تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

خدایا ازت ممنونم!! من تازه فهمیدم که تو چقد منو دوست داشتی و چه چیزایی بهم دادی!! خدایا به خاطر اون وقتایی که کلافه میشدم و یادم میرفت ازت تشکر کنم منو ببخش!! من تازه فهمیدم که مشکلات من در مقابل مشکلات دیگران یک شوخی بچگانه بیشتر نیست!! من هیچوقت یک مشکل جدی تو زندگیم نداشتم...!! شاید بزرگترینش در مورد مدرسه و اون چیزای مسخره بود ولی حالا می بینم که تو همه چیز به من دادی!! وقتی مشکلات بقیه رو می بینم از مشکلات خودم خجالت میکشم!! و وقتی می بینم بعضی وقتا چه رفتار منزجر کننده ایی داشتم دیگه نمیدونم چی باید بگم.......!!!

وقتی بعضیا مشکلاتی دارن که حتی تصورش برای من سخته....مشکلات خانوادگی وحشتناکی که من حتی تا حالا بهشون فکر نکردم چون همیشه خانواده خوبی داشتم....و مشکلات دیگه.... از خودم خجالت میکشم!!

پس من حتما" یه ماموریتی اینجا دارم...نه؟!؟!

من عشق دارم...و کسایی هستن که منو خیلی دوست دارن و حاضرن همه کار برام بکنن...همه این شانس رو ندارن.همه آدم ها نمی تونن عشق واقعی شون رو پیدا کنن و بشناسن! و حتی سخت تر از اون...اون عشق رو نگه دارن!! خدایا کمکم کن و حالا که بهم دادیش نذار عشق واقعیم رو هیچوقت از دست بدم!! من از دوباره تنها موندن می ترسم!!

خدایا به خاطر همه چیز مرسی!! سعی میکنم از چیزایی که بهم دادی خوب استفاده کنم!!
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 15:21 توسط ستاره| |

When moonlight crawls along the street
Chasing away the summer heat
Footsteps outside somewhere below
The world revolves I let it go
We build our church above this street
We practice love between these sheets
The candy sweetness scent of you
It bathes my skin I'm stained by you
And all I have to do is hold you
There's a racing in my heart
I am barely touching you



Turn the lights down low
Take it off
Let me show
My love for you
Insatiable
Turn me on
Never stop
Wanna taste every drop
My love for you
Insatiable

The moonlight plays upon your skin
A kiss that lingers takes me in
I fall asleep inside of you
There are no words
There's only truth
Breathe in Breathe out
There is no sound
We move together up and down
We levitate our bodies soar
Our feet don't even touch the floor
And nobody knows you like I do
The world doesn't understand
But I grow stronger in your hands



Turn the lights down low
Take it off
Let me show
My love for you
Insatiable
Turn me on
Never stop
Wanna taste every drop
My love for you
Insatiable

Turn the lights down low
Take it off
Let me show
My love for you
Insatiable
Turn me on
Never stop
Wanna taste every drop
My love for you
Insatiable

We never sleep we're always holdin' hands
Kissin' for hours talkin' makin' plans
I feel like a better man
Just being in the same room
We never sleep there's just so much to do
Too much to say
Can't close my eyes when I'm with you
Insatiable the way I'm loving you



Turn the lights down low
Take it off
Let me show
My love for you
Insatiable
Turn me on
Never stop
Wanna taste every drop
My love for you
Insatiable

Turn the lights down low
Take it off
Let me show
My love for you
Insatiable
Turn me on
Never stop
Wanna taste every drop
My love for you
Insatiable

عشق چیز مقدس و قدرتمندیه.باید به عشق و عاشق ها احترام گذاشت!! شیرین ترین بیماری که آدم میخواد تا ابد بهش مبتلا باشه!!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:53 توسط ستاره| |

