تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

همه چیز خیلی خوب بود و خیلی ساده هم خراب شد!

نه! حتی ساده تر از این!!

پ.ن: هیچوقت حالتون زیاد خوب نباشه.
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 21:6 توسط ستاره| |

دل دخترک تنگ تنگه....دیگه نمی تونه صبر کنه!
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 22:47 توسط ستاره| |

نه تنها پدر و مادرها بلکه خیلی از بزرگ تر ها از خیلی مسائل ما جوان های نسل جدید خبر ندارند و زحمتی هم برای خبردار شدن از آن نمی کشند.آنها نمی دانند که نوجوان امروز از وقتی که به سن بلوغ می رسد تا وقتی که دیگر "بزرگ" شود،شرایط متفاوتی با نوجوانی آنها می گذراند.

در زمان آنها نه ماهواره بود،نه اینترنت،نه دی وی دی، نه ام پی تیری و نه هزار کوفت و زهرمار دیگر که بدانند جوانی در این روزها چقدر سخت است،که پاک بودن و پاک ماندن در این روزها چقدر سخت است.نمی دانند سبک زندگی آن ها به درد این این جوان ها نمی خورد و جوان ها به یک سبک زندگی تازه، به یک مدل زندگی جدید نیاز دارند.آنها فقط یک مشت توصیه خاک گرفته نسل خودشان را تحویل ما می دهند و خیال خودشان را راحت می کنند و بعد خودشان را آماده می کنند برای گیر دادن به ما که بگویند لباست را درست کن،رفتارت را درست کن،اخلاقت را درست کن.آن ها نمی دانند که یک جوان در این روزها ممکن است هم نماز بخواند،هم فیلم سانسور نشده نگاه کند،هم موسیقی فلان جور گوش کند و هم هزارکار دیگر بکند.

آن ها از زندگی پر تضاد جوان ها خبر ندارند و به همین دلیل نمی توانند خوب آن ها را راهنمایی کنند و به جای آموزش سبک زندگی به این جوان ها،فقط بیانیه صادر می کنند و حرف می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند...

ما جوان ها در طی کردن این راه ناشناخته بزرگ شدن تنهاییم ، تنهای تنها.

همشهری جوان شماره ۱۷۹ - صفحه هشت!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:59 توسط ستاره| |

یک نفر...
یک جایی...
تمام رویاهایش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر وقت احساس تنهایی کردی
ابن حقیقت رو به خاطر داشته باش
یک نفر...
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:41 توسط ستاره| |

چند روز وحشتناک داشتم...چند روز خیلی تاریک.

جر و بحث...جر و بحث...جر و بحث....

آخه چرا باید همه چیزای بد با هم اتفاق میفتاد؟!؟!

گریه کردم!! از این گریه ها!! از اینایی که دارم به این نتیجه میرسم سه ماه یه بار میان و چشم هام رو می سوزونن و میرن!! من اصلا" احساساتی نیستم.عادت هم ندارم احساساتمو نشون بدم.پس وقتی که همه چیز با هم جمع میشن...خب منم تحملمو از دست میدم! چیز غیر عادی هم نیست به نظرم...!!

اما خب گریه کردنم منو می ترسونه.دوست دارم همه چیز تحت کنترلم باشه و وقتی کنترلم رو حتا برای دو ساعت از دست میدم عصبانی میشم...مخصوصا" با اون شدت! خودم از اشک ها و ضجه هام ترسیدم! :(!

اما فکر میکنم دیگه اون چند روز تموم شدن.می خوام از فردا یه جور دیگه شروع کنم.چیزهایی رو حس میکنم که بقیه نمی تونن (مرسی خدا!:دی!) و توضیح دادنشم آسون نیست.فقط میدونم که من هرکاری بخوام میتونم بکنم!! :دددددی! هوم؟! نه؟! شک داری؟!؟! هه!

چند تا معذرت خواهی به چند نفر هم بدهکارم!! Proud Enough هستم که نتونم رو در رو معذرت خواهی کنم! (این از همون خصوصیات بدمه که عاشقشونم!)  خودشون میدونن که هستن...میدونم هم که این وبلاگ رو میخونن و نظر نمیدن و میدن و اینا...!! چند نفر هم هستن! محدود نمی شن به مامان و بابا....!!

پس به خاطر غیر قابل تحمل بودنم...به خاطر اذیت هایی که کردم....به خاطر همه بی رحمی ها و حال گیری ها...به خاطر همه چیز همه ببخشید!! فکر نکنم کسی از وحشتناک بودن من تو این چند روز مصون مونده باشه!! خلاصه از همگی معذرت و اینا!!!

"بچه ایی بیش نیستم!! من ستاره 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن دارم و بسیار کوچولو می باشم! جدی نگیرید!"

پ.ن: خودکشی -مخصوصا" رگ زدن تو حموم (قابل توجه خودم!) و پرت کردن خود از پشت بام (!) (قابل توجه ن.ن!) کاریست بس مسخره و آدم های ضعیف و اینا!! هر احمقی که بخواد خودکشی کنه فقط یک بار صورت همه کسایی که دوستش دارن و ظاهرا" بهش گیر میدن بعد از کارش تصور کنه!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 3:13 توسط ستاره|

آره! من از پس خودم بر نمیام! شما هم همینطور!

هیچکس از پس من بر نمیاد!

Hopeless 1
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:37 توسط ستاره| |

از اونجایی که این تابستون خیلی باحال شروع شده و خیلی باحال هم داره تموم میشه (!) من تصمیم گرفتم این دفعه به جای حرف الکی زدن و این دیوونه بازی ها نظرسنجی راه بندازم و با حضور فعال شما تو کامنت باکس یکم بخندیم!! ولی قبلش بازم یکم حرفم اومده!!! که زود تند سریع تمومش می کنم الان!! :-j

"من احساس می کنم که دقیقا" از دیشب به بعد یه آدم دیگه شدم! اثراتش رو بعدا" می بینید!!"
 
خب تموم شد! مختصر و مفید!

نکته!: با فایرفاکس بلاگفا شکلک نداره! منم حوصله آی ایی رو ندارم از اینا می ذارم ببخشین شما! نشونه تازه به دوران رسیدگی و اینا نیست! فقط حیف که دو نقطه خط جی نداره! :دی!



کدوم رنگ چشم قشنگ تره؟!؟!











سیاه پبدا نکردم!!! فکر کن!
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:33 توسط ستاره| |

هوم؟! هی! سلام !
من کجام؟!
وسط تابستون!
من کیم؟!
یک چیز عجیب!

هی تقصیر خودم نیست!
من میدونم
که قراره یه روزی
یه جایی
یه کار مهم انجام بدم!
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 2:33 توسط ستاره| |

آخیش! خیلی وقت بود که یه کتاب رو نخورده بودم!!! بعد از بربادرفته که پارسال یه کله نشستم 1000 صفحه اش رو خوندم و فقط وقتی می خوابیدم دستم نبود دیگه درست و حسابی یه کتاب رو نخونده بودم که جا داره اینجا از دست اندر کاران (!) و قطعی برق که باعث میشه آدم بچسبه به تفریحات سالم تشکر کنم و اینا...!! تازه فیلمش رو هم همون روز دیدم خیلی جالب بود!

حالم خوبه؟! خوب بود! قرار بود باشه!! ولی یه بار دیگه فهمیدم که من انتقاد از خودم رو تحمل نمی کنم و (و این دست خودم نیست و اصلا" نمی خوام دوباره قضاوت بقیه در مورد این خصوصیتم رو ببینم) و اگر بقیه بخوان بیشتر راجع بهش باهام حرف بزنن مجبور میشم اون شعار I DON'T GIVE A DAMN رو که خیلی دوستش دارم دوباره تکرار کنم!! :دی!
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:55 توسط ستاره| |

اهم!! دستم خورد به یه چیزی کد قالب قبلیه پرید!! یه مدت کوچ میکنم به خونه قدیمی!!

پ.ن: از یابنده و سازنده و خواننده تقاضا میشود هر چه زودتر کدها رو پس بده!!

پ.ن2: امروز برگشتم به
جادوگران.بعد از سه سال ، بیشتر دردناک بود تا خوشایند.

 

امضا:

ایوانا تینی اسمیت!!



 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:36 توسط ستاره| |

نوا رو میشناسین؟! خواهرمه! خواهرم بود!! تنها آدمی که با من صمیمی بود و از همه چیزم خبر داشت...احساسات و فکرامو و ناراحتی ها و دیوونگی هام رو می شناخت و کمکم میکرد!! برای من که از دوستی خیری ندیده بودم بالاخره یه دوستی پیدا شده بود که نزدیک تر از یه خواهر بود....آره!

اما حالا چی شده؟!؟ برای چندمین بار از دوستی پشیمون شدم.فاصله فاصله فاصله...همش فاصله! اولش خیلی کمن بعد کم کم بیشتر میشن و یهو به خودت میای و میبینی که از دستش دادی! هیچوقت نتونستم عشق و دوستی رو با هم داشته باشم.اشکال منه یا همه اینطورین؟! فکر کنم مشکل منه فقط! من یه آنتی سوشال دیوونه ام که هیچکس نمیتونه هیچکاری برام بکنه...!

ولی عشق که نباید بین آدما فاصله بندازه نه؟! لااقل تو این مدت این رو فهمیدم ولی الان دیدم که عشق داره بین دوست ها فاصله میندازه.اگر که حالا واقعا" عشق باشه!! آدما عاشق که میشن دوستاشونو از دست میدن؟!؟ فکر نکنم! نباید اینجوری باشه!

کم کم دارم شبیه اسکارلت اوهارا میشم که به جز مادرش به هیچ زنی اعتماد نداشت.حق دارم یا نه؟!؟

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:3 توسط ستاره| |

ساعت چهار صبحه و همه خوابن.

حتی نمیدونم ساعت ها چطور میگذرن.

مثل اینه که یکی عقربه ها رو هل میده و اونا تند تند میچرخن...

ساعت های تابستونی که براش کلی نقشه داشتم اینجوری دارن فرار میکنن!


نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 4:1 توسط ستاره| |

خسته شدم از غر زدن های مامان و چشم غره های بابا.


پ.ن: میدونم دوتاتون وبلاگمو میخونین...ناراحت نشین ولی من دارم این رو تو "وبلاگ شخصی" خودم می نویسم و فرضم بر اینه که شخصیه و همه عالم و آدم و فامیل و دوست و آشنا نمی خوننش!! اصلا" میخواستم یه خاطر همین دیگه توش ننویسم ولی دلم نمیاد! حتی نمی تونم پاکش کنم تا مدرک جرمی از فکرام نمونه!
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 7:45 توسط ستاره| |

همه میگن عادت "پشت سر هم حرف زدن" همیشه هست و نمیشه کاریش کرد.مامانم میگه تو جمع های دوستانه پشت سر همه حرف هست و نمیشه کاریش کرد!! ما همه پشت سر هم حرف میزنیم!! ولی من میخوام بدونم چرا نمیشه کاریش کرد؟! اینقدر سخته که جلوی خودمونو بگیریم؟! اگه هرکی از خودش شروع اون وقت میشه کاریش کرد نه؟!؟
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:45 توسط ستاره| |

خب! امروز صبح با مامان رفتیم دبیرستانمو دیدیم!! یعنی واسه ثبت و نام و اینا....منم چشمم به حیاطش روشن افتاد!! مدرسه نیست که ویلائه که توش درس هم میخونن!! همون اول عاشق حیاط بزرگ و قشنگش شدم مثل یه باغه.بعد هم تا اینجا آدمای خوبی توش بودن هر چند یه مورد مشکوک هم دیدم! از اونایی که جلوی پدر مادرا خوب و خوش اخلاقن و بعد با بچه ها....!! البته امیدوارم اشتباه کرده باشم!! خوب بود دیگه همه چی

کارنامه درخشانم رو هم دیدن کف کردن... .....توصیه نامه تحصیلیم باحال بود...سال اول 18/58....سال دوم 19/55....سال سوم 19/64....بر عکسه من همه چیزم!! آخه من جدا" سال اول هیچی درس نخوندم فکر میکردم راهنمایی هم دبستانه و اینا...!! هه

خلاصه کلی انرژی مثبت گرفتم از این مدرسه آینده ام...غیر انتفاعی هم هست زیاد گیر نمیدن....بعد هم باز در عجب بودم که چه زود بزرگ شدم و دارم میرم دبیرستان!! یکمی هم ترسیدم!! ولی خب در کل بیشتر هیجان زده ام تا ترسیده...

برنامه خوابم هم که درست شده بود دوباره ریخته به هم....تا 6-7 صبح تو اینترنتم بعد میخوابم و شب پا میشم...امروز صبح که از مدرسه اومدم خونه ساعت 10 خوابیدم و 9 شب پا شدم.........آقای بابا هم تهدید نمودن که امشب ساعت یک میری میخوابی!! حیف شد! تازه از این زندگی جغدی خوشم اومده بودا....حالا دو ماه از تابستون مونده! کاش بهینه سازی برنامه خواب (!) رو از شهریور شروع میکرد آقای بابا!! lol

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:41 توسط ستاره| |

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره دلم بی قراره
نه شب عاشقانه ست ، نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه... دلم بی تو تنگه



نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:41 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin