تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

All my dreams pass before my eyes

امروز یه داستان کوتاه نوشتم.اولین بارم بود که یه داستان درست و حسابی می نویسم و به نظرم خیلی هم بد نشده.وقت کنم میذارمش تو وبلاگ.
نمیدونم چی شد! میخواستم مشق ریاضیمو بنویسم بعد یکی از دفترهای خالیم رو دیدم و یهو خواستم که بنویسم! جمله "دنبال چیزی می گشت." تو ذهنم پرپر میزد و من داستانمو با این جمله شروع کردم!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:43 توسط ستاره| |

امتحاناتمون از ۵ دی شروع میشن.چه زود.همه چیز داره خیلی زود میرسه و انگار یه اتفاق گنده پشت این همه عجله هست...اما واقعا نمیدونم قراره چی بشه! اما حس میکنم که اتفاقی قراراه بیفته.

 

 

 پ.ن: فردا چتر هاتون رو برداین.بارون میاد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:18 توسط ستاره| |

اصلا" از روزهاي سه شنبه خوشم نمياد.و ايندفعه ميدونم چرا ، چون روز نحسيه و همه اتفاقات بد تو اين روز ميفته! حتي اگه به ميزان جرم و جنايت و خودكشي و مصيبت و اين چيزها نگاه كنين ميبينين كه اينجوريه....

حتي تو مدرسه هم اينطوريه.اصلا" انگار همه چيز goes wrong!

امروز هم اصلا حالم خوب نبود.چون ديروز مسابقه هندبال داشتيم و ساعت پنج تازه رسيده بودم خونه به هيچكدوم از كارهام نرسيدم.تازه توي مسابقه شست دستم هم برگشت و نميتونستم چيزي بنويسم....خمش هم نميتونستم بكنم.(دروازه بان بودم!) معلم جغرافيا هم درس پرسيد و من بلد نبودم.البته همونجا يه نگاهي به كتاب انداختم و چندتا سوال رو جواب دادم ولي خب...تمرين هاي رياضيم رو هم ننوشته بودم فقط شانس آوردم كه نديد.

راستي ديروز ما هندبال رو برديم! دوتا مسابقه داشتيم اوليش رو ۳-۴ برديم دوميش رو هم ۰-۲ . قهرمان منطقه شديم.ناظر بازي هم اونجا اسم بازيكنايي رو كه به نظرش خوب ميومدن رو مي نوشت براي تيم منطقه و معلم ورزشمون هم گفت اسم منم نوشته!!

آهان سر راه مدرسه هم با دوتا از دوستام دعوا كردم.{من آدم خشنيم!!!}

امتحان هاي ترم اول رو هم ميگن از چهار و پنج دي شروع ميكنن و تا بيستم تموم ميكنن كه به محرم نرسه....خوبه!فكر كنم بتونم تولدمو نزديك تاريخ اصليش بگيرم!!!!

چندوقته كه نميرسم بيام تو اينجا بنويسم.شما هم كه نظر نميدين ، آدم انگيزشو از دست ميده!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:0 توسط ستاره| |

,واي...امروز خيلي يه جوري بود...بلافاصله بعد از مدرسه مامانم اومد دنبالم كه برم امتحان فاينال زبان بدم.در واقع بايد فردا امتحانمو ميدادم اما چون فردا مسابقه هتدبال داريم زودتر دادم...فردا هم امتحان حرفه و فن داريم.(طبق معمول اصلا" حالش نيست!!!)

امتحان هاي نيم ترممون تازه تموم شده و از هشت دي امتحان هاي ترم شروع ميشه...آخه چرا آدم بايد بشينه تو ماه زيباي دي (!) امتحان بده؟!فقط بايد حالشو برد!!!
تولد منم كه خورده به عاشورا و تاسوعا!پارسال تولد نيك تو عاشورا بود.(اين نشون دهنده شانس خيلييييييييييي زياد من و نيكه!!!)
ولي به هر حال تولدمو ميگيرم (معلومه كه ميگيرم! هر سال گرفتم.) 4 بهمن كه پنجشنبه هستش ميگيرم! اينجوري تولد خودم (29 دي) افشين قطبي (!) (3 بهمن) و نيك (8 بهمن) رو با هم ميگيرم! {نيشخند!}

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:36 توسط ستاره| |

چه عجب...واقعا" آدم غرق میشه تو کارهاش.از دوشنبه تا حالا نتونستم بیام تو اینترنت (خیلی جالب بود!) امتحان داشتیم و کامپیوترم هم مثل همیشه قاطی کرده بود.(و هنوز هم قاطی داره!)

آخیییییییش....بالاخره این امتحان هامون تموم شد رفت پی کارش!!!(یه ماه دیگه دوباره شروع میشه!) امتحان علوم رو خوب دادم با اینکه از علوم متنفرم.

مادربزرگم اومده خونه مون اینجا ، منم باید به کارهام برسم ، ولی نمیدونم چرا اصلا نمیکشم....تازه چند ساعت دیگه فکر کنم پرسپولیس بازی داره.

خیلی چیز میز میخواستم بنویسم اما طبق معمول وقتی تو بلاگفا میام همشون یادم میره!!!

 

پ.ن: امروز تولد خواهر و برادر نیکه.دو قلو هستن و امروز بیست سالشون میشه.

پ.ن ۲: ديشب رفتيم شهروند يه چتر بنفش خوشگل گرفتم!

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 14:58 توسط ستاره| |

چند وقته سرم حسابي شلوغ شده.تازه بايد تا سه شنبه سه تا كار عملي تحويل بدم و يه امتحان و كلي مشق هم داريم....!!!

از اين نيك هم كه خبري نيست تازگي ها....الان فقط ميخوام بخوابم و يكي به جاي من همه اين كارها رو انجام بده!
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:26 توسط ستاره| |

يك سند تاريخي-
ايران ما
- آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین

عمربن
الخطاب

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری(

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید .شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه میاندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی



http://www.rooidad.persianblog.ir/   از وبلاگ
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 20:10 توسط ستاره| |

نميدونم چم شده.انگار امروز همه معلمها بايد به من گير ميدادن!
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:54 توسط ستاره| |

چند وقته اصلا" دستم به كيبورد (قلم!) نميره.نميدونم اما اصلا" حوصله ندارم.

امروز تمرين هندبال داشتيم و چون من چكمه هامو پوشيده بودم مجبور شدم كفشامو با كفشاي خواهرم عوض كنم تو مدرسه!!! در واقع من خواهري ندارم ، با يكي از دوستام ۵ ساله كه دوستم و پارسال ما قرار داد خواهريت رو امضا كرديم!

فردا امتحان عربي داريم.بعضي وقتها درس سختيه و بعضي وقت ها آسون.البته بيشتر وقتها آسونه! رياضيم رو هم افتضاح كردم. ۲۵/۱۳!!!! البته نمره هاي بقيه هم تعريفي نداشت اما خيلي ضدحاله ، همه درسام بالاي ۱۹ و ۱۸ و فقط اين رياضي كه اينقدر ازش بدم مياد همه چي رو خراب ميكنه! اه! هيچي از رياضي سر در نميارم! تو كلاسش احساس خفگي ميكنم!

امتحان زبان هم بيست! انتظار ديگه اي داشتين؟! زبان راهنمايي مثل آب خوردنه.به خاطر همين معلممون بعضي از ورقه ها رو داد من صحيح كنم براش چون خودش خسته بود.بعد ديد اينجوريه ورقه هاي كلاس هاي سوم و اول رو هم داد گفت تو كه اينقدر علاقه داري اينا رو هم صحيح كن....منم در پوست خود نمي گنجيدم......تا پنج شنبه تمومشون ميكنم.

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:19 توسط ستاره| |

احساس آرامش میکنم.از یه هفته پیش تا حالا همش نگران بودم و دوندگی میکردم اما الان احساس میکنم که همه چیز تموم شده و میتونم یه نفس راحت بکشم.هرچند نمیفهمم چی تموم شده! احساس میکنم دوباره میتونم تو هوای آزاد نفس بکشم.

فکر کنم به خاطر این باشه که چندتا کار عقب مونده داشتم...و همین موقع ها امتحان ها هم شروع شدن.اما حالا همه چیز خوبه.فردا هم امتحان زبان داریم من به جاش امتحان بعدیمون رو میخونم!

آخه زبان هم امتحان میخواد! A - B C - D!!

اين يه عكس جديد از نيكه.تازگي ها خيلي سرحال به نظر مياد.

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:29 توسط ستاره| |

ببینین دوباره این نظرهای یه پست در میون شروع شد!!

خب بیاین براتون از امروز بگم....دیروز خیلی تنبلی کردم و به جای این که حرفه بخونم فقط چند صفحه شو ورق زدم (فقط ورق زدم!) تا ساعت ۱۲ شب هم که بیرون بودیم...خلاصه کلی دپرس شده بودم چون شب هم دیر خوابیدم و وقتی دیر میخوابم اخلاقم خیلی افتضاح میشه فرداش.(خدا نصیب نکنه!!!)

بعد صبح هم اینقدر عجله داشتم خوراکی هام رو یادم رفت ببرم.خلاصه ، یک ستاره ی دپرس خواب آلود مریض و گرسنه که درس هم نخونده رو سر جلسه امتحان مجسم کنین!!!

ولی از اون جایی که من خیلی خوش شانسم سوال های امتحان آسون بود و چون قبلا" برای پرسش های کلاسی خونده بودم یادم بود.

بعدش کم کم بهتر شد.و الان هم فول آو انرژی من اینجا نشستم و دارم تایپ میکنم!!!

یه چندتا پروژه در دست ساخت دارم که باید تا فردا تموم کنم.ولی نمی فهمم چرا بعد از مدرسه بلافاصله میام تو اینترنت؟!؟!

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:1 توسط ستاره| |

امروز سر ساعت ۹ صبح از خواب پا شدم.دیدین مثلا" آدم انگار که یهو دوباره به زمین برگشته باشه؟درست همین احساسو داشتم انگار تمام این مدت روحم یه جای دیگه ای بوده و بعد وقتی یهو برگشته چشمام باز شدن.نمیدونم.یه جوریه.اما چیزی یادم نمیاد.

فردا امتحان حرفه داریم و من اصلا" وقت ندارم.ساعت ۱۱ تا ۱۲ کلاس دارم و وقتی که میام خونه باید اتاقم رو تمیز کنم  و فوری شروع کنم به درس خوندن چون ساعت ۷ و این حدودها می ریم خونه عموم و اونجا نمیشه درس خوند...حرفه و فن هم حدودا" درس سنگینیه.

دوباره میگم ، امشب ساعت ۸ بزنین کانال PMC!!!

 

پ.ن: چرا هيچ كسي ديگه نظر نميده؟!؟!

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:30 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin