m y 3 6 5 d a y s
All my dreams pass before my eyes
۸۶ سال خوبی بود.نه خیلی بد بود نه خوب ، بیشتر مثل یک پل بود بین ۸۵ و ۸۷!! ۸۵ سال وحشتناکی بود ، از هر لحاظ که حساب کنم سال بدی بود! ۸۶ متوسط رو به خوب بود...و حالا ۸۷! قراره فوق العاده باشه! من میدونم! میتونم حس کنم که قرار اتفاقات بزرگی امسال بیفته ، اتفاقاتی که زندگیم رو تغییر میدن. سال نو مبارک! امیدوارم خواب نمونم!! خب من باید برم دیگه.کلی کار دارم. ۱۳۸۷ تون مبارک!! به نظرم این خیلی عادت بدیه.ما - کلا"- عادت نداریم راجع به احساساتمون صحبت کنیم و بچه ها این کار رو مسخره میدونن.برای همینه که این همه اختلاف بینشون پیش میاد و از رفتارهای هم سوء برداشت میکنن چون از ظاهر کسی نمی شه فکر کرد که داشته به چی فکر میکرده!!! آدم ها باید بگن چه تو ذهنشونه تا بتونن رفتار درستی با اطرافیانشون داشته باشن.این درسیه که من امروز یاد گرفتم.(البته از خیلی وقت پیش بهش فکر می کردم!!! کیف پولم گم شده و مبلغی که توش بوده اصلا" مهم نیست.اون کیف کادوی توبدم بود.در ام پی تیریم هم گم شده. از لحاظ درسی هم اصلا" خوب نیستم.فردا هم میخواد تاریخ و جفرافی رو بپرسه و من اصلا" آماده نیستم...چون مریض شدم. بسه دیگه سرتون رو درد نیارم....خلاصه اصلا" حالم خوب نیست.احساس ناامنی محض دارم. باشه ، اصلا" حق با شماست.وبلاگ من خیلی مسخره و چرته اما من میخوام نگهش دارم.یادگاری خاطرات خوبمه. اصلا" اعصاب ندارم ، امکان داره یهو جواب همه رو بدمو و به همه توهین کنم.فکر کنم حتی جا برای یه دعوا پر از داد و دعوا و گریه رو هم دارم..!!
میخواستم این روزهای آخر رو خوب راجع به همه چیز بنویسم ولی همه چیز شد دقیقه ۹۰ ، این آخرین ساعت های امساله!!
میخوام یک سالی (احتمالا وقتی مستقل شدم!) یکبار سال تحویل رو تو خواب بگذرونم!! خیلی کیف میده حتما"!!!
شب میخوابی و صبح پا میشی و می بینی یه سال گذشته!!!![]()
![]()
![]()

) ، امروز قراره بهش زنگ بزنم و با دوستم هم آشتی کردم.یعنی ، بچه ها آشتی مون دادن!!
ایندفعه تصمیم گرفتیم با هم رک باشیم و حرفامون رو به هم بزنیم و به موقعش هم از هم انتقاد کنیم.چون این حرف نزدن ها باعث شده بود یه عالمه سوء تفاهم پیش بیاد و مرتبا" در حال دعوا با هم باشیم.ولی حالا همه چیز برطرف شده ، هرچند که من هنوز هم به شنیدن انتقاد عادت ندارم!!!
میدونم عادت بدیه ، دست خودم نیست.دارم سعی می کنم درستش کنم.
)
![]()
مطمئن نیستم به این جمله اعتقاد داشته باشم اما به نظرم جالب بود و گذاشتمش اینجا.
امروز وبلاگم 6 ماهه شد.
خیلی زود گذشت!
هنوز می تونم اولین پستی که اینجا نوشتم رو به یاد بیارم!
شب قبلش توی خواب و بیداری به فکر همچین وبلاگی افتادم...و ساختمش!
میدونم که خیلی خوب بهش نرسیدم ... مخصوصا" تو این دو ماهه.
اما همش تقصیر من نیست که.گاهی وقت ها مدرسه نمی ذاره و گاهی وقتا امتحان دارم و گاهی وقت ها بلاگفا بازی در میاره و هرچی نوشتم پاک میشه !!! (مثل همین چند روز پیش!!!)
نمی خوام وبلاگ رو حذف کنم.منتظر تعطیلات عید یا تابستون می مونم تا دوباره حس نوشتن به همون خوبی رو پیدا کنم.
پ.ن: ده روز دیگه عیده!!!
این دیگه یه دفترچه خاطرات نیست.مخصوصا" این که چیزایی که من می نویسم به اونا هم مربوط میشه.
شاید بهتر باشه دیگه ننویسم.
خب...میدونم خیلی وقته اینجا ننوشتم.و نمیدونم چرا.تو این چند روزه شاید بهترین و در عین حال پر هیجان ترین روزهای زندگیم رو گذروندم...
من دیگه مجرد نیستم! حالا به یک نفر تعهد پیدا کردم!و این رابطه کاملا" دو طرفه است!
خیلی خوشحالم!
خداحافظ دنیای تنهایی!!!!
| Design By : Night Skin |


