m y 3 6 5 d a y s
Time Can Never Mend
نتیجه:افتضاح! در بهترین حالت ۱۲!! دوشنبه: امتحان نیم ترم جفرافی نتیجه: خوب! ۱۹! فردا...چهارشنبه: امتحان نیم ترم اجتماعی نتیجه: من که خوشبینم! پ.ن: امتحانای نیم ترم ۱۱ اردیبهشت تموم میشن.اختتامیه: ریاضی!! پ.ن: هنوز ریاضیم رو حل نکردم ، چهار روزه که میگم فردا میکنم!! شنبه هم میریم مسافرت. پ.ن ۲ : اون کامنت با این که اسمش ستاره بود ولی من اون رو نذاشته بودم.کامنت ها رو هم تاییدی کردم چون یک نفر مزاحمم شده بود. پ.ن ۳:بابا امروز یه mp4 بهم داد ، یه کم کوچیکه ولی خوبه. پ.ن ۴!:چقدر پ.ن گذاشتم!!! من یه حساسیت پوستی دارم که هر چند وقت یک بار عود میکنه.حالا چند هفته است ، نمیدونم به خاطر بهار یا پیشی یا خوردن تنقلات عیدی (!) دوباره شروع شده.هر چی که هست خیلی درد داره. این همه آدم تو خانواده ما هستن اما این حساسیت باید از مادربزرگ پدریم به من برسه! آخر نامردیه به خدا! یه سری مشق های ریاضی برای عید دارم که چهار روزه میخوام حلشون کنم ولی اصلا" حس و حالش نیست!! تو کارنامه ماه اسفند مدرسه همه درسام ۱۹ - ۱۸ - ۲۰ بعد ریاضی شده -۷-! جلوش هم نوشته تجدید!! اصلا" ریاضی چیز مسخره اییه! عوضش عشق من زبان و ادبیات و تاریخ و جغرافیه!!! منظورم از روزهای آخر خرید مانتو نبود! بیست و سوم اسفند ، من نرفتم مدرسه ، بعد وقتی از خواب پاشدم ساعت ۱۰ دیدم گربه مون (پنج سالشه و ماده است) با یه حال نزار اومده خونه و هی ناله میکنه.آخه اون عادت کرده بود برای خودش بره تو خیابون گردش! هروقت هم که میخواست برمیگشت خونه.دیدیم داره ناله میکنه ، و پاشو نمیتونه بذاره زمین.اون موقع حامله هم بود دیگه وضعش خیلی خطرناک بود. زنگ زدیم به دکترش ، فهمیدیم از ایران رفته.بعد من از تو اینترنت یه کلینیک دامپزشکی رو پیدا کردم و یه دامپزشک اومد خونه مون چون نمیتونستیم حرکتش بدیم.معلوم شد پاش شکسته ، بابا میگفت احتمالا" وقتی یه ماشین میخواسته از پارک در بیاد از روی پاش رد شده ، و چون حامله بوده نمی تونست با چابکی فرار کنه.بعد دکترش گفت باید ببریمش رادیولوژی و از پاش عکس بندازیم. صبح بعدش وقتی رفتم به گربه ام سر بزنم دیدیم بچه هاش رو انداخته... حالا تو اون وضع فجیع ، شب قبلش متوجه شدیم چاه خونمون نشت کرده و هرلحظه امکان ریزشش هست!! (ما طبقه اول هستیم!!) و قرار بود فرداش بیان و کف خونه رو بشکافن تا چاه رو خالی کنن!شبش هم عقد پسر عمه ام بود و ساعت ۵ باید تو محضر می بودیم! خلاصه یه دردسری بود.من رو گذاشتن خونه مادربزرگم که نزدیک خونه است و برادرم رفت خونه اون یکی مادربزرگم.مامان و بابا هم نوبتی تو خونه بالاسر کارگرها بودن.گفتن تا عید کارشون تموم میشه. تو اون وضع هم باید پیشی رو (اسم گربه ام پیشیه! نخندید!) رو می بردیم دامپزشکی و رادیولوژی و....! همه این کار ها رو کردیم.طفلک مامانم دیگه به گریه افتاده بود ، تازه کارگر اومده بود واسه خونه تکونی!! کار چاه درست شب عید تموم شد و ما موندیم با یه خونه کثیف و خاکی که بوی چاه ورش داشته بود! (بعدا" کاشف به عمل اومد که ۱۵ متر چاه بوده و اگه دیرتر این کار انجام میشد چاه ریزش پیدا میکرد و همه خونه با ما میرفت تو چاه!) از پیشی با هزار تا دردسر عکس گرفتیم و بردیمش.دکتر گفت باید عمل بشه چون دو تا از استخون هاش شکسته.من و بابا هم شب چهارشنبه سوری پیشی رو بردیمش کلینیک واسه عمل! بعد از دو ساعت عملش تموم شد و ما اون رو که بیهوش بود بردیم خونه مامان بزرگم.( چون نمی تونستیم شب تو خونه باشیم.) یه وضعی بود اصلا".من هنوز موندم چطوری شد! به خاطر همین اصلا" نسبت به عید احساسی نداشتم.تازه الان داریم خستگی در میکنیم.بابا به خاطر اینا مریض شد ، بعد مامان مریض شد و از صدای من هم به نظر میرسه که الان نوبت منه!
اجتماعی رو هم بد ندادم به نظرم میتونم بیست بشم.
پنج شنبه هم حرفه و فن داشتیم که فکر کنم مثلا" از 20 نمره بشم 17 یا 18...زیاد نخونده بودم خب! تازه معلمش هم منو دوست داره بهم ارفاق میکنه! {نیشخند!}
امروزم که علوم داشتیم....فردا هیچی نداریم واسه همین میخوام با دوستم برم سینما فیلم دایره زنگی.دوشنبه هم تاریخ داریم و من تصمیم دارم که یه درسشو امروز بخونم....تا ببینیم چی میشه!!!! من اینقدر تنبلم که!
![]()
![]()
![]()
![]()
یک وبلاگ خصوصی (مخصوصا" وبلاگی که توش خاطرات شخصی یک دختر هست!) وقتی ارزش داره که خصوصی باقی بمونه.و وبلاگ من الان بی ارزشه.
پاکش نمی کنم....میخوام نوشته های این شیش ماهم باقی بمونه.تو تمام وبلاگهایی که تاحالا داشتم 365 روز من یه چیز دیگه بوده.وبلاگ نویسی به معنای واقعی برای من تو این وبلاگ بوده که حالا مجبورم از دستش بدم...
شاید چند وقت یکبار مجبور بشم که کلمه ای اینجا بنویسم تا وبلاگ حذف نشه!! نمیدونم خاطره نویسی وبلاگی رو با یه وبلاگ دیگه ادامه میدم یا نه؟! از کجا معلوم اون یکی هم کشف نشه؟! مگر این که با اسم مستعار بنویسم و من این رو دوست ندارم.
مطمئنا" دلم برای اینجا تنگ میشه.
(از همه نظراتتون ممنونم....مخصوصا" آقا مجید که نظراتش برام واقعا" جالب بود!)
خب! آخرین نوشته!
ساعت 4 صبحه و ما یک ساعت دیگه راه میفتیم بریم شمال و معلوم نیست کی میایم.
خداحافظ!!
![]()
![]()
دو ساعت پیش هم با آقای بابای عزیز رفتیم شهروند خرید (در واقع من مجبورش کردم بریم بیرون...حوصله ام سر رفته بود!!)مامان چون هنوز خیلی سرحال نبود با ما نیومد.یه پنجاه و هفت هزار تومنی براش آب خورد این بی حوصلگی من!!! ![]()
بعدش هم رفتیم پاساژ اندیشه تا من برم سی دی سیمس دو رو بگیرم ولی مغازه اش بسته بود!
اینقدر ضایع شدم! اینقدر دلم سیمس میخواد این چند روزه!!!![]()
![]()
حالا باید یه روز برادرمو بفرستم بره بخره! ![]()
برای پیشی هم خامه خریدم حالش خیلی بهتر شده! حالا غذا میخوره و میخوابه و ما هم مجبوریم نوبتی ببریمش حیاط تا سرکار خانم گردش بفرمایند و حوصله شون سر نره!!
خیلی خامه دوست داره.مثل من که خیلی دلستر دوست دارم!!!!![]()
امروز بازم خواستم برم سراغ ریاضی اما.....نشد دیگه! ![]()
![]()
بی خیال.عیده! باید خورد و خوابید و خوش گذروند!!!
![]()
حرف خاصی ندارم ، خبر خاصی نشده.
![]()
کلا" تو ریاضی خیلی بی استعدادم!! بابا هم میخواد اذیتم کنه صدام میکنه "خانم مهندس!!" ![]()
![]()
خیلی باحال بود.تو کارنامه ترمم هم شدم ۱۶ اونم چون معلم ریاضی دو نمره بهم ارفاق کرد.![]()
![]()
یک ساعت پیش هم از خونه مادربزرگم برگشتم و الان هم میخوایم بریم خونه یکی دیگر از اقوام!! روز سومه و من تا الان ۶۰ هزار تومن عیدی گرفتم که همشون هم اسکناس های پنج تومنی هستن! فعللا" دارم فکر میکنم باهاشون چیکار کنم ، برای نمایشگاه کتاب نگه دارم یا یه عینک آفتابی یا دوتا اسپیکر نو برای اتاقم بخرم؟!؟!
....سه تا بودن که دوتاشون مردن و یکیشون که زنده مونده بود دو روز بعد مرد.نارس بودن آخه ، پیشی به خاطر وضعش مجبور شد زودتر زایمان کنه.جون خودش هم در خطر بود اگه ولش نمی کردیم می مرد.
| Design By : Night Skin |


