تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

All my dreams pass before my eyes

امروز ساعت شیش بعد از ظهر از خواب بیدار شدم و درست 12 ساعت خوابیدم...!! کلی هم کسلم الان

همه چیز تکراری شده و من دلم پارتی و مهمونی و بیرون رفتن و خرید و سینما میخواد! :دی!
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:8 توسط ستاره| |

من یه بچه لجبازم که اصلا" هم بزرگ نشدم.

خودم میدونم.

خیلی لوس و ننرم.

خیلی هم مضحکم.

اصلا" هم باحال نیستم.

سرد و بی احساسم.

دوست خودخواهی هم هستم.

من کلا" آدم جالبی نیستم.

میدونم! میدونم!

ولی این چیزیه که هستم!

و نمی خوام به خاطر حرف بقیه یا برای اینکه راضیشون کنم عوض بشم.

من همینم که هستم!

بد بد بد! یا هر چی که تو میخوای به من بگی!

 برای همین با من دوست شدی!

دوست دارم تا ابد خودم باشم و به حرفای بقیه در مورد خودم اهمیت ندم...

نمیدم ! از این به بعد نمیدم

I DON'T GIVE A DAMN
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 3:14 توسط ستاره| |

دیگه توی خودم علاقه ایی برای نوشتن تو اینجا پیدا نمی کنم!! برای یه مدتی اینجا میشه

my52weeks.blogfa.com

جدی!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 3:0 توسط ستاره| |

بعد از ظهر سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۷ - ساعت ۱۴:۰۲

۲۲ ساعت است بی خواب شده ام.کتاب زبانم را می آورم و سعی میکنم با تمرینات بخش اولش خودم را سرگرم کنم تا این دو ساعت هم بگذرد ، میدانم که اگر بخوابم بیدار شدن همراه با خوش اخلاقی ام با خداست! می نویسم.کتاب را می بندم.چشم هایم هم بسته میشوند....من تسلیم خواب شدم!

ساعت ۱۶

با سر و صدای خانواده عزیز از خواب بیدار میشوم.ظهر همه وسایلم را که کیف مدرسه ام بود را جمع کرده بودم و حالا بین تکاپوی بقیه برای حاضر شدن گوشه ای نشسته ام و به جایی خیره شده ام.بعد از مدتی که به نظرم نیم ساعت میرسد به طرف فرودگاه حرکت می کنیم.

ساعت ۱۷:۱۰

وارد فرودگاه می شویم.در آن سالن شلوغ و بزرگ ، بین آن همه آدم مختلف ناگهان چشمانم فقط یک نفر را می بینند.با پیراهن سفید و چمدانش آن جا تنها ایستاده.موهای کمابیش (!) بلندش قهوه ایی قهوه ایی  و پوستش سفید سفید است مثل من.نمی توانم از او چشم بردارم.چیزی هست که مجدوبم میکند!به خودم می آیم.یک دقیقه است که دارم خیره خیره نگاهش میکنم...چرا اینطور شده ام؟! از دست خودم عصبانی می شوم و نگاهم را به زمین می دوزم.پدرم با کسی صحبت میکند و مادرم در حال کمک مالی به موسسه خیریه کهریزک است.به طرف او می روم.کارش طول میکشد و پدر و برادرم به طرف بازرسی مردانه (!) می روند و مادر هنوز دارد با مسئول آنجا صحبت می کند.سرم را بر می گردانم و...

نگاهم می کند.نگاهش می کنم.فقط چند ثانیه ، و من سرم را بر می گردانم ، وانمود میکنم که حواسم جای دیگریست.نمی دانم که هنوز نگاهم می کند یا نه؟!.

کار مادر تمام شده است و با هم می رویم و من سرم را بر میگردانم تا برای آخرین بار این غریبه آشنا را ببینم.هنوز تنها ایستاده و به اطلاعات پروازها نگاه میکند.در دلم به این علاقه ناگهانی می خندم و از سالن خارج می شویم..

۱۰ دقیقه بعد

من اسم این سالن ها را نمی دانم.باز هم ایستاده ایم و پدر دارد بلیت ها را چک می کند. در لاین اهواز خانمی سیه چرده بلند بلند غر غر میکند و همه آبا و اجداد خلبان را زیر رگبار نفرینش گرفته.به آدم های اطرافم نگاه میکنم و در فکر احساس دلتنگی مبهمی که در دلم به وجود آمده فرو رفته ام که دوباره او را می بینم...! ولی این دفعه تنها نیست. با زنی میانسال و پسری که شبیه خودش نیست و پوست و موی تیره ایی دارد ایستاده و باز هم به تابلوی اطلاعات پرواز نگاه میکند! دوباره خیره شده ام.سرش را بر میگرداند و من تندی نگاهم را از او می گیرم و نگاهش را روی خودم حس میکنم.خودم را سرگرم صحبت با مادرم نشان میدهم.او هم مشغول صحبت با زن میانسال که شاید مادرش باشد به نظر میرسد..

باز هم پنج دقیقه دیگر!

در سالن انتظار نشسته ایم و من سلاح همیشگی خودم در برابر گذر کند زمان را از کیفم در می آورم - ام پی تیری پلیر من! به دنیای دیگری می روم و هواپیماها را از پنجره بزرگ می بینم که یکی یکی می پرند.آن سر سالن رو به روی من پسری با لپ تاپش نشسته و سخت سرگرم به نظر می رسد.با خودم فکر میکنم تا وقتی که برگردم اعتیاد اینترنتی ام کمرنگ خواهد شد.تابلوی اعلانات پروازها را می بینم و سعی میکنم به او فکر نکنم.مگر چقدر امکان دارد او هم جایی برود که من می روم.با خودم می گویم: " فراموشش کن.".

دقایق باز هم می گذرند.چند مرد عرب همراه با چند زن پوشیده در چادرها و روبنده های مشکی در صندلی های سمت چپ ما می نشینند و بلند بلند به عربی حرف می زنند.مادرم چیزهایی در مورد پوشش سیاهشان میگوید.حتی چشم هایشان هم معلوم نیست!فکر میکنم که زندگی کردن پشت این سیاهی نباید خیلی آسان باشد.آن ها که راحت به نظر می رسند.نگاه سنگین سیاهشان را روی مانتوی کوتاه خودم و شال زرد و آستین های بالا رفته ام احساس میکنم.من اهمیتی نمی دهم..

سرم را با تاسف بر میگردانم و خشکم می زند! او همراه با زن میانسال و پسر سیاهپوش جلوی ما نشسته اند.خنده ام میگیرد.چه بازی ای شروع شده است! ستونی بین مان فاصله انداخته.جایم را عوض میکنم و کنار مادرم می شینم.حالا بهتر معلوم است! مادرم کنایه می زند: " چشمت در نیاید دختر!" خنده ایی عصبی تحویلش می دهم.

ساعت ۱۸:۴۵

با ۴۰ دقیقه تاخیر به طرف گیت خروجی می رویم.بسیار خب! او آنجاست ولی از کجا معلوم است که با من همسفر است؟!نمی بینمش.با خودم فکر میکنم که "دیگر رفته است." ناگهان او جلوی من است.با پسر سیاهپوش حرف می زند و در حال رفتن به سمت اتوبوس مسافران است.انگار که فکر را احساس میکند ، بر میگردد .نگاهم میکند.ایندفعه نگاهم را نمی دزدم.دو نفر بین مان می آیند و دیگر نمی بینمش.

در اوتوبوس ایستاده ایم و منتظریم به هواپیما برسیم.ما در جلو هستیم و او در عقب اوتوبوس با زن میانسال و پسر سیاهپوش ایستاده.نمی خواهم به او فکر کنم.آخرش چه؟! در هواپیما بغل دست من نمی شیند که! نگاهم را به بیرون می دوزم.

به این غول پرنده رسیده ایم.مسافران پیاده می شوند و از پله های هواپیما بالا میروند.منتظر بقیه ایستاده ام و او باز هم جلوی من ایستاده! بدون هیچ نگاهی بر میگردم و به پدرم خیره می شوم.پس چرا او نمی رود؟! مادر و برادرم هم می رسند.زن میانسال و پسر سیاهپوش هم می رسند.حرکت میکند.حرکت میکنم.مهماندار خوش آمد گویی میکند.همه به دنبال پیدا کردن صندلی شان هستند و من خداخدا میکنم که که زود نشیند.وسط هواپیما رسیده ایم.آن ها سه نفری می شینند و او قسمت رو به پنجره را انتخاب میکند.نا امید شده ام...اما برادرم در صندلی بعدی می نشیند و مادرم هم! شگفت زده می شوم.

مگر چقدر امکان دارد دوباره و دوباره ببینمش؟! تازه متوجه شده ام که صندلی کناری به من افتاده.نق میزنم و غر غر میکنم و با هر راهی که ممکن است برادرم را راضی میکنم که جایمان را عوض کنیم.غرغرکنان میگوید "برگشت نوبت من است!" از خوشحالی می خواهم بغلش کنم.می نشینم و او هنوز رو به روی من است....

۱۸:۵۵

درهای هواپیما بسته شده اند اما سیستم تهویه هوا هنوز خاموش است.کم کم همه گرمشان میشود و خودشان را با روزنامه های موجود باد میزنند.کم کم غرغرها هم شروع میشوند ، مادر حسابی گرمش شده.بعضی ها چشم هایشان را بسته اند تا گرما را حس نکنند.من اما چیزی نمی فهمم.نمیتوانم به چیز دیگری فکر کنم...!! .

بالاخره پرواز میکنیم.موقع بلند شدن از زمین دوست داشتم پنجره را ببندم و به چیزی نگاه نکنم.از بچگی نه ، ولی چند وقت است که از ارتفاع وحشت پیدا کرده ام و سرگیجه میگیرم.حال خوبی ندارم و سعی میکنم با آب نباتی که مهماندار پخش کرده کمی آرام بگیرم.او اما با خونسردی به بیرون نگاه میکند. به خودم جرئت میدهم و به بالهای غول پیکر هواپیما خیره میشوم.هواپیما از زمین بلند می شود و لرزشی را در دلم احساس میکنم.از پنجره به بیرون خیره شده و من به صورت او.دختر دیوانه آخر این کارها از تو بعید است...!!

نیم ساعت بعد

کم کم همه چشم هایشان را میبندند.او هم دیگر به پنجره نگاه نمیکند.انگار فقط من و دختر کوچک صندلی عقب هنوز مجذوب آسمانیم.بالای ابرها هستیم و نمی توانم چشم هایم را از آن ابرهای بامزه بردارم.بچه که بودم فکر میکردم ابرها بالش های نرمی هستند که در آسمان پخشند و همیشه دلم میخواست یک شان را داشته باشم ، حالا بزرگ شده ام و میدانم ابر چیست ، اما حالا از بالا دوباره بالش های پف دار من هستند.

۱۹:۱۰

صدای مهماندار اعلام میکند که داریم نزدیک می شویم.ارتفاع هواپیما هم هر لحظه کمتر میشود و من دوباره لرزش دلم را احساس میکنم.او هنوز رو به روی من است و به بیرون خیره شده.فکر میکنم که اسمش چه میتواند باشد؟! نمی دانم چرا فکر میکنم با "سین" شروع میشود.

هواپیما فرود آمده.مسافرها یکی یکی بلند میشوند. من نشسته ام و او هم نشسته.کم کم خلوت میشود.او هنوز نشسته.پدرم اشاره میکند بلند شوم که با هم برویم.کیفم را بر میدارم و بلند می شوم و او هنوز روبه روی من است! با هم از پله ها پایین میرویم و موقع سوار شدن به اوتوبوس مسافرها گمش میکنم.سوار که شدم به طرف مادرم میروم ، "کجاست؟!؟!" با خنده به آن سوی اتوبوس اشاره میکند.سرم را بر میگردانم و نیازی به جستجو نیست ، نگاهم میکند و نگاهش میکنم..

پیاده می شویم و نمی خواهم نگاهش کنم.اینجا دیگر آخرش است! دیگر در یک هتل نیستیم که نه؟! همه دنبال چمدان هایشان هستند و من در گوشه ایی می ایستم.او هم ایستاده و دخترک ۷-۸ ساله ایی به طرفش میرود و او با خنده بغلش میکند.دلم نمی خواهد فکر کنم که چه احساسی دارم.زن میانسال و پسر سیاهپوش هم با خوش حالی با دخترک حرف میزنند.او اما به اطرافش نگاه میکند.سعی میکنم برگردم...میدانم که مرا می بیند.سرم را بالا میاورم و نگاهش فکر را تایید میکند.حالا کت سیاهی پوشیده که ۱۰۰ برابر جذاب ترش کرده.مادرم همچنان نگران در آمدن چشم من است! میگویم که مگر چند بار دیگر می بینمش.این دیگر آخرش است..

پدر با چمدان ها و ساک ها نزدیک می شود.پسر سیاهپوش هم چمدان هایشان را گرفته و او همچنان رو به روی من است ، و با هم از فرودگاه خارج میشویم.او ایستاده و با کسانی که تازه الان دیدمشان حرف میزند و من ایستاده ام و پدرم میخواهد تاکسی بگیرد به هتل پردیسان.با خودم فکر میکنم که بیست ساله است.نمیدانم چرا.من حتی اسمش را هم نمیدانم! حالا به شدت شبیه "لیونل مسی" آرژانتینی شده..

دیگر باید خداحافطی کنیم.چمدان ها به صندوق عقب تاکسی میروند.او هنوز ایستاده و حرف میزند اما لحظه ای نگاهش متوجه من می شود ، نگاه ها خداحافظی میکنند..

لحظ آخر بر میگردم و برای ـ بالاخره ـ آخرین بار به این آشنای غریبه نگاه می کنم.هنوز نگاهم میکند.این چه داستان غریبی بود! برای اولین بار دارم از سفر کردن خوشحال می شوم.در صندلی عقب تاکسی خوابم می برد.حالا ساعت ۸ شب است.

پ.ن: این یک داستان تخیلی نیست.(هست؟!) .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ تیر ۸۷ - کافی شاپ هتل پردیسان!

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:17 توسط ستاره| |

!خب مثل اینکه هواپیما خیال سقوط نداشته

همه چیز اینجا عالیه.هتله پنج ستاره است و توی لابی شم کافی نته و اگر لپ تاپ بابا رو هم ببرم تو کافی شاپ با وایر لس وصله

...کلی داره خوش میگذره

!خب شاید نظرم در مورد مسافرت عوض بشه

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:47 توسط ستاره| |

!!...اگه این وبلاگ دیگه آپ نشد یعنی هواپیما سقوط کرده

!بدم میاد از مسافرت

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:26 توسط ستاره| |

!!...خیانت همیشه قشنگ و وسوسه انگیز به نظر میاد ولی آخرش همش تباهی و حسرته

!ستاره

چرا این رو نمی فهمی؟!؟

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:51 توسط ستاره| |

خب به نظر میرسه لپ تاپ نپرید.

البته یکمی باید صبر کنم...صبر کنم....من می تونم....من صبر میکنم!!

میخوام یک مدتی اینجا ننویسم.با کی قهر کردم؟خودم؟شماها؟پیشی؟!

نه!

فقط یکمی از نوشتن خسته شدم.

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 3:25 توسط ستاره| |

قالب به این قشنگی...!!!

چی بود اون قبلیه همش تاریک بود!!!من کلی دارم دوست میدارم این رو رنگ نوشته هام رو هم کردم صورتی تا دقیقا" همه چیز اینجا بشه مثل یه وبلاگ متعلق به ستاره!!!

راستی!!

یادتون نره "چشمک بزنید!"

 

(مرسی!!)

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:54 توسط ستاره| |

تابستونه مگه نه؟!؟! پس چرا نمی ذارن اون طور که میخوام زندگی کنم؟!؟! مگه اینطور نبود که تو موقع مدرسه باید درست زندگی میکردیم (!) و می خوابیدیم چون درس داشتیم؟!؟! حالا که تابستونه من میخوام آزاد باشم!!! میخوام تا هروقت خواستم بیدار بمونم و هرکاری بخوام بکنم!!

و مطمئنم فقط واسه چند روز اول این هوس رو دارم و بعدش خود به خود درست میشه ولی مثل اینکه پدر و مادر ها این رو درک نمی کنن!!

من چیزی نمیخوام!! جایزه کارنامه هم که قولشو داده بودن نمیخوام!!! تا الان هم نگرفتم و نمی خوام هم بگیرم چون وظیفه ام بوده درس بخونم...اما لااقل بذارین من تو تابستون استراحتمو بکنم...!!!

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:17 توسط ستاره| |

روز قشنگیه!!شاید چون بالاخره برای اولین بار تو این چند هفته درست و حسابی خوابیدم ، فکر کنم ۱۱ بود که دیگه خوابم برد و صبح هم ساعت نه پا شدم...!!خیلی خسته بودم...ولی خوابم نمی برد ها!! فقط یک ساعت داشتم سعی میکردم بخوابم!!فکر و خیاله دیگه....!!

 

نسبت به تابستون احساس خاصی ندارم.نسبت به عید احساس خاصی نداشتم.من چه بی احساس شدم امسال!!یعنی به نظر میرسه تابستون خوبی بشه چون پر از مسافرته ولی فقط به نظر میرسه ، چون من مسافرت رو دوست ندارم.نمیدونم چرا.

 

کلی کار میخواستم بکنم تو تابستون!! حتی یک وبلاگ دیگه و کلی فعالیت تو سایت هایی که توشون مسئولیت دارم ولی مثل اینه که اصلا" حوصله هیچکاری رو ندارم...شاید بعد از چند روز درست بشه...یعنی امیدوارم اینطور بشه!!!

پ.ن: اسم شنتول داره عوض میشه!! داره میره تو کار افسانه های یونانی و اینا...!! کاساندرا و کلئوپاترا...!!من که بهش میگم کیسی!!کلی هم بزرگ شده الان سه هفته شه و کم کم داره راه میره.

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:26 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin