر اینا وایسادن خسته شدن...منم احساس کردم اونجا که زانوش پاره شده یکم درد گرفته... ...بعد من حوصله ام سر رفت و پا شدم برم باز! حواسم نبود دیگه! صبح زود بود پارکو تازه آب داده بودن و زمین خیس بود...!! برای دفعه دوم لیز خوردم و این دفعه خیلی ناجور خورم زمین خودم فهمیدم!! ظاهرا" نوا هم یه صدای فریادی از من شنیده بود بدو بدو اومد (خودم نشنیدم!) اولش فکر کردم پام شکست (چه باحال) نمی تونستم تکونش بدم بعد با کمک دوستان (!) که پا شدم...به به 2!! زانوی شلوار جین مورد علاقه ام خیلییییییییی پاره شد!! کلی ناراحت شدم! آخه خیلی دوستش داشتم و اینا...!! فدای سرم حالا!!

دیگه بی خیال اسکیت شدیم و رفتیم آّب بخوریم...بغل آب خوری سه تا سرسره و دو تا تاب بود من و نوا دراز کشیدیم رو سرسره با گوشی روژینا آهنگ گوش می کردیم... مثل اراذل و اوباش شدیم عکساش هست!!ا  نوا هم اومد دستمال بست دور زخمم و اینا...خیلی بامزه بود یکمی درد گرفت البته!! دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و ساعت 11 صبح رفتیم خونه هامون!!

خلاصه دو تا جای زخم خوشگل رو زانو هام به وجود اومده که خیلی وقت بود از اینا نداشتم یعنی از وقتی که بچه بودم میرفتم دوچرخه سواری هی میخوردم زمین دیگه زخم نداشتم! البته به جز چنگای پیشی که اونم دیگه زیاد نیست الان!

حالا من از رو نمی رم.پنج شنبه دوباره پارک نشاط و اسکیت!! این دفعه تندتر!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:58 توسط ستاره| |

اممم...دقیقا" نمی دونم چی می خوام بنویسم....فقط میدونم که میخوام بنویسم...همه چیز تکراری شده.اگه بگم "خسته شدم" شما همتون میدونین که من خیلی وقته خسته شدم...اگه بگم حوصله ام سر رفته بازم اینو قبلا" گفتم...اگه بگم هیچ کار خاصی نمی کنم و هیچ چیزی نیست که بخوام بگم....میدونین یا نه؟! به هر حال من به شدت دارم احساس پوچی می کنم.کاشکی هیچوقت تعطیلات نبود!از ماه شهریور متنفرم ولی همینکه میدونم یک ماه دیگه باز مدرسه شروع میشه خوبه.

کاشکی فقط همین بود.وقتی می بینم بعدا" حسرت نصف این همه وقت اضافه رو می خورم خیلی ناراحت میشم...ولی نمی تونم کاری بکنم.فقط خودم رو گول زدم که "من دارم استراحت می کنم و آماده میشم برای یه سال تحصیلی دیگه!!" که خودم هم میدونم دروغه.آدم همیشه که به بقیه دروغ نمی گه.ما بیشتر دروغ ها رو به خودمون می گیم.

میدونم و این "دونستن" باعث میشه که عذاب بکشم.گاهی وقتا آرزو میکنم کاشکی مثل بعضی ها که نمی دونن و نمی تونن بیخیال باشم ولی وقتی میدونم و نمی تونم...نمی تونم؟! میتونم! فقط نمی خوام که بتونم! یعنی وقتی میتونم نمی خوام که بتونم! هه!

اییییییییی.بدترین تابستونی که تا حالا داشتم همین بوده.یعنی هر سال تابستونا دارن بدتر از قبل میشن.شاید هم هر چی بزرگ تر میشم تابستون ها بد میشن؟! وقتی بچه بودم خوش بودن تو تابستون اینقدر سخت نبود! زیادی دارم به خودم سخت می گیرم یا هر چی بزرگ تر میشی زندگی باهات سخت تر می گیره؟!؟!
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:43 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin