m y 3 6 5 d a y s
All my dreams pass before my eyes
امروز مدرسه نرفتم اما دوستم گوشیش رو برده مدرسه از اونجا اخبار رو ((پیامک!)) میکنه!! خیلی وقت بود تو خونه تنها نمونده بودم.حالا دارم از تک تک این لحظه های شیرین کمال استفاده رو می برم!!! راستی یه سر به Backstreet Baby بزنین آپدیتش کردم. خود ما این اعلامیه و پلاکاردهایی رو که تازه زدن رو ندیده بودیم...میخواستن یه جوری نشون بدن انگار مدرسه ما همیشه اینطوریه!(که نیست!)هرکی هم حجابش کامل نبود ناظممون خودش خفش میکرد.(دارم جدی میگم.) البته صبح چون کلاسمون تشکیل نشده بود بچه های کلاس ما رو به کار کشیدن و من و دوستم یک میز گرد رو چهار طبقه با هم آوردیم بالا از پله ها....دلم میخواست اوموقع نماینده یونیسف اونجا بود و می دید اینا چه رفتاری با بچه ها دارن! من نموندم اونجا اما دو تا از دوستام موندن مثلا" مراقب باشن که بچه ها نیان بالا مزاحم شن و هی خوشامدگویی کنن به مهمونا...البته دوستم از سفیر آلمانی یونیسف یه امضا گرفت و باهاش عکس انداخت (به انگلیسی امضا کرد).همش میگفت جات خالی تو باید بودی اونجا باهاش انگلیسی حرف میزدی!! فردا امتحان ریاضی داریم. امروز امتحان نیم ترم دینی داشتیم با اینکه درست و حسابی نخونده بودم اما بالای ۱۹ میشم.آخه فقط پنج درس بود. پس فردا هم امتحان نیم ترم ریاضی داریم.حالا من از این دو تا درس بدم میاد صاف آوردن گذاشتنش دو تا امتحان اول!! راستی جدی جدی گذشت ها! ۱۹ شهریور نوشتن این وبلاگو شروع کردم...یادمه داشتم سعی میکردم بخوابم ساعت ۳ نصفه شب (دقت کردین بیشتر ایده ها تو این زمان سراغ آدم میان!درست چند دقیقه قبل از به خواب رفتن! راستشو بخواین این کارو به خاطر بک استریت بویز کردم.تو تابستون اونا هر روز توی یه برنامه رادیویی یا تلوزیونی میرفتن و مصاحبه میکردن و من میگفتم اون روز من داشتم چیکار میکردم؟ چه حسی داشتم؟ چطور بودم؟ به خاطر همین خواستم وضعیت خودم رو هر روز ((اعلام)) کنم. ولی با کمال خوشحالی الان میتونم بگم اینطوری نیست.البته هر وقت ویدیوی جدیدی ازشون میاد با مراجعه به یادداشت های قبلیم یه نشونه ای دارم اما من حالا با کمال میل اینجا مینویسم.چون...اینکار رو دوست دارم. به نظرتون وبلاگ قشنگ نشده؟ منکه خودم خیلی توش احساس راحتی میکنم!! وای چقدر از وبلاگم تعریف کردم!! اینم کیکش! (اوه چه خبره حالا! من دروازه بان فوتسال بودم اما مربی ورزشم گقت توی هندبال بهتری برای همین دروازه بان هند بال شدم.خیلی هم بد نیست توپش کوچیکتره!! امروز هم تست انعطاف پذیری و بارفیکس رو دادیم تو زنگ ورزش.انعطاف پذیری شدم ۴۶ سانتی متر (نفر دوم کلاس! چهارشنبه ها کلا" و اصولا" روزای باحالین!! پ.ن:چقدر از این سریال چارخونه بدم میاد! چند روزه دارم بر باد رفته رو دوباره میخونم.یعنی قبلا" شش ماه پیش خونده بودما ، اما چند وقت پیش خواستم یه نگاه بهش بندازم و....همشو خوندم! راستی چند وقت پیش هم تولد نویسنده اش بود.مارگریت میچل. تو مدرسه وقتي حوصله ام سر ميره و مثل هميشه به چيزاي عجيب غريب خودم فكر ميكنم به خودم ميگم من حتما" اينا رو امروز تو وبلاگ مينويسم....اما بعد ميبينين كه ، در عنفوان جواني آلزايمر گرفتم!!! ولي خداييش من پنج شنبه ها خيلي خسته ميشم...و در عين حال بيشتر ترشحات مغزي م هم تو پنجشنبه هاست!!! به خاطر همين خيلي چيزها دارم بگم ولي هم چيزي يادم نيست هم نا ندارم چيزي بنويسم.... راستي نميدونم چه اتفاقي افتاده.تو يه هفته با دو نفر قهر كردم.جالبه كه دوتاشون هم متولد آبان بودن!! نمي فهمم چرا از آباني ها خوشم نمياد...انگار يه جورايي...خطرناكن! قدرت طلب هستن ، همه كارهاشونو يواشكي ميكنن و خيلي قوي هستن..اما من كنار اونا اصلا" احساس امنيت ندارم.احساس يه خرگوش رو دارم كه يه مار دورش حلقه زده و چيزي نميتونه بگه!!! اما چند وقته خیلی خسته شدم.جمعه هم که نمیشه استراحت کرد ، شنبه یه عالمه کار داریم... چون نمیدونم چی دیگه باید بنویسم ، فکر کنم باید هر روز چرت و پرت های منو تحمل کنین.... الان واقعا" مغزم کار نمیکنه. فقط میخواستم وبلاگ رو آپ کنم! (مردم آزار! همه کارامو عقب انداختم باز...! آدم وقتی میشینه پای کامپیوتر همه چی یادش میره!!! خیلی از دست خودم عصبانیم! من تست دادم و دروازه بان تیم فوتسال شدم.البته یه گل هم خوردم اما خب خیلی بد نبود...هرچی باشه خیلی وقته که تمرین نمیکردیم. دیگه چی؟ هیچی! راستی من نماینده کلاس شدم.یادتونه تو روزهای اول مهر میگفتم این خیلی بی انصافیه که بر اساس معدل بچه ها رو انتخاب کنن؟! اون نماینده ای که ناظممون انتخاب کرد وظایفشو خوب انجام نمیداد و عوضش کرد.بعد یکی دیگه از بچه ها رو که اونموقع با نماینده اول (هر کلاس دو تا نماینده داره) پیش ناظم رفته بود انتخاب کرد.پنج شنبه خانم ناظم با من کار داشت و من همینجوری گفتم میدونین معدل این نماینده چنده؟! چون حرفه و فن ده شدم (از ده!) معلممون ورقه های بقیه بچه ها رو هم داد من صحیح کنم.چندتا چیز رو هم باید پرینت بگیرم و رسم و مشق ریاضی هم داریم...تازه دیگه ندیدم فردا چی داریم!!! خلاصه کلی کار دارم اما نمی فهمم چرا هنوز میشینم پای کامپیوتر؟! امروز هم ساعت يك ريع به هفت پاشدم و كله سحر دارم اينا رو مينويسم...! فردا هم سه تا امتحان داريم و اتاقم رو هم بايد تميز كنم...خلاصه من حتي نمي فهمم روزها چه جوري ميگذرن. من نمیتونم تو صفحه نیک کامنت بذارم...! زنگ اول علوم داشتیم.من دیروز کلی خودمو کشته بودم و خونده بودم اما نپرسید! از بقیه پرسید ولی! من احساس میکنم این معلم با من لجه!!!آخه قبلا" هم درگیری داشتیم. بعد سر جغرافی هم باز نپرسید...آره دیگه تقصیر خودمه که درس میخونم!! اصلا" چطوره منم مثل بقیه بچه ها بیخیال شم و دعا کنم که ".وای خدا کنه نپرسه امروز...." من پارسال اینطوری بودم. بعد هم انشا داشتیم.من دیروز کلی بابامو به زحمت انداخته بودم که یه مطلبی از اینترنت رو برام کپی بگیره تا ازش استفاده کنم برای انشام....بعد ساعت ۱۱ نشسته بودم و پنج صفحه نوشته بودم....وای همه رو گفت منو نگفت!!!! دیگه اشکم در اومده بود!! وقتی زنگ خورد دلش سوخت برام گفت جلسه بعد تو اولین نفر بیا بخون.... یکی از دوستام هم که با من قهر کرده.دیوونست دختره! اون یکی دوستم هم هی پرخاش میکنه تو چقدر عصبی هستی!!! شاید راست میگن....شاید واقعا" به هم ریختم! ولی خب امروز ام پی تیری م رو آورده بودم مدرسه و تو زنگهای تفریح گوش میکردم.شاید این تنها چیزی بود که کمکم میکرد آروم بمونم.آخه میدونین ، آلبوم Unbreakable رو دیروز دانلود کردم و ریختم تو ام پی تیریم.به قول بابا خودمو خفه کردم باهاش! به جرئت میشه گفت از دیروز تا حالا داشتم همین ۱۵ تا آهنگ رو گوش میکردم.اصلا" سیر نمیشم.این آلبوم فوق العاده ست. موقع برگشت هم گریه ام گرفته بود...بقیه فکر میکردن واسه انشام گریه میکنم اما این به خاطر چیزایی بود که روی هم جمع شده بودن...اصلا به اونا چه ربطی داره؟! دلم میخواد گریه کنم! برای گریه کردن هم باید توضیح بدم به همه؟! اه پاک قاطی کردم. توی راه داشتم آهنگ One In A Million رو گوش میدادم.قشنگ انگار این آهنگ رو راجع به وضعیت الان من ساخته باشن...این جاهاش که رسید دیگه داشتم دیوونه میشدم...: She ties up her hair فقط باید آهنگ رو بشنوین تا بفهمین چی میگم. خب اومدین؟! دیدین چه باحاله؟! فوق العاده نیست؟! هوا ابریه و باد میاد و در عین حال هم نمیخواد بارون بیاد...خیلی...یه جوریه!!! امروز چون معلم ورزش نداشتیم (رفته بود جلسه باز!) زنگ ورزش رو فوتبال و وسطی زدیم...یعنی یک ساعت وسطی و بیست دقیقه آخر فوتبال! بعضی وقت ها که خودمو موقع بازی میبینم وحشت میکنم که چرا اینقدر میل به برد دارم و همه چیز رو جدی میگیرم و سر بقیه داد میزنم...(یکمی هم وحشیانه! وسطی باحال بود خوش گذشت.هر چند که داشتیم بیهوش میشدیم آخرش دیگه چون هی باید بپری اونور بپری این ور...ووه! لپای همه مون سرخ شده بود از این همه فعالیت! دیگه آخرش داشتیم با دهن نفس میکشیدیم! بعد فوتبال زدیم این یکی خیلی سنگین بود.ما ۴ نفر بودیم و تیم مقابل ۶ نفر که دو نفر دروازه بان و دفاع بودن اما اونا ۵ نفری هم حمله میکردن هم دفاع...آفتاب هم بالا اومده بود همه مون داشتیم از حال می رفتیم تو زمین! بعد در اواسط نیمه اول (!) من گل مون رو از رو ضربه آزاد زدم.(اینقدر باحال بود!) خیلی گل قشنگی بود.(چقدر من از خودم تعریف میکنم! بعدش تازه متوجه شدم که اصلا" نای راه رفتن یا حرف زدن ندارم انگار چند تا وزنه سنگین وصل کرده باشن به پام....تمام زنگ تفریح افتاده بودم رو سکوها (یعنی نشسته بودم! امروز ۲۴ اکتبر آلبوم Unbreakable تو آسیا اومده فکر کنم...و BSB الان تو ژاپن هستن برای تبلیغ آلبوم.خیلی دوست دارم بدونم الان نیک داره چیکار میکنه.(باحال نیست؟!) فردا کمی تا قسمتی مشقهامون زیادن.برای همین من کم کمک باید برم به کار و زندگیم برسم.
خب مریض شدم گلوم درد میکنه!!
آخه دیشب که داشت بارون میومد جوگیر شده بودم و ام پی تیریم رو گذاشتم تو گوشم رفتم زیر بارون...ولی خداییش خیلی حال داد! البته شبش داشتم می مردم اصلا" نمیشد خوابید!!!
در تازه ترین اخبار گفته فردا امتحان علوم نداریم چون دستگاه چاپ خراب شده یوهووووووو!!!![]()
![]()
خیلی حال میده هر کار دلم میخواد میکنم و همینجوری الکی برای خودم آهنگ میخونم (با این گلوی مریض!!!
)![]()
چون Fire Fox از اينترنت اكسپلورر سريعتره من با اين ميام اما نميدونم چرا وقتي تو بلاگفا ميخوام يه پست بنويسم نميشه اينجا اسمايلي و شكلك گذاشت.اشكال نداره ميدونين كه من هميشه از اين نيشخند ها ميذارم شما هم فكر كنين اينا چندتا نيشخندن..!! {نيشخند!} {نيشخند!} {نيشخند!}
فردا امتحان نداريم اما پنج شنبه علوم داريم.
راستي!! جمعه ساعت 8 شب بزنين كانال PMC!!!!!
{يه نيشخند گنده!!}
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیشتر وقت ها تا میخوام یه چیزی بنویسم میگم بیخیال کی حال داره تازه خبری نشده که..(مخصوصا" از وقتی که مدرسه ها شروع شدن!
) اما خب هر بار که به این صفحه سر میزنم دلم میخواد توش بنویسم..حتی اگه چرت و پرتایی مثل این باشه!
) که یهویی به فکرم رسید..حالا که من دفتر خاطراتمو تقریبا" هر روز آپدیت (!) میکنم چرا یه وبلاگ درست نکنم؟! که هر روز توش از خودم بنویسم؟!؟! اسم ۳۶۵ روز من هم اینجوری اومد.خواستم از همه ۳۶۵ روز هم توی سال یه خاطره داشته باشم. (که متاسفانه نشد دقیقا" هر روز...
)
مخصوصا" قالبش.
همه اینا برای این بود که بگم دو ماهگی وبلاگم مبارک!!
)
و خب یه جورایی هم باحال تره.البته دوبار توپ محکم خورد تو صورتم!!!![]()
نفر اول ۵۲ بود و فقط ۴ نفر بالای ۴۰ سانتی متر شدن.
) پارسال شده بودم ۴۰ سانت شاید تاثیر سه ماه ورزش تابستون بوده. توی بارفیکس هم باید ۱۵ ثانیه خودمون رو بالا نگه میداشتیم وهر چند تقریبا" ثانیه های آخر از فشار نزدیک بود دستام بیفتن (
) اما خب شد دیگه.........![]()
![]()
من فکر میکنم هر چقدر ما به خودمون تلقین کنیم امروز روز شلوغیه یا وای چه قدر کار ریخته رو سرم واقعا" هم اینجوری میشه! در واقع ما خودمون برای خودمون مشکل می تراشیم.
![]()
![]()
![]()
![]()
)
![]()
)
![]()
گفت نه!
گفتم ۵/۱۸!!
بعد گفت واقعا"؟!
گفتم بله!
گفت به اشون بگو از این به بعد دیگه نماینده نیستن!!!
منم اینجوری بودم:
د چند قدم رفت بعد برگشت گفت شما جاش نماینده باش!!!
خلاصه فکر کنم به اینکار میگن زیر آب زنی اما اهمیتی نمیدوم چون میدونم من لیاقت بیشتری داشتم.![]()
![]()
![]()
زنگ اول سر کلاس هم با یکی از بچه ها دعوام شد.اصلا" اعصاب معصاب تعطیله کلا"!!
![]()
![]()
![]()
(Her hair)
Her makeup is smeared
(Is smeared)
Wiping the tears that she wants no one to see
She screams on the pain
I hear every word
Why don't you know
How beautiful you are
Just see it in my broken smile
Oh, I wish I could tell her
You're one in a million
You're going the distance, babe
You're gonna work it out someday
I wish I could tell her
You're one in a million
But you never even look my way
![]()
![]()
![]()
آدم احساس سبکی میکنه!
) یعنی یه خروس جنگی واقعی میشم موقع مسابقه ها...طفلکی کسایی که دور و برم هستن اونموقع!![]()
![]()
![]()
البته من که چیزی حس نمیکردم اونا هی غر میزدن.
)از اون گلایی که قشنگ می چسبن به تور دروازه و هیشکی انتظارشو نداره...بعدش زنگ خورد بازی تموم شد.
) و سعی میکردم به هوش بیام!
نمیدونم تا حالا اینجوری شدین یا نه.مثل اینکه واقعا" بازی ها رو جدی میگیرم!!!![]()
| Design By : Night Skin |