Three things in life that, once gone, never come back
Time
Words
Opportunity

سه چیز در زندگی که بگذرد و هرگز بر نمیگردد:
زمان
واژه ها
فرصت


Three things in life that may never be lost
Peace
Hope
Honesty

سه چیز در زندگی که هیچ وقت از بین نمی رود:
صلح
امید
صداقت


Three things in life that are most valuable    
Love
Self - Confidence
Friends

سه چیز که در زندگی بسیار ارزشمند هستند:
عشق
اعتماد به نفس
دوستان


Three things in life that are never certain
Dreams
Success
Fortune

سه چیز که هیچ وقت قطعی نیستند:
رویاها
موفقیت
آینده


Three things that make a man/woman
Hard work
Sincerity
Commitment

سه چیز که زن / مرد را می سازد:
زحمت
درستی
تعهد


Three things in life that can destroy a man/woman
Alcohol
Pride
Anger

سه چیز که زن / مرد را نابود می کند:
الکل
غرور
عصبانیت


Three things in life that, once lost, hard to build-up
Respect
Trust
Friends

سه چیز که هنگامیکه از بین رفت درست کردنش سخت است:
احترام
اعتماد
دوستان


Three things in life that never fail
True Love
Determination
Belief

سه چیز که هرگز شکست نمی خورد:
عشق حقیقی
اراده
اعتقاد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:18 توسط ستاره| |

کارنامه گرفتم!! من هیچ کاری نکردم تو خرداد!!! همش تو اینترنت بودم و شب ها یه نگاهی به درسا مینداختم!! سر امتحان اجتماعی که ساعت 6 صبح شروع کردم!!

معدلم چند شد؟!؟


19/62!

ولی لپ تاپ از دستم پرید!! اگه 19/80 به بالا میشدم یا ریاضیم میشد 18 و نیم یه لپ تاپ میگرفتم!!

ریاضیم چند شد؟!

18!

...!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:14 توسط ستاره| |

من برگشتم!! امروز صبح ساعت ۶ رسیدیم تهران.یه جریاناتی داره حالا ، کلی هم عکس اختصاصی (!) گرفتم بذارم تو وبلاگ!!

ولی میدونین چیه؟! نتیجه اخلاقیش اینه که من اصلا" آدم خوش سفری نیستم و اگه جونتون رو دوست دارین با من نیاین مسافرت!!

راستی! امتحانا پنج شنبه تموم شدن ولی من اصلا" احساس تابستون رو ندارم!!! شاید چون هنوزم باید صبح زود پاشم فردا برای کارنامه ها!!ولی من و بچه ها از همین الان کلی برنامه چیدیم ، فردا هم میریم خرید با هم.چهارشنبه هم باز بیرونیم ، پنج شنبه هم تولد دارم ، جمعه هم سرم شلوغه!!

کارنامه!!! خب باید اعتراف کنم که خیلی به خودم زحمت ندادم تو امتحانای خرداد بر خلاف ترم اول و پارسال ولی میدونم که گند نمی زنم!! مثلا" خیلی بد بشه میشه ۱۹ و خرده ایی!! که با ترم اولم جمع بشه خیلی میره بالا.خلاصه خیلی ریلکس شدم تازگیا...!!!

فعلا این عکس رو داشته باشین تا من ببینم حال دارم سفرنامه بنویسم یا نه!!!

 

اینو دیشب گرفتم!!!نشسته بودیم کنار پل و به آسمون نگاه میکردیم و چرت و پرت میگفتیم و بستنی میخوردیم و آرزو میکردیم....!! (چی شد!)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:50 توسط ستاره| |

من دارم میرم!!

 

ببینم میتونم این پنج روز رو بدون اینترنت سر کنم؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 18:50 توسط ستاره| |

من واقعا" لذت می برم از این همه دیوونگی خودم...!! :دی! الان ساعت 4 و نیم صبح چهارشنبه است و من درسمو تازه تموم کردم و اومدم تو اینترنت...سه ساعت دیگه هم باید برم مدرسه امتحان بدم..!!

شب و روزام کمی تا قسمتی قاطی شدن.دیروزم اینجوری بود با این تفاوت که ساعت 5 بالاخره خوابیدم و 6 پا شدم..!!
فردا (در واقع امروز!!) حرفه و فن داریم.خیلی درس جالبی نیست برای من ولی خوندمش دیگه.

برنامه مسافرتمون هم عوض شد و به جای شنبه پنج شنبه میریم.من یه مهمونی رو هم از دست دادم...!!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 4:32 توسط ستاره| |

نه نه نگو...دیگه نگو راهی واسه من و تو نمونده
نه نه نگو...دیگه نگو ما رو غم به آخر خط رسونده
نه نه نگو...دیگه نگو با هم زندگی جهنمه
نه نه نگو...دیگه نگو که جدایی تموم شدن غمه...


پ.ن:این پست هیچ هدف خاصی نداره.یه آهنگه که تازگی ها خیلی دوستش دارم.

پ.ن 2: چه حالی میده آپ کردن وبلاگ ساعت 4 صبح...!!

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 3:55 توسط ستاره| |

وقتی اون میره حالم خوب نیست یا وقتی حالم خوب نیست اون میره؟
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:59 توسط ستاره| |

خیلی جالبه...فقط ۵ روز مونده تا آخر امتحانا و من نمی تونم باور کنم که چقدر زود گذشته.و هفته دیگه همین موقع من و دوستام سوار قطار شدیم و داریم می ریم اصفهان...!!فکر میکنم که چقدر خوش میگذره.آخرین سالیه که همه ما با هم هستیم و بعدش...

 

بعدش باید عادت کنم به یک نوع دیگه از زندگی کردن.


**سانسور شده توسط مامان گرامی**

همه میگن شنتول اسم مناسبی نیست! شاید هم نباشه حالا....شانتال چطوره؟!؟این فسقلی داره خیلی تند تند بزرگ میشه.

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 18:4 توسط ستاره| |

دیروز خیلی خوش گذشت.(تا حدودی البته!چون یه قسمت های ناامید کننده هم داشت!) تا نزدیک های 3 هم با دوستم بیدار بودیم و بستنی می خوردیم و آهنگ گوش میدادیم و اینا....دیدین بعضی وقت ها که خیلی به آدم خوش میگذره و همه چیز خیلی عالیه بعد یه احساس افسردگی و دل گرفتگی (!) به آدم دست میده؟! مخصوصا" وقتی که واقعا" هم یکمی رنجیده باشی و دلت گرفته باشه.

و الان بعد از اون همه خوش گذرونی دلم گرفته و فقط میخوام گریه کنم.(چه دنیای عجیبی داریم ما دخترها).
باهاش راجع به خیلی چیزا صحبت کردم و احساس کردم یکمی تونستم نظرها و فکرامو و احساساتمو خالی کنم.چون وقتی آدم راجع به یه چیزایی خیلی فکر میکنه به همه چیز شک میکنه و دوست داره همه چیزها رو بذاره کنار.و این وقتیه که یه دوست صمیمی به درد آدم میخوره...حتی با اینکه بهم گفت به نظرش خیلی حساس و زودرنج شدم و واقعا" سر چیز مسخره ای دارم همچین فکری میکنم ولی احساس خیلی بهتری دارم.شاید چون همیشه عادت کردم همیشه بر خلاف احساساتم رفتار کنم و این خیلی مسخره است....یه مثال ساده مثلا...تو مهمونی ها به آدم شیرینی یا چای که تعارف میکنن با لبخند میگی نه مرسی ممنون.در حالی که شاید واقعا" بخوای اون شیرینی رو برداری (و بعدا" هم برش میداری!) ولی انگار عادت کردیم (یا کردم) که درست برخلاف احساسم فکر کنم یا رفتار کنم.

مثلا" یکی می پرسه که منظورت الان از این حرف این بود؟ااینو میخواستی بگی؟ و میگم نه! در حالی که میدونم آره!شاید زیادی از گفتن اون چیزی که تو فکرمه می ترسم.

مسخره است... نیست؟

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:31 توسط ستاره| |

خب...همونطور که احیانا" دیدین ما پنج شنبه انشا داشتیم و من یک ساعت و بیست دقیقه سر جلسه بودم که طولانی ترین مدتیه که سر امتحان موندم!چون همیشه تو نیم ساعت یا چهل دقیقه اول برگه ام رو تحویل میدم.

شنبه هم تاریخ دادیم.خب اگر منظقی نگاه کنیم خیلی سوال ها رو بد داده بودن ،سه صفحه بود و همه سوال ها تشریحی بود....و ۸۰ درصد سوال ها هم از درسای آخر بود....ولی خب منکه تاریخم خوب می باشد و اینا....!!

امروز هم جغرافی داشتیم.واقعا" معلوم نیست کدوم آدمی میاد این سوال های پیچیده شده رو طرح میکنه...!!

امروز هم برنامه "ادامه امتحانات پایه سوم(!)" رو دادن و ما دریافتیم که امتحانا همون ۲۳ خرداد تموم میشه منتها به شکل فشرده...........!!

خب از این خبرای نه چندان خوب که بگذریم ، به این می رسیم که ریاضی شدم ۱۷.دقت کنین که نیم ترم من شده بود -۷-!


حال پیشی و برو بچ خوبه.البته این فسقلی همش در حال خواب و خروپف و شیر خوردن و غرغر کردنه...!!یک هفته بعد کم کم چشماشو باز میکنه....وای!! هنوز در مورد اسمش به نتیجه ای نرسیدم ولی مامانم پیشنهاد کرد اسمشو بذارم "شنتولی!" یا "شنتول!" به نظرم با مزه است...!!

الانم که بازی ایران و امارات بود و بازم مساوی!!اه اه اه! بابا این علی دایی هنوز در حدی نیست که مربی تیم ملی باشه.....!! باید افشین جون رو مربی میکردن...!!!امپراتور ما هم که دیروز صبح از ایران رفت.....دلم برای خودش و قلب شیرش کلی میتنگه....!!!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:12 توسط ستاره| |

وای!!!!! دیروز تو اتاقم نشسته بودم و داشتم سعی میکردم درس بخونم (!) که از پنجره صدای پیشی رو شنیدم که داشت میو میو میکرد و چون صداش یک جور خاصی بود رفتم تو حیاط تا ببینم چی شده...بعد دیدم که همش بی قراری میکنه و خودشو لیس میزنه و هی جا به جا میشه و دنبال یک جا میگرده....حدس زدم وقت زایمانشه دیگه....!! آخه خیلی زود بود! یعنی من میدونستم که قراره بچه دار شه دوباره ولی چون خیلی تپلی نشده بود فکر کردم حالا یه ماه یا بیست روز دیگه مونده...!!بعدا" که فقط یک بچه به دنیا آورد فهمیدم چرا تپلی نشده بوده زیاد...!!


خلاصه...ساعت ۶ و ربع بود و پیشی همچنان دنبال یه جا میگشت..!! اول رفت توی یه کابینت که تو حیاطه و خرت و پرت ها رو میذاریم اونجا یه نیم ساعتی نشست و غرش کرد.بعد مثل اینکه خوشش نیومد از اونجا پا شد رفت تو لونه خودش که بعد از اینکه عملش کردیم واسش گرفتیم (البته اون قفس سگه ولی چون بزرگ بود به عنوان لونه پیشی مورد استفاده قرار میگیره!!) رفت اونجا نشست و هی غرش و ناله میکرد (خداییش یکمی ترسیده بودم ، هیچکس هم اونجا نبود و من نمیدونستم قراره چی بشه و من باید چیکار کنم) یک ساعت و نیم در همون حال موند و هی میو میو میکرد و من که بالاسرش مونده بودم فکر کردم دیگه خیال بچه به دنیا آوردن نداره .... (امروز که رفتم در مورد زایمان گربه خوندم دیدم که یک تا دو ساعت طول میکشه تا اولین بچه بعد از اون علائم به دنیا بیاد...) بعد یکهو (!) ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه دیدم یه صدای جیر جیر خیلی ضعیف میاد........بعدش دیدم بله.... پیشی داره یه چیز کوچولوی خیس (!) رو لیس میزنه و ناز میکنه...خب ، من منتظر بودم بازم بچه به دنیا بیاره.آخه تو هربار زایمان گربه لااقل چهار پنج تا بچه دنیا میاره...!!( خود پیشی همیشه چهارتا به دنیا می آورد!) بعدش فهمیدم که همین یکیه و اینا....کلی خوشحالیدم که پیشی سالمه...البته من دفعه اول و آخرم بود که زایمان گربه رو میدیدم و به شدت توصیه میکنم شما این کار رو نکنین.....!! برای من که یکم ترسناک بود!


 


الان هم رفتم بهشون سر زدم . بچه هه همش خوابه ولی پیشی انگار خسته شده.گوشت پیدا نکردم براش ولی چون نمی تونست از جاش بلند بشه ظرف شیر رو می گرفتم جلوش و اونم با اشتها میخورد.امروز هم انگار میخواست از جاش پاشه اما به خاطر اون فسقلی نمی تونست...!! آخه تا تکون میخوره بچه هه هم همش میو میو میکنه و اونم مجبور میشه برگرده سرجاش.طفلکی.پیشی دیگه پنج سالشه فکر کنم این از آخرین بچه هاش باشه....بچه هاش هم همیشه خوشگل بودن.این یکی هم مخلوطی از سفید و حنایی و سیاهه!! هنوز نمیدونم موبلنده یا نه ولی خود پیشی موبلند حناییه.

خلاصه من خیلی خوشحال شدم واقعا".آخرین بچه گربه هاش پارسال به دنیا اومده بودن به خاطر همین کلی دلم برای بچه گربه ها تنگ شده بود...!!!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:57 توسط ستاره| |

خدای عزیز

 

 

 

 

به خاطر همه چیزهایی که برای ما آفریدی از تو متشکرم.تو خیلی خوب بودی و خواستی که ما راحت تر زندگی کنیم. اما اجدادمان حریص تر و خودمان خودخواه تر از آنیم که بتوانیم این ها را برای فرزندانمان باقی بگذاریم.من خیلی از این بابت متاسفم خدای عزیز ، اما چه کار کنیم دیگر ، انسان ها همه بد هستند ، میدانم.

 

خدایا ، چند درخواست کوچک از تو دارم که امیدوارم سرت آنقدر شلوغ نباشد که نتوانی نگاهی به آنها بیندازی.اول از همه لطفا" هر چه جنگ در جهان است را متوقف کن و اجازه نده آدم ها بر سر چیزهای مسخره هم دیگر را لت و پار کنند و خانه و زندگی شان را خراب کنند! جنگ چیز کثیفی است خدای من ، بچه ها را می کشد و مادرها را داغدار میکند.پدرها را شکنجه میکند و آیا تا به حال کسی دیده است که پدری سالم از جنگی خونین بازگردد؟


خدایا ، چرا کشورها و دین های مختلف را به وجود آوردی تا ما این همه بر سر اختلافات ملی و مذهبی با هم دعوا کنیم؟زمین جای معرکه و بزرگی است ، چرا همه ما نمی توانیم عضوی از یک کشور واحد خیلی خیلی بزرگ باشیم؟ حتی می توانیم اسمش را بگذاریم پادشاهی دوستی.خدایا تو میگویی همه دین ها در آخر به سوی خودت ختم می شوند پس چرا فقط یک دین را به وجود نیاوردی تا ما همه هم مذهب باشیم؟ اسم این دین را هم میتوانیم بگذاریم "دین خدا"! آن وقت این همه جنگ های مذهبی به وجود نمی آمد و ما از بچگی یاد نمی گرفتیم که باید از یهودی ها متنفر باشیم.

(یک سوال جدی ، چرا اورشلیم را به وجود آوردی تا این همه سرش دعوا باشد؟!نمی شد برای یهودی ها ، مسیحی ها و مسلمان ها مکان های مقدس جدا انتخاب میکردی؟! نمی دانستی که ما تحمل سازش با یکدیگر را نداریم....؟!)

 


سرت را به درد آورده ام خدای من.میدانم سوال هایم غیر منطقی هستند.اما چه کنم که از این همه بی مهری به تنگ آمده ام.خدایا باورت می شود که ما در زمین حیواناتت را به بدترین شکل شکنجه می کنیم و میکشیمشان تا تفریح کنیم؟! باورت می شود؟! ما همه خیلی بی رحم هستیم خدای عزیز من.ما را ببخش.کمکان کن و نگذار خودمان و زمین مان را نابود کنیم.

صدائی باشیم یرای بی صدایان Be a Voice for the Voiceless

 

دورانی را که در بهشت کنار تو و فرشته ها بودم و با هم به زمین نگاه میکردیم و میخندیدیم را به یاد میاورم.آیا یادت هست خدای من؟ و من چقدر می ترسیدم از رفتن به آن زمین ترسناک! ولی تو به من دلداری میدادی و می گفتی که باید به زمین کمک کنم ، باید بروم و با کمک فرشته هایت بهشان هشدار بدهم که زندگی شان را چقدر نابود کردند.باید بهشان می گفتم که بس کنند! خدای من ، من ناامید شده ام.این ها حرف من را نمی فهمند.سخنانی که گفتی به آنها بگویم را به سخره میگیرند.خدایا احساس میکنم من را در این زمین بد تنها رها کردی!

 


نمی توانم باور کنم که تو بچه ها را به همچین جایی می فرستی.شاید باید در تصمیمت تجدید نظر کنی ، چون اینجا بد است ، خیلی بد! آدم ها همه چیز را نابود میکنند.حیوانات که هیچ ، به همنوع هانشان و محیط زیستی که خودشان می خواهند در آن زندگی کنند هم رحم نمی کنند! پس تو چطور انتظار داری که به حرف های من و فرشته ها گوش بدهند؟!

 

کمکشان کن. میدانم که هنوز هم تعداد انگشت شماری از آنها دلشان برای تو و بهشتت می تپد.شاید همه شان به آن بدی نیستند ، ولی کاری از دستشان بر نمی آید خدای من.شاید ما به فرشته های بیشتری احتیاج داریم.

 


 

با عشق ،

بنده ی گیج و سر درگم تو

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:50 توسط ستاره| |

پیشی!پیشی! من پیشی ها رو دوست دارم....!! نمیدونم چرا دوست دارم...!!احساس میکنم از وقتی به دنیا اومدم می شناختشون....!! شاید خودمم یه پیشی بودم...!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:27 توسط ستاره| |

به به به خودم!!امروز وقتی همه بچه ها دارن زبان میخونن من تاریخ میخونم!! {شکلک زبون درازی!!} دیروز هم کلاس زبان نرفتم و مامانم کلی دعوام کرد...!! امتحان ۱۶ خرداد هم که پرید! ما دینی داشتیم.خب بد که نشده ، اتفاقا" الان امتحانا آسون تر به نظر میرسن.تقریبا" یک هفته برای علوم وقت داریم اینجوری...!!

من تا حالا شکست عشقی نخوردم (مگه چند سالمه اصلا"!) ولی تا دلتون بخواد شکست دوستی خوردم.یعنی اوضاع تا یکی دو سال پیش خوب بود ، ولی بعدش اتفاقاتی افتاد که دیگه از داشتن دوست بدم اومد.یک یار یکی دیگه به من ترجیح داده شد و یکبار هم کنار گذاشته شدم بدون هیچ دلیل منطقی.اولاش خیلی ناراحت بودم ولی بعدش فهمیدم اتفاقا" زندگی بدون داشتن دوست صمیمی بسی شیرین تر است...!! شاید این به خاطر طبیعت خود خواهمه و اگر یک آدم اجتماعی جای من بود نمی تونست این رو تحمل کنه.من چند تا دوست دارم ، ولی در حد یک دوست معمولی واقعا".چون یاد گرفتم که اگر دو تا دوست بیشتر از حد به هم نزدیک و وابسته بشن یه فاجعه به وجود میاد اونقدر که از هم زده و متنفر میشن.

خب این همه حرف واسه چی بود؟! واسه اینکه اعلام کنم یکی از دوستام خواست با من صمیمی بشه و الان با هم قهریم!

مشکل از خودمه یا بقیه؟! نمیدونم.فقط دیگه دوست ندارم با هیچکس صمیمی باشم.زن و شوهر ها چطوری همدیگرو تحمل میکنن؟!؟!

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:41 توسط ستاره| |

امتحانمو دادم و مثل آدمای خمار اومدم نشستم پای کامپیوتر...!! بعد من میگم این املا مسخره است هی میگین نه!! اولش که رفتیم سر جلسه کولر خراب شده بود و پنجره ها رو هم نمی ذاشتن باز کنیم ، فقط یه پنکه سقفی لاغر مردنی با سرعت ۲ چرخش در ساعت (!) داشت اونجا میچرخید واسه خودش.مقنعه هامون رو هم نمی تونستیم در بیاریم (آخه چرا؟!؟! تو سالن کسی به جز خودمون و معلم هامون هستن؟!؟) خلاصه خیلی گرم بود و اینا...همه هم کلافه شده بودن.معلم ادبیات عشق من رفته بود اونور سالن و یه معلم درپیت (!) که ما رو با بچه های دوم دبستان اشتباه گرفته بود اومده بود بالا سر ما دیکته میخوند.هر یه کلمه رو هم که میخوندن سه بار تکرار میکردن تا به کل سالن برسه.فکر کن! من دیگه این آخراش فقط سرمو گذاشته بودم رو میز و خمیازه میکشیدم تا کلمه بعدی رو بگن.بعدشم همن معلم زاقارته خواست از اول بخونه.....من دیگخ کلی کفری شده بودم.

هر کلمه ایی  رو هم که تشدید داشت میخوند همه بچه ها همه با هم به سرفه میفتادن...!!!من اولش فکر کردم اتفاقیه ولی بعدش کاشف به عمل اومد که هماهنگ کردن باهم...!!معلم هامونم که اصلا" انگار هیچی حالیشون نیست!! (با عرض معذرت از معلم های خوب و کمیاب!!)

امروز که کلا" استراحته ، فردا هم تعطیلیم تا زبان بخونیم...!!ولی من میشینم تاریخ میخونم واسه شنبه.تاریخ رو دوست دارم ولی خیلی زیاده.

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:1 توسط ستاره| |

امروز بالاخره بعد از مدت ها تونستم درست و حسابی بخوابم....!!!کلی هم خواب دیدم ، اونقدر که دیگه قاطی کردم چی خواب بود و چی واقعیت...!!  از اون شبای عجیبی که میدونی اتفاقی افتاده ولی یادت نمیاد چی بوده.

همه چیز خوب به نظر میاد. هیچ بهونه ایی هم برای نگرانی ندارم.بعضی وقت ها فکر میکنم دوست دارم برای خودم دلیلی بتراشم که آره من امروز ناراحتم! در حالی که نیستم! یعنی وقتی همه چیز خوبه میخوام برای خودم دردسر درست کنم...!!

فردا املا (!) داریم.چرا من اینقدر این درس رو مسخره میکنم؟! برای اینکه خیلی مسخره است!مسخره تر از اون اینه که بعد از املا انشا () داریم و بعدش زبان....!!! زیادی میخندم؟! خنده دارم هست! تا ۱۰ خرداد همه امتحانای آسون پشت سر همن بعدش درسای سنگین پشت سر همن! تاریخ و جغرافی و دینی و علوم () و حرفه فن....واقعا" من در حیرتم هدفشون از تنظیم این برنامه امتحانی به این صورت چی بوده...!!! 

روز خوبیه؟! آره! سرم به کار خودمه و بقیه برام مهم نیستن! شاید برای همین روز خوبیه...!!

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:59 توسط ستاره| |

۱.اعتیاد به اینترنت یعنی چی؟! یعنی مثل من ۹ ساعت تمام آنلاین باشی و به روی خودت هم نیاری هیچی...!! احساس میکنم اوردوز اینترنتی شدم....!!!

۲.بعضی وقتا لازمه آدم خودشو غرق کنه.هر کار دلش بخواد بکنه ، صدای آهنگ رو تا آخر بلند کنه و همراه باهاش بخونه....پشت لپ تاپ مامانش بستنی بخوره و ۶ ساعت با دوستاش چت کنه...!! آره! خیلی حال میده!!!

۳.امروز عربی داشتیم و من عالی دادم.فردا هم تعطیلیم و دوشنبه املا (!) داریم. پس به خودم استراحت دادم امروز رو . (چقدر هم واقعا" درس خوندم این چند روز....!!!)

۴.فکرش رو هم نمی کردم که یه روزی بخوام قالب وبلاگ رو عوض کنم! عاشق اون قبلیه بودم.ولی خب پیش اومد دیگه!!!من از اون آدماییم که می چسبن به چیزای قدیمی و معمول.اما گاهی وقتا احساس میکنم روحم خسته شده و به تنوع احتیاج داره.اینجاست که به یک تنوع طلب احتیاج دارم تا کمکم کنه...!!!()

 

۵.امروز شک کردم به عشقم.چرا اینجوری شدم؟

۶.یه چیز غیر عادی وجود داره تو امروز.نمیدونم چیه ولی دارم خیلی باهاش حال میکنم....!!بچه گربه سابق ۴ سالم رو امروز تو خیابون دیدم با دو تا بچه هاش...!! ولی بعد از این همه سال وحشی شده.منو نمی شناخت.یعنی شاید یه چیزای مبهمی یادش میومد که این منم (تو چشماش همون احساس همیشگی بود!) ولی فکر کنم جرئت نداشت به حسش اعتماد کنه. چه مادر بی تجربه ای هم بود! بر عکس مادر خودش...یعنی پیشی من.

۷.حالا قالب خوب شده یا نه؟!

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:53 توسط ستاره| |

به به  به خودم....!! آفرین به خودم...!! من واقعا" دارم احساس غرور میکنم از خودم....!! (خود تحویل گیری در حد تیم ملی!!) خب چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه که من اینقدر خوشحالم؟! هان؟! آهان! بله! امتحان ریاضی!! دیروز امتحان ریاضی دادم و میدونم که بالای ۱۷ میشم و اینا....بابا هم گفته اگه ریاضیم بالای ۱۸ اینا بشه برام یه لپ تاپ میگیره و چه انگیزه ایی بهتر از این واسه من!!

بعد هم اومدم خونه و ۵ ساعت خوابیدم (!) و صبر کردم برای فینال لیگ قهرمانان اروپا که ساعت ۱۱:۳۰ شروع میشد.........و نشستم تمام بازی رو دیدم ، با گل دقیقه ۲۶ رونالدو پریدم هوا و وقتی لمپارد گل مساوی رو زد  چشم غره رفتم بهش....!! میدونستم که به پنالتی ها میرسه.......بدم میاد از پنالتی! از وقتی که تو فینال جام حذفی ۲۰۰۵ منچستر به آرسنال با پنالتی باخت دیگه بدم میاد ازش...!! بعد هم که پنالتی سوم گل نشد یه نیشخندی زدم به پهنای دو نقطه دی!!میدونستم که می بریم به هر حال. (اوج استرس موقعی بود که یه بالش کوچولو رو که دستم بود پاره کردم...!اینقدر حال داد...!!)

بعدش هم که بردیم و اینا....تا ساعت ۳:۱۵ صبح هنوز خوشحال بودم شدید....بعد تازه یادم افتاد که فرداش امتحان قرآن دارم و هیچی نخوندم...!تا ۴ صبح درسمو خوندم و تموم شد و خوابیدم و ساعت ۷ پا شدم....!! فکر کن! من که اگه کمتر از ۸ ساعت بخوابم میگم کمبود خواب گرفتم سرحال و قبراق و اینا با سه ساعت خواب پاشدم رفتم مدرسه و امتحان دادم و نشون میده که هنوز خیلی پررو ام که اومدم نت و دارم اینجا رو آپ میکنم...!!

دو ساعت هم کلاس زبان دارم ، کاشکی خوابم نبره!! به هر حال ، لااقل قهرمانی اروپا یکمی به من انرژی پتانسیل داد...!!!

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:6 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin