تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

All my dreams pass before my eyes

من عصبانی ام! من از دست خودم عصبانی ام!! تو این چند روز کارای احمقانه ایی کردم که حتی فکر کردن بهشون باعث میشه که از ستاره بودن خجالت بکشم!! چرا اینجوری شدم؟!؟! همیشه به منطقم گوش کردم نه احساساتم ، و حالا که برای اولین بار سعی کردم طبق احساساتم عمل کنم احساس حماقت میکنم!!

و باز هم عصبانی ام! چرا شدم یک معتاد به اینترنت؟! چرا همیشه دوست دارم آنلاین باشم وقتی حتی کاری ندارم...؟!؟ چرا کنترل کارام رو ندارم؟!؟ چرا نمیتونم بیشتر از دو روز از این اینترنت لعنتی دور بمونم؟!؟!

نمیام! میخوام ایندفعه بگم نه ، و بشینم مثل بچه آدم همه کارهایی رو که اون موقع پشت گوش مینداختم انجام بدم.

یک چند روزی این وبلاگ همین شکلی میمونه.(چقدر هم که کسی اهمیت میده!!)

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:29 توسط ستاره| |

هیچ کسی خونه نیست و من برای خودم آزادم.......اینقدر خوبه....عاشق پنج شنبه هام!!

امروز هم قرارا بود خواب بمونم ولی مامانه دیگه....نقشه ام برملا شد!!به هرحال من رفتم مدرسه و امتحان ریاضی هم دادم و امتحان زبان و عربی هم دادم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد!!دیگه به ریاضی اهمیت نمیدم.فقط دوست دارم بالای ده بگیرم که نیفتم این درس مسخره رو....

شبیه یک نوع بی حسیه ، اینقدر اوضاع وحشتناک میشه که چیز دیگه ای حس نمی کنی!!

چهارشنبه امتحانای خرداد شروع میشن و اولیش هم ریاضیه.بهتر.

منتظرم این روزای آخر هم تموم بشن ، از همین الان همه بچه ها دارن با آه و اشک از هم خداحافظی میکنن........بین اینا فقط من و دوستم ریلکسیم و میخندیم.....تازه من بهشون میگم چه بهتر کاش زودتر از دستتون راحت بشم......همچین چشم غره ایی میرن.....!!!

نمیدونم دارم اشتباه میکنم؟!؟!؟ نه! دلم میخواد یک چیز تازه رو شروع کنم ، با دوستای تازه ، مدرسه تازه ، درسای تازه....!!هر چیزی که منو به گذشته ام مربوط نکنه! میخوام یک آدم جدید بشم ، شاید حتی ریاضی هم بیست گرفتم...!!!!

یه سوال راستی!! عشق یعنی چی؟!؟!؟!؟؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:47 توسط ستاره| |

چی بنویسم؟!؟ هنوز خواب آلود تر از اونم که فکر کنم چی میخوام بنویسم....!! چهار ساعت خوابیدم.

آهان. منچستریونایتد دوباره قهرمان انگلیس شد و من اینقدر خوش حال شدم...!! کریس رونالدو ۳۱ گل (؟!) زد این فصل...هشت روز دیگه هم چلسی رو می بریم و قهرمان اروپا میشیم....ایول!!!

فردا هم سه تا امتحان دارم و تصمیم دارم (!) بعد از نوشتن این نوشته های بی سر و ته برم سراغشون....پنج شنبه هم امتحان ریاضی! واقعا" خب بعضی چیزا هست خدا به بعضی آدما میده به بعضی ها هم نمیده...!! مثلا" من تو ریاضی و قسمت هایی از علوم خیلی ضعیفم ولی زبان و ادبیات و تاریخ برای من مثل آب خوردنه! معلم ها باید قبول کنن که همه استعداد های یکسان ندارن.

دیگه چی باید بنویسم؟! خیلی چیزا بود که تو مدرسه به فکرم میان ولی اینجا که میام همشون یادم میره.مهم نیست اصلا". فقط میدونم که حسابی خوابم میاد و دلم میخواد پنج شنبه نرم مدرسه...!!( که مامانم هم عمرا" اجازه بده!!)

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:20 توسط ستاره| |

یک شوخی تصویری با ۱۲ تا علامت خورشیدی!!

به قسمت Capricorn  اش (دی!)  نگاه کنین آخه!!

من اصلا" هم اینطوری نیستم!!

(خب...نه دقیقا" همیشه!!....نه همیشه؟! اتاقمو پر کردم از تقدیرنامه ها و مدال های علمی فرهنگی ورزشی!!!)

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:8 توسط ستاره| |

چه بارونی میاد اینجا!! امروز وقتی زنگ خورد برخلاف همیشه که دوست داشتم زودتر برسم خونه تمام راه رو آروم آروم قدم زدم و خیس شدم زیر بارون....دیگه اهمیتی ندادم که تنها موندم و دوستام رهام کردن.دیگه دوست ندارم برای بقیه صبر کنم ، چون اونا با من نمیان! شاید قبلا" از تنها موندن و به حال خودم رها شدن وحشت داشتم ولی امروز نه.از امروز به بعد دیگه استقلالمو دوست دارم. تازه میدونم اگه همه دوستام هم برن بازم یک نفر هست که با من میمونه...همه چیز دوست داشتنی تر بود.احساس میکردم هیچ چیز و هیچ کسی نمی تونه ناراحتم کنه.لبخند میزدم و به آدم ها خیره میشدم ، و فکر میکردم که اینا هر کدوم چه داستانی میتونن واسه خودشون داشته باشن.

فکر میکردم که من چه داستانی دارم تو آینده؟! داشتم سعی میکردم که شخصیت خودم رو بشناسم و این کاریه که هیچوقت توش موفق نبودم.دلم میخواد یک روز هم که شده خودم باشم ، نه چیزی که قراره باشم.هنوز نفهمیدم خودخواهم یا فداکار ، مهربون یا سنگدل ، سخت کوش یا تنبل! ، خسیس یا سخاوت مند ، بخشنده یا کینه جو ، شجاع یا ترسو ، منحصر به فرد یا معمولی ، مضطرب یا با اعتماد به نفس ، متواضع یا مغرور....؟ چون من همه این ها هستم. و هیچ وقت نفهمیدم که چی هستم!

۱۵ ساله بودن آسون نیست. ولی فکر کنم دارم بزرگ میشم.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:11 توسط ستاره| |

و تو به من گوش نمیدی ، وقتی که میگم من عاشق هستم!!


نمیدونم این چیه ، ازم نپرسید! بعضی چیزها یهویی موقع خواب یا قبل از خواب یا بعد از خواب (!) یا ساعت سه نصفه شب تو ذهنم نوشته میشن و من نمیدونم چیکارشون کنم....پس ، اینجا رو کردم سطل آشغال این نوشته های بی مکان!!

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:42 توسط ستاره| |

روزای آخر ساله و ما تو مدرسه هر روز کلاس ها رو "میپیچونیم!!" (خیلی این کلمه رو دوست میدارم!!!) امروز هم کلاس زبان رو یک ربع مونده به زنگ پیچوندیم! تازه یک مقدار وسایل غیر مجاز هم آورده بودم و یواشکی آهنگ گوش می کردم سرکلاس....دیکته هم گفت با اون وضع!!!

یکشنبه هم خواستیم کلاس ریاضی رو بپیچونیم ولی متاسفانه نشد دیگه....از دست ریاضی نمی شه فرار کرد.تازه خانوم ناظم عزیز (!) هم کلی دعوامون کرد و من و دوستم که نماینده های کلاسیمو کلی دعوا کرد........

من عدد ۱۷ رو دوست دارم و عاشق ماه اردیبهشتم...!!!

و امروز ۱۷ اردیبهشته....!!

تازه تولد یکی هم هست که برام خیلی عزیزه....اما اگه تولد هم نبود بازم عاشق امروز بودم! این روز رو از روز تولد خودم بیشتر دوستش دارم!!!!

۱۷ اردیبهشت!!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:5 توسط ستاره| |

چقدر همه چیز مثل تابستون شده! امروز سر دو تا کلاس معلم نداشتیم و هرکاری دلمون خواست کردیم ، بعد هم اومدم خونه و چشمم به یک هندونه تو یخچال افتاد و.... کولر هم روشنه ، هوا هم گرمه ، و من هر روز با دوستام قرارهای متفرقه می ذاریم و من همش تو اینترنتم....خلاصه کلی تابستونه اینجا!!!

نمایشگاه کتاب هم بد نبود ، حالا بازم بعدا" میخوام برم چون فقط یک کتاب تونستنم بخرم تو ۶ ساعت ولگردی تو نمایشگاه...!!!حاشیه ها مهم تر بودن دیروز....

به طرز عجیبی کاری واسه فردا نداریم! پس من میرم استراحت کنم!!!!

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:51 توسط ستاره| |

همه خوابن! و من با دوستم داریم می ریم نمایشگاه کتاب الان ساعت ۹ صبح!!!
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:41 توسط ستاره| |

مدرسه نرفتم و امتحان ریاضی رو هم ندادم....!!خب آخه تا ساعت سه عروسی بودیم و کلا" نتونستم ریاضی کار کنم و اینا....تازه اخلاق من وحشتناک میشه وقتی بخوام سه صبح بخوابم و هفت پاشم....!!!خدا اون روز رو نیاره...!!!خلاصه مامانم قبول کرد یه معامله دیگه با من داشته باشه...!!!

چقدر همه چیز خوب به نظر می رسه بعد از ریاضی!!!آرامش یعنی این!!!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:13 توسط ستاره| |

چقدر همه چیز داره زود میگذره.

از درس خوندن خسته شدم. تمام سال درس خوندم ، دیگه نمی تونم! دیگه نمی خوام! پس کی خرداد هم تموم میشه و میره بالاخره...؟!توقع ها هم که کم نیست ماشالله! همه میگن وای ستاره تو چرا این نمره رو گرفتی؟! ۱۸؟!؟تو باید بیست بشی....

همین تو باید بیست بشی دیوونم کرده.بعضی وقتا فقط دلم می خواد سرشون داد بزنم بگم خفه شین ، همه این چیزا فقط به خودم ربط داره نه هیچکس دیگه!! دلم می خواد درس نخونم! دلم می خواد صفر بشم! وای چه حالی میده صفر گرفتن تو امتحان...!!! اصلا" دلم میخواد صفر بگیرم خوب شد؟!

آخه درس هامون هم چرت و پرته! هیچکس هیچی یاد نمی گیره ، همه واسه امتحان جمله ها رو حفظ می کنیم و می نویسیم رو کاغذ تا بیست بشیم...بعد یک هفته دیگه بپرسی اونی که امتحان دادی چی بود؟! هیچکس یادش نیست!

پنج شنبه امتحان ریاضی دارم!!!متنفرم از ریاضی! تمام مدت کلاس ریاضی خدا خدا میکنم که زودتر تموم بشه و راحت بشم.... هر وقت زنگ تفریح بعد از کلاس میخوره همه بچه ها هورا میکشن!!! حق هم دارن! همه مون زندانی هستیم اونجا!

ترسیدم....آره من از ریاضی ترسیدم!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:34 توسط ستاره| |

گفت:

"رهایم کن. میخوام به چیزهای بهتری بیندیشم."

رهایش کردم.

یک نفر خرده هایش را جمع کند.

می خواهم به چیزهای بهتری بیندیشم.

 

                                                                 برای دوست نامرد من

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:50 توسط ستاره| |

جمعه هفت صبح!!!!!من هنوز باورم نمی شه!!  امروز که دور دوم انتخابات بود معلم اجتماعی مون گفته بود هرکی دوست داره بیاد مدرسه جمعه و از انتخابات فیلم و عکس بگیره و گزارش تهیه کنه!!من و دوستام هم که پایه!!!حالا خوبه دیشب هم ساعت ۱:۳۰ صبح خوابیده بودم.بعد امروز ساعت هفت پاشدم (و مامانمو پاشوندم که منو برسونه!!!!) رفتیم اونجا....هیچ کس نبود خب. کدوم آدم عاقلی میاد ساعت هفت صبح جمعه توی یه مدرسه رای بده آخه!!!!مجبور شدیم از در و دیوار عکس بگیریم تازه مدیرمون می گفت بچه ها زود عکس بگیرید برید زشته!!!معلم ادبیاتم که عاشقشم هم شده بود رییس شعبه!!!اجازه داد از کارتش عکس بگیرم واسه گزارش و اینا....الان رسیدم خونه و به زور مامانو از پای کامپیوتر بلند کردم.

فردا هم چون هفته پیش امتحان ندادم امتحان نیم ترم شفاهی (!) علوم دارم.دیشبم فیلم سویینی تاد رو دیدم....کمی تا قسمتی خون آلود بود!!!!

پ.ن: بعضی وقتا گریه کردن دلیل نمی خواد.این همه ناراحتی و خستگی و عصبانیت بالاخره باید یه جا خالی بشه یا نه؟!حالا حتی با یک اتفاق کوچیک (و مسخره!) هم ممکنه شروع بشه!

پ.ن ۲: من حالم خوبه.فقط عصبانی بودم.

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:55 توسط ستاره| |

دیشب ایتقدر گریه کردم که احساس می کنم دیگه اشکی برام نمونده.

از اون گریه هایی که بیشتر به خاطر چیزای الکیه...از اون گریه هایی که آدم ضجه میزنه ، از اون گریه هایی که همه ی بالشت خیس اشک میشه.

چشمات خیس و خیس و بی رنگ میشه...نگاهت بی احساس میشه!!

آلبوم Minutes To Midnight لینکین پارک رو گذاشتم ، صداش رو تا آخر بلند کردم و چراغ رو خاموش کردم.در رو بستم و ولو شدم رو تخت.

با آهنگ Leave Out All The Rest شروع شد.رو تختم می پیچیدم...بالشمو چمگ می زدم...دستمو گاز می گرفتم تا صدای هق هق ام شنیده نشه.

ضجه میزدم! گریه واقعی اینه!!! هرکسی میتونه الکی گریه کنه!!

چه مرگم شده بود؟!

چون به چیزی که میخواستم نرسیدم!چون منتظر بودم یک نفر بیاد و نجاتم بده ولی هیچ کس نیومد! چون امیدی به آینده ام نداشتم! چون همه چیز رو سیاه میدیدم!چون خسته شده بودم از این همه آشفتگی...!!

من دیوونه ام...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط ستاره| |

احساس دلتنگی خیلی بده.

شاید هم نباشه.

اما...وقتی که میخوای باهاش حرف بزنی و نمی تونی....وقتی نمی خوای غرورت رو بشکنی...وقتی دلت براش یه ذره شده اما باید جلوی خودتو بگیری....این دیگه شکنجه ست.

شایدم خیالاتی شدم.

اون که منو دوست داره.چرا باید بترسم؟

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin