تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

چه توهمی!! من امروز مدرسه نرفتم!! خب مریض شدم گلوم درد میکنه!! آخه دیشب که داشت بارون میومد جوگیر شده بودم و ام پی تیریم رو گذاشتم تو گوشم رفتم زیر بارون...ولی خداییش خیلی حال داد! البته شبش داشتم می مردم اصلا" نمیشد خوابید!!!

امروز مدرسه نرفتم اما دوستم گوشیش رو برده مدرسه از اونجا اخبار رو ((پیامک!)) میکنه!! در تازه ترین اخبار گفته فردا امتحان علوم نداریم چون دستگاه چاپ خراب شده یوهووووووو!!!

خیلی وقت بود تو خونه تنها نمونده بودم.حالا دارم از تک تک این لحظه های شیرین کمال استفاده رو می برم!!! خیلی حال میده هر کار دلم میخواد میکنم و همینجوری الکی برای خودم آهنگ میخونم (با این گلوی مریض!!!)

راستی یه سر به Backstreet Baby بزنین آپدیتش کردم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:12 توسط ستاره| |

امروز امتحان تاريخ داديم مثل امتحان دادم مثل باقلوا! مثل نيك!خلاصه فكر كنم 20 رو شاخش مي باشد!!
چون Fire Fox از اينترنت اكسپلورر سريعتره من با اين ميام اما نميدونم چرا وقتي تو بلاگفا ميخوام يه پست بنويسم نميشه اينجا اسمايلي و شكلك گذاشت.اشكال نداره ميدونين كه من هميشه از اين نيشخند ها ميذارم شما هم فكر كنين اينا چندتا نيشخندن..!! {نيشخند!} {نيشخند!} {نيشخند!}
فردا امتحان نداريم اما پنج شنبه علوم داريم.
راستي!! جمعه ساعت 8 شب بزنين كانال PMC!!!!!
{يه نيشخند گنده!!}
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 14:22 توسط ستاره| |

امروز یک عالمه آدمهای مهم اومده بودن مدرسه ما.(نمیدونم چیکار!!) رو یه پارچه دم در نوشته بود "مقدم مسئولین محترم قوه قضاییه و رییس آموزش پرورش و نمایندگان یونیسف و این چیزها رو گرامی میداریم..." (چیه خب یادم نیست خوب!) از اول ساعت تا آخر هم هی نگران اینا بودن.سنگین تر بودن اصلا" مدرسه رو تعطیل میکردن از مهموناشون پذیرایی میکردن دیگه....تا زنگ تفریح رو میزدن یه دقیقه بعد میگفتن بیاین بالا...که منظره حیاطشون خراب نشه!

خود ما این اعلامیه و پلاکاردهایی رو که تازه زدن رو ندیده بودیم...میخواستن یه جوری نشون بدن انگار مدرسه ما همیشه اینطوریه!(که نیست!)هرکی هم حجابش کامل نبود ناظممون خودش خفش میکرد.(دارم جدی میگم.)

البته صبح چون کلاسمون تشکیل نشده بود بچه های کلاس ما رو به کار کشیدن و من و دوستم یک میز گرد رو چهار طبقه با هم آوردیم بالا از پله ها....دلم میخواست اوموقع نماینده یونیسف اونجا بود و می دید اینا چه رفتاری با بچه ها دارن!

من نموندم اونجا اما دو تا از دوستام موندن مثلا" مراقب باشن که بچه ها نیان بالا مزاحم شن و هی خوشامدگویی کنن به مهمونا...البته دوستم از سفیر آلمانی یونیسف یه امضا گرفت و باهاش عکس انداخت (به انگلیسی امضا کرد).همش میگفت جات خالی تو باید بودی اونجا باهاش انگلیسی حرف میزدی!!

فردا امتحان ریاضی داریم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:38 توسط ستاره| |

وای دقیقا" یه عالمه کار ریخته رو سرم.باید یه تحقیق در مورد زلزله انجام بدم و واسه فردا تحویل بدم...مشق عربی هم داریم و یه کاردستی هم باید درست کنم.بعد تا از مدرسه اومدم پریدم پای کامپیوتر!!!

امروز امتحان نیم ترم دینی داشتیم با اینکه درست و حسابی نخونده بودم اما بالای ۱۹ میشم.آخه فقط پنج درس بود.

پس فردا هم امتحان نیم ترم ریاضی داریم.حالا من از این دو تا درس بدم میاد صاف آوردن گذاشتنش دو تا امتحان اول!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:0 توسط ستاره| |

دلم نمیاد این وبلاگ رو آپ نکنم!! بیشتر وقت ها تا میخوام یه چیزی بنویسم میگم بیخیال کی حال داره تازه خبری نشده که..(مخصوصا" از وقتی که مدرسه ها شروع شدن!) اما خب هر بار که به این صفحه سر میزنم دلم میخواد توش بنویسم..حتی اگه چرت و پرتایی مثل این باشه!

راستی جدی جدی گذشت ها! ۱۹ شهریور نوشتن این وبلاگو شروع کردم...یادمه داشتم سعی میکردم بخوابم ساعت ۳ نصفه شب (دقت کردین بیشتر ایده ها تو این زمان سراغ آدم میان!درست چند دقیقه قبل از به خواب رفتن!) که یهویی به فکرم رسید..حالا که من دفتر خاطراتمو تقریبا" هر روز آپدیت (!) میکنم چرا یه وبلاگ درست نکنم؟! که هر روز توش از خودم بنویسم؟!؟! اسم ۳۶۵ روز من هم اینجوری اومد.خواستم از همه ۳۶۵ روز هم توی سال یه خاطره داشته باشم. (که متاسفانه نشد دقیقا" هر روز...)

راستشو بخواین این کارو به خاطر بک استریت بویز کردم.تو تابستون اونا هر روز توی یه برنامه رادیویی یا تلوزیونی میرفتن و مصاحبه میکردن و من میگفتم اون روز من داشتم چیکار میکردم؟ چه حسی داشتم؟ چطور بودم؟ به خاطر همین خواستم وضعیت خودم رو هر روز ((اعلام)) کنم.

ولی با کمال خوشحالی الان میتونم بگم اینطوری نیست.البته هر وقت ویدیوی جدیدی ازشون میاد با مراجعه به یادداشت های قبلیم یه نشونه ای دارم اما  من حالا با کمال میل اینجا مینویسم.چون...اینکار رو دوست دارم.

به نظرتون وبلاگ قشنگ نشده؟ منکه خودم خیلی توش احساس راحتی میکنم!!مخصوصا" قالبش.

وای چقدر از وبلاگم تعریف کردم!!همه اینا برای این بود که بگم دو ماهگی وبلاگم مبارک!!

 

اینم کیکش!

(اوه چه خبره حالا!)

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 21:19 توسط ستاره| |

به به...کامپیوترم خراب شده بود!! یعنی خراب نه ها ، تا صفحه اینترنت اکسپلورر رو باز میکردم قاطی میکرد و باید ریستارتش میکردم که باز هم فرقی نمیکرد.خب بیخیال حالا.من نمیتونم باور کنم که روزها دارن چقدر سریع میگذرن!!!! و آخر هفته ها چقدر زود دوباره میرسن!! جدی جدی دوماه گذشت!

من دروازه بان فوتسال بودم اما مربی ورزشم گقت توی هندبال بهتری برای همین دروازه بان هند بال شدم.خیلی هم بد نیست توپش کوچیکتره!!و خب یه جورایی هم باحال تره.البته دوبار توپ محکم خورد تو صورتم!!!

امروز هم تست انعطاف پذیری و بارفیکس رو دادیم تو زنگ ورزش.انعطاف پذیری شدم ۴۶ سانتی متر (نفر دوم کلاس! نفر اول ۵۲ بود و فقط ۴ نفر بالای ۴۰ سانتی متر شدن.) پارسال شده بودم ۴۰ سانت شاید تاثیر سه ماه ورزش تابستون بوده. توی بارفیکس هم باید ۱۵ ثانیه خودمون رو بالا نگه میداشتیم وهر چند تقریبا" ثانیه های آخر از فشار نزدیک بود دستام بیفتن () اما خب شد دیگه.........

چهارشنبه ها کلا" و اصولا" روزای  باحالین!!

 

پ.ن:چقدر از این سریال چارخونه بدم میاد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 15:58 توسط ستاره| |

واي!! ببينين! اينقدر پشت گوش انداختم كه اصلا" يادم رفت وبلاگ رو آپ كنم!!! البته خبر خاصي هم نشده جز اينكه كامپيوترم خراب شده بود و نميتونستم بيام تو نت...الان هم با مرورگر Fire Fox اومدم براي همين نميشه از اين شكلك ها گذاشت...ولي از قول من از اين شكلك هاي دهن دراز بذارين اينجا!!!!!
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:10 توسط ستاره| |

فکر میکردم امروز هم با کمال تنبلی برنامه ریزی هامو به هم بزنم اما میبینین که ، وقت اضافی هم آوردم و نشستم اینجا!!!من فکر میکنم هر چقدر ما به خودمون تلقین کنیم امروز روز شلوغیه یا وای چه قدر کار ریخته رو سرم واقعا" هم اینجوری میشه! در واقع ما خودمون برای خودمون مشکل می تراشیم.

چند روزه دارم بر باد رفته رو دوباره میخونم.یعنی قبلا" شش ماه پیش خونده بودما ، اما چند وقت پیش خواستم یه نگاه بهش بندازم و....همشو خوندم!

راستی چند وقت پیش هم تولد نویسنده اش بود.مارگریت میچل.

نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 16:25 توسط ستاره| |

ميدونين ، ميخواستم خيلي چيزها اينجا بنويسم اما همشو يادم رفت!!!

تو مدرسه وقتي حوصله ام سر ميره و مثل هميشه به چيزاي عجيب غريب خودم فكر ميكنم به خودم ميگم من حتما" اينا رو امروز تو وبلاگ مينويسم....اما بعد ميبينين كه ، در عنفوان جواني آلزايمر گرفتم!!!

ولي خداييش من پنج شنبه ها خيلي خسته ميشم...و در عين حال بيشتر ترشحات مغزي م هم تو پنجشنبه هاست!!! به خاطر همين خيلي چيزها دارم بگم ولي هم چيزي يادم نيست هم نا ندارم چيزي بنويسم....

راستي نميدونم چه اتفاقي افتاده.تو يه هفته با دو نفر قهر كردم.جالبه كه دوتاشون هم متولد آبان بودن!!

نمي فهمم چرا از آباني ها خوشم نمياد...انگار يه جورايي...خطرناكن! قدرت طلب هستن ، همه كارهاشونو يواشكي ميكنن و خيلي قوي هستن..اما من كنار اونا اصلا" احساس امنيت ندارم.احساس يه خرگوش رو دارم كه يه مار دورش حلقه زده و چيزي نميتونه بگه!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:21 توسط ستاره| |

امروز خوش گذشت.(میدونین که چهارشنبه ها ورزش داریم!!)

اما چند وقته خیلی خسته شدم.جمعه هم که نمیشه استراحت کرد ، شنبه یه عالمه کار داریم...

چون نمیدونم چی دیگه باید بنویسم ، فکر کنم باید هر روز چرت و پرت های منو تحمل کنین....

الان واقعا" مغزم کار نمیکنه.

فقط میخواستم وبلاگ رو آپ کنم! (مردم آزار!)

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 14:24 توسط ستاره| |

اه! بازم تنبلی کردم!

همه کارامو عقب انداختم باز...! آدم وقتی میشینه پای کامپیوتر همه چی یادش میره!!!

خیلی از دست خودم عصبانیم!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 16:25 توسط ستاره| |

وای من واقعا" به تعطیلی فردا احتیاج داشتم.کلی کار دارم که اگه بتونم همشو تا فردا تموم میکنم...واقعا" این هفته خیلی بد شروع شد چون یه عالمه کار داشتیم....البته برای چهارشنبه هم کم کار نداریم!!

من تست دادم و دروازه بان تیم فوتسال شدم.البته یه گل هم خوردم اما خب خیلی بد نبود...هرچی باشه خیلی وقته که تمرین نمیکردیم.

دیگه چی؟ هیچی!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:20 توسط ستاره| |

امروز خیلی روز شلوغ و باحالی بود اصلا" احساس نمیکردم ساعت ها چطور دارن میگذرن!!! البته کلی هم مسئولیت واسه خودم تراشیدم.دوست دارم مسئولیت کارها رو بر عهده بگیرم (من خیلی جاه طلب ام) اما خب بعضی وقت ها که خسته و کلافه میشم میگم نوش جونت! خودت قبولش کردی!!!

راستی من نماینده کلاس شدم.یادتونه تو روزهای اول مهر میگفتم این خیلی بی انصافیه که بر اساس معدل بچه ها رو انتخاب کنن؟! اون نماینده ای که ناظممون انتخاب کرد وظایفشو خوب انجام نمیداد و عوضش کرد.بعد یکی دیگه از بچه ها رو که اونموقع با نماینده اول (هر کلاس دو تا نماینده داره) پیش ناظم رفته بود انتخاب کرد.پنج شنبه خانم ناظم با من کار داشت و من همینجوری گفتم میدونین معدل این نماینده چنده؟! گفت نه! گفتم ۵/۱۸!! بعد گفت واقعا"؟! گفتم بله! گفت به اشون بگو از این به بعد دیگه نماینده نیستن!!! منم اینجوری بودم:د چند قدم رفت بعد برگشت گفت شما جاش نماینده باش!!! خلاصه فکر کنم به اینکار میگن زیر آب زنی اما اهمیتی نمیدوم چون میدونم من لیاقت بیشتری داشتم.

چون حرفه و فن ده شدم (از ده!) معلممون ورقه های بقیه بچه ها رو هم داد من صحیح کنم.چندتا چیز رو هم باید پرینت بگیرم و رسم و مشق ریاضی هم داریم...تازه دیگه ندیدم فردا چی داریم!!!

خلاصه کلی کار دارم اما نمی فهمم چرا هنوز میشینم پای کامپیوتر؟!

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 14:3 توسط ستاره| |

واي...خيلي خسته شدم.ديروز دقيقا" مثل يه ماراتن بود براي من حتي وقت سر خاروندن هم نداشتم!!! بلافاصله بعد از مدرسه بايد ميرفتم كلاس زبان بعدش هم كه اومدم خونه فوري حاضر شدم و رفتم تولد دوستم ساعت ۹:۳۰ هم از بس خسته بودم همينجوري خوابم برد...خلاصه ديگه وقت نشد بيام تو اينترنت.همين يه روزي كه نيومدم ديدم چقدر كار ريخته رو سرم!!!

امروز هم ساعت يك ريع به هفت پاشدم و كله سحر دارم اينا رو مينويسم...!

فردا هم سه تا امتحان داريم و اتاقم رو هم بايد تميز كنم...خلاصه من حتي نمي فهمم روزها چه جوري ميگذرن.

نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 6:27 توسط ستاره| |

Image hosted by allyoucanupload.com
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:56 توسط ستاره| |

امروز از اون روزهای بی تفاوت بود.یعنی چیز خاصی نداشت!!!!! ولی خب معلم زبانم دعوام کرد منم تصمیم گرفتم یک مدتی محلش نذارم!!!زنگ اول سر کلاس هم با یکی از بچه ها دعوام شد.اصلا" اعصاب معصاب تعطیله کلا"!!

من نمیتونم تو صفحه نیک کامنت بذارم...!

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:31 توسط ستاره| |

وای! اگه گفتین چی شده! نیک منو تو صفحه MySpace اش ادد کرده! من با هزار بدبختی عضو این سایت شدم تا بتونم با نیک ارتباط برقرار کنم و حالا اون منو ادد کرده....چه حرف هایی دارم که باید بهش بزنم!!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:50 توسط ستاره| |

امروز روز کما بیش بدی بود.البته هنوز نمیشه گفت واقعا" چون حدود ۸ ساعت دیگه وقت دارم تا این روز رو به یه روز خوب تبدیل کنم....اما مطمئنا" تو مدرسه روز جالبی نبود.

زنگ اول علوم داشتیم.من دیروز کلی خودمو کشته بودم و خونده بودم اما نپرسید! از بقیه پرسید ولی! من احساس میکنم این معلم با من لجه!!!آخه قبلا" هم درگیری داشتیم.

بعد سر جغرافی هم باز نپرسید...آره دیگه تقصیر خودمه که درس میخونم!! اصلا" چطوره منم مثل بقیه بچه ها بیخیال شم و دعا کنم که ".وای خدا کنه نپرسه امروز...." من پارسال اینطوری بودم.

بعد هم انشا داشتیم.من دیروز کلی بابامو به زحمت انداخته بودم که یه مطلبی از اینترنت رو برام کپی بگیره تا ازش استفاده کنم برای انشام....بعد ساعت ۱۱ نشسته بودم و پنج صفحه نوشته بودم....وای همه رو گفت منو نگفت!!!! دیگه اشکم در اومده بود!! وقتی زنگ خورد دلش سوخت برام گفت جلسه بعد تو اولین نفر بیا بخون....

یکی از دوستام هم که با من قهر کرده.دیوونست دختره! اون یکی دوستم هم هی پرخاش میکنه تو چقدر عصبی هستی!!! شاید راست میگن....شاید واقعا" به هم ریختم!

ولی خب امروز ام پی تیری م رو آورده بودم مدرسه و تو زنگهای تفریح گوش میکردم.شاید این تنها چیزی بود که کمکم میکرد آروم بمونم.آخه میدونین ، آلبوم Unbreakable رو دیروز دانلود کردم و ریختم تو ام پی تیریم.به قول بابا خودمو خفه کردم باهاش! به جرئت میشه گفت از دیروز تا حالا داشتم همین ۱۵ تا آهنگ رو گوش میکردم.اصلا" سیر نمیشم.این آلبوم فوق العاده ست.

موقع برگشت هم گریه ام گرفته بود...بقیه فکر میکردن واسه انشام گریه میکنم اما این به خاطر چیزایی بود که روی هم جمع شده بودن...اصلا به اونا چه ربطی داره؟! دلم میخواد گریه کنم! برای گریه کردن هم باید توضیح بدم به همه؟!

اه پاک قاطی کردم.

توی راه داشتم آهنگ One In A Million رو گوش میدادم.قشنگ انگار این آهنگ رو راجع به وضعیت الان من ساخته باشن...این جاهاش که رسید دیگه داشتم دیوونه میشدم...:

She ties up her hair
(Her hair)
Her makeup is smeared
(Is smeared)
Wiping the tears that she wants no one to see
She screams on the pain
I hear every word

Why don't you know
How beautiful you are

Just see it in my broken smile
Oh, I wish I could tell her

You're one in a million
You're going the distance, babe
You're gonna work it out someday
I wish I could tell her
You're one in a million
But you never even look my way

فقط باید آهنگ رو بشنوین تا بفهمین چی میگم.

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:37 توسط ستاره| |

هووووووووم...خیلی باحاله.موهامو کوتاه کردم!!!
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:52 توسط ستاره| |

من عاشق این هوا هستم.یه نگاه به پنجره بندازین الان...آره همین الان! از روی صندلیت پاشو برو پای پنجره نگاه کن آسمون رو!

خب اومدین؟! دیدین چه باحاله؟! فوق العاده نیست؟! هوا ابریه و باد میاد و در عین حال هم نمیخواد بارون بیاد...خیلی...یه جوریه!!!آدم احساس سبکی میکنه!

امروز چون معلم ورزش نداشتیم (رفته بود جلسه باز!) زنگ ورزش رو فوتبال و وسطی زدیم...یعنی یک ساعت وسطی و بیست دقیقه آخر فوتبال! بعضی وقت ها که خودمو موقع بازی میبینم وحشت میکنم که چرا اینقدر میل به برد دارم و همه چیز رو جدی میگیرم و سر بقیه داد میزنم...(یکمی هم وحشیانه!) یعنی یه خروس جنگی واقعی میشم موقع مسابقه ها...طفلکی کسایی که دور و برم هستن اونموقع!

وسطی باحال بود خوش گذشت.هر چند که داشتیم بیهوش میشدیم آخرش دیگه چون هی باید بپری اونور بپری این ور...ووه! لپای همه مون سرخ شده بود از این همه فعالیت! دیگه آخرش داشتیم با دهن نفس میکشیدیم!

بعد فوتبال زدیم این یکی خیلی سنگین بود.ما ۴ نفر بودیم و تیم مقابل ۶ نفر که دو نفر دروازه بان و دفاع بودن اما اونا ۵ نفری هم حمله میکردن هم دفاع...آفتاب هم بالا اومده بود همه مون داشتیم از حال می رفتیم تو زمین!البته من که چیزی حس نمیکردم اونا هی غر میزدن.

بعد در اواسط نیمه اول (!) من گل مون رو از رو ضربه آزاد زدم.(اینقدر باحال بود!) خیلی گل قشنگی بود.(چقدر من از خودم تعریف میکنم!)از اون گلایی که قشنگ می چسبن به تور دروازه و هیشکی انتظارشو نداره...بعدش زنگ خورد بازی تموم شد.

بعدش تازه متوجه شدم که اصلا" نای راه رفتن یا حرف زدن ندارم انگار چند تا وزنه سنگین وصل کرده باشن به پام....تمام زنگ تفریح افتاده بودم رو سکوها (یعنی نشسته بودم!) و سعی میکردم به هوش بیام! نمیدونم تا حالا اینجوری شدین یا نه.مثل اینکه واقعا" بازی ها رو جدی میگیرم!!!

امروز ۲۴ اکتبر آلبوم Unbreakable تو آسیا اومده فکر کنم...و BSB الان تو ژاپن هستن برای تبلیغ آلبوم.خیلی دوست دارم بدونم الان نیک داره چیکار میکنه.(باحال نیست؟!)

فردا کمی تا قسمتی مشقهامون زیادن.برای همین من کم کمک باید برم به کار و زندگیم برسم.

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 15:57 توسط ستاره| |

.You're my baby love

Nick Carter

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 19:46 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin