تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend


در چشمانت اشکی نمی بینم
و در دستانت اضطرابی
خواهش های هر روزه ات را
به پای ترسی می گذارم
که از بی من بودن داری
نه شوقی که ، از با من بودن...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:15 توسط ستاره| |

این همه وقت گذشت...این همه ماه، این چند سال...

فکر می کردم به اینجا که رسیدیم دیگه عادی شدیم و بی تفاوت

ولی یه جرقه کافیه

تا یادم بیفته آتیشیم زیر خاکستر...

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 7:22 توسط ستاره| |

کنسرت آرشه امروز، منم که از جاهای شلوغ فراری!!!! میشینم خونه کتاب میخونم داداشم میره ولی، بیکار!

من اعصاب ندارم، یه لیست سوغاتی دارم این هوااااااا اصن بهش نگاه میکنم استرس وارد میکنه بهم! بعد میگم حساسیتم عود کرده میگین نه استرس بدترش میکرد

بعد کلا اعصاب ندارم، هیچ کدوم از لباسای اینجام هم به درد ایران نمیخوره چون اونجا هوا بسی سرد است گویا! (واسه بار هزارم - کاشکی برف بیاد!) یه لیست دیگه هم دارم جاهایی که میخوام برم و کارایی که میخوام بکنم، بعد فکر نکنم برسم به همش (پایتخت! پیتزا 72! کوه! شمال! پارک نشاط! شهر کتاب! پاساژ اندیشه! متر کردن خیابونا با نوا! کافی شاپ کلاسیک! ذرت مکزیکی! پاپ کرن با نمک! (اینجا همه اش با شکره! ) خونه نوا! خونه روژینا! خونه دنیا! خونه گلاره! خونه قبلیمون :)) ! پیشی! لواشک و آلوچه! یه عالمه کتاااااااب)

پنج روز همش؟ بودی حالا! :(( خلاصه الان استرس منو فرا گرفته و فقط وقتی با فرشته میریم خرید بهم خوش میگذره اینجا دیروزم فیلم نیو مون رو دیدم از توایلایت بهتر بوووود کلی! 

من برم به لیست وحشتناکم برسم! :-<



نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:42 توسط ستاره| |

شب ها تاریکند

تاریکی اما در شب نیست...


                            * * *

کاش می‌شد گفت که فاصله‌ها از جاده‌هاست

جدایی از دیوارها

و مرگ است که چراغ‌ را خاموش کند

 

اما

دورمانده از تو و از من و از او و از ما

دورمانده از خودیم  

پرت‌افتاده از نَفَس

از خون و از ایمان و از شگفتی...


پ.ن: مال من نیس.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 7:26 توسط ستاره| |

اشک ها

و بوسه هایم را

برای روزهای ابریت

برای روزهای عاشقانه ات،

برای شکستن سکوت شب های کابوس

به یاد بسپار

.

همیشه 

و همیشه

بدرود زیباترین خاطره...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:15 توسط ستاره| |

حجم انتقاد ها که بالا میره اون گربه خبیث داخل بنده شروع میکنه غرغر کردن!

من همیشه بی جنبه بودم :دی گول ظاهرو نخورین


آخیش! مثل اینکه روزا یکم تکون خوردن دارن زودتر میگذرن...

امروز فقط هفت نفر از کلاسمون اومده بودن مدرسه :دی

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:52 توسط ستاره| |

واقعا نمیدونم این مدرسه ما چه فکری کرده، امتحانای ترممونو دادیم تموم شده بعد میگن یه هفته تا آخر ترم مونده بیاین مدرسه! البته خب من که امروز نرفتم ولی اونایی هم که رفتن میگن نصف بچه ها نرفتن :-" صبح رفتم فیس بوک دیدم همه آنلاینن :)) خلاصه خوشحالن واسه خودشون...درس که نمیدن، بیشتریا هم برگشتن کشور خودشون بعد از امتحانا. خوبه من کتاب دارما حوصله ام سر نره :-" 

آخ...هی میخوام روزشماری نکنم نمیشه. ساعت شماری میکنم. ::)

دو شبه پشت سر هم کابوس دیدم :( اینقدررررر بد بود... :( :(

هوا هم اینجا سر شده یکم. دمای هوا به 25 درجه رسیده حتی! :X

:))

I miss them all . . .every single day


نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:15 توسط ستاره| |

دارم روزا رو میشمرم... 

توشون زندگی میکنم، میشمرم.

ده

نه

هشت 

هفت

شیش

پنج

چهار

سه ..

دو ...

یک!

بوم.

it hurts, a lot

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:43 توسط ستاره| |

هوا سرد شده تهران؟!  من برف میخواااام!

8->

روز خوبی بود. آخر هفته همیشه خوبه ::)


از دل برود هر آنکه از دیده برفت...

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:0 توسط ستاره| |

 دیشب یه خواب عجیبی دیدم، تمام روز تو فکرم بود. دو تا بچه خوشگل با چشمای درشت قهوه ای روشن داشتن میخندیدن، من که از بچه های زیر ده سال بدم میاد عاشقشون شده بودم :دی اصلا نمیتونم توصیف کنم چقدر خوشگل بودن :-< حیف 

از اونجایی که آدم تو خواب یه چیزایی رو همینجوری بی دلیل میدونه منم میدونستم که اینا مال منن :)) 

امتحانا تموم شد، یوهو.

الان باید خوشحال باشم، ولی خب! بعد از این همه روز بالاخره کنارم نشست امروز و اون وقت تمام مدت با دوستم حرف زد به جای من! هعی. دو تا زاپاس دارم عوضش :-" 

طبق معمول تک و تنها پاشدم رفتم کی ال سی سی سینما فیلم 2012 رو دیدم، دو ساعت و چهل دقیقههههه بودش. بعدشم رفتم بغل دریاچه اونجا نشستم با آی پادم بسی حال داد. ولی خب از نگاهای بقیه معلوم بود که خیلی دپرس میزدم :))

.I love my pain

sønt :)

میرم بخوابم. 


کی میشه این ماه مزخرف آبان تموم بشه راحت شیم. یه سال نشد بدون درگیری و دعوا بگذره.:.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 17:48 توسط ستاره| |

"نمیذارم این روزا...یادم بره... :)"

خب حالا یکمی روز شماری های منو باید تحمل کنین اینجا...

تنها نکته مثبتش اینه که وبلاگم از این به بعد هر روز آپ میشه :))

توییترمو بستم یک مدتی، به دلایل خاص و اینکه دارم ترک اعتیاد میکنم :دی

ولی خب از اونجایی که نمیشه یهویی ترک کرد، فعلا یه مدت سر وبلاگم خالی میکنم کمبود توییترو ::)


دوست دارم یادم بیاد چطوری زندگی میکردم قبل از توییتر!

فردا روز آخر امتحانای ترمه و فرانسه دارم، واسه همین نتم :-" :))

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:5 توسط ستاره| |

det du skrev var helt meningsløst

D:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:49 توسط ستاره| |

Parce que j’en ai les larmes aux yeux
Que nos mains ne tiennent plus ensemble
Moi aussi je tremble un peu
Parce que je ne vais plus attendre

Est ce qu’on va reprendre la route
Est ce que nous sommes proche de la nuit
Est ce que ce monde a le vertige
Est ce qu’on sera un jour puni

Est ce que je rampe comme un enfant
Est ce que je n’ai plus de chemise
Et c’est le bon Dieu qui nous fait
Et c’est le bon Dieu qui nous brise

Est ce que rien ne peut arriver
Est ce qu’il faut qu’il y ait une justice
Je suis né dans cette caravane

...Et nous partons, aller viens

Parce que ma peau est la seule que j’ai
Que bientôt mes os seront dans le vent
Je suis né dans cette caravane
...Et nous partons, aller viens

WATCH


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:6 توسط ستاره| |

من زنده ام! فقط زمان یکمی تندتر از حد معمول میگذره و الان کف کردم وقتی اومدم دیدم یه ماهه آپ نکردم اینجا رو. پوزش های شدید بنده رو بپذیرین ققنوس جون! و مرسی که سر میزدی. (و بقیه، میزدین)

امتحانای نیم ترمم تازه هفته پیش تموم شده و دو هفته دیگه هم امتحانای آخر ترم اوله و بعدش کل دسامبر تعطیلیم! زندگی خوبس، خوش میگذره. به جز دلتنگی های گاه و بی گاه که اونم میگذره...

هشت هشت هشتاد و هشت، از چهارم دبستان منتظر این روز بودم! کلی هم دلم میسوخت چرا هفت هفت هفتاد و هفت سه سالم بوده هیچی یادم نیس

آه ه ه ه، از صبح ساعت شیش که واسه مدرسه پاشدم بیدارم تا الان که یازده و ده دقیقه اس و دارم میمیرم از خواب و اینو تو خواب نوشتم و فردا میزنم پاکش میکنم و تقصیر تاریخ امروز بود که آپ کردم و روز سختی بود و بعدش رفتم سینما بعدش دایی و زن دایی گرام که از ایران اومدن رو چرخوندیم کمی تو کی ال سی سی خودمم چرخیدم تو کتابفروشی بعد از یه ماه دوری (!) و تصمیم گرفتم برم سی دی های آموزش زبان نروژی رو بگیرم رسما شروع کنم دیگه. به هر حال پایه مهمه دیگه 

راستی دو ماهه ویولن رو هم شروع کردم، اصلا نمیفهمم چرا میگن سخته!  خیلی طبیعیه واسم وقتی میگیرم دستم میزنم، آشنام باهاش. برعکس گیتار که هیچوقت نتونستم درست ادامه اش بدم چون طبیعتامون سازگار نیس:دی یه چیزی تو مایه های تاریخ و ریاضی!

فیلم Time Traveler's Wife رو دیدم، یا بعد از د نوت بوک توقعم از راشل مک آدامز بالا رفته یا اینکه فیلم جا داشت بهتر باشه. قشنگ بود به هر حال کلی :)

برم بخوابم که فردا با اینکه آخر هفته اس ولی باز باید صبح پاشم داریم میریم ساحل ملاکا، صبح زود میریم دوازده شب برمیگردیم کی ال باز.  (یک غر کوچولو: تمام هفته که میرم مدرسه یه روزم نمیذارن به حال خودم باشم! مامان میکشتم الان!:دی)

چه نوشتن حال میده. داشت یادم میرفت ::)

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:49 توسط ستاره| |

حسودیم میشه

به هر کسی که تو اون خاک نفس میکشه.


نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:34 توسط ستاره| |

این که من یه هفته اس اینو گذاشتم به حال خودش صرفا و کاملا به دلیل اینه که هیچ ایده ای ندارم در موردش بنویسم! :دی 

این هفته علاوه بر شنبه و یکشنبه که تعطیلیم دوشنبه و سه شنبه هم به خاطر عید فطر تعطیله و الان مالاییا خیلی خوشحالن و همشون رفتن مسافرت! (بزرگ ترین تعطیلیشونه، دو روز! روی هم دوازده سیزده تا تعطیلی ندارن تو کل سال) 

معلمای گوگولی منم نامردی نکردن و کلـــــــــی تکلیف دادن بهمون! این دو روزو استراحت کرده بودم حالا امروز و فردا باید بشینم اینا رو تموم کنمممم

حساسیتم هم دوباره داره بر میگرده گویا! دارم به این نتیجه رسیدم به آب و هوای مالزی حساسیت دارم:دی

از بلاگفا هم به شدت داره حالم بد میشه، یهو پنج شنبه و جمعه غیر قابل دسترس شد، مثل خرداد که یهو غیر قابل دسترس شد و فرداش گفتن مشکلات فنی بود! ما گوشامون درازه آیا؟

خلاصه! درسته من تنبلیم میام برم سراغ یه وبلاگ دیگه اونم تو ورد پرس ولی حالا میرم تا چشم آقای بلاگفا درآد! :دی


ویرایش(واسه ققی!): حالا تا اینجا که یاد من افتاده بودی خب گوشته رو واسش میخریدی دیگه! گناه داشت! :دییییییییییی

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:45 توسط ستاره| |

خب بازم نوزدهم شهریور شد! ققنوس و وبلاگم با هم تولدتون مبارک!

وبلاگم که دو سالش میشه حالا ققی رو نمیدونم!  فکر کنم چون تولدشون یکیه اینقدر به هم وابسته ان!  این همههههه روز من قشنگ باید هیجده شهریور اسم وبلاگ تو خواب بهم الهام میشد که فرداش برم درستش کنم تولد دو تا از فک و فامیلا هم امروزه

فردا هم تولد سانازه

کلا تولد تو تولده  مبارک و اینا!

دس دس دس !!!

چه پست خزی شد! :))

دلم واسه سفرنامه نویسی و خاطره نوشتن تنگ شده! کاشکی حسش بیاد از مدرسه بنویسم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:49 توسط ستاره| |

چقدر فیلم آپ قشنگ بود!



مدرسه من از چهارشنبه شروع شده مثل بچه های خوب دارم زندگیمو میکنم! :)) 

هممم. یونیفرم دخترا دامن و کت و کرواته که من هنوز یاد نگرفتم کروات رو چطور ببندم:دی

البته دخترا نبندن گیر نمیدن! پسرا نبندن میکشنشون! :دییییییییی

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:36 توسط ستاره| |

Oh daddy

Why are you right when I'm so wrong? I'm so weak but you're so strong

Everything you do just seems so right

And I can't walk away from you...even if I tried



Fleetwood Mac - Oh Daddy


P.S: leave me a comment, dad

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط ستاره| |

من یه دوستی دارم تو کلاس زبانم اسمش نیکیه Nicky! بعد تو اندونزی دنیا اومده ولی مالزی بزرگ شده و اینجا زندگی میکنه کلا. یه روز قبل از اینکه تیچرمون بیاد سر کلاس همینجوری داشتیم حرف میزدیم، یهو نیکی گفتش بیا چند کلمه به ما فارسی یاد بده!  منم که بر اثر تجربه های قبلی میدونستم فارسی پره از خ و ق و اینا واقعا نمیتونن همچین صدایی در بیارن میخواستم بپیچونم! که نمیشد! آخرشم گفتم اوکی! چیو میخواین بدونین؟!

بعد نیکی گفتش آی چی میشه تو فارسی؟ 

- َمن!

(کمی ِبر و ِبر نگاه کرد!)

- خب! یو چی میشه؟

- تو!

- tow?!

- نه! تو! همینجوری فقط تو!

سری تکون داد!

- خب لاو چی میشه؟

و در این لحظه من عزا گرفتم که چطوری یه جوری بهش بگم که بتونه ق رو تلفظ کنه...نفس عمیقی کشیده و چشمامو بستم و گفتم "عشق!"

سکوتی حکمفرما شد!

- huh?! esh-hhh?!

- No, you don't have it in English, it's ghhhh

- hhhhh?!

- ghhh!

-hhhhhhhh!

- Okay forget it, just say hhhhh!

و نیکی لبخندی پیروزمندانه زد و گفت:

- man eshhh to!

- Huh?! You meant I Love You?!?

- Yeah!

- Well it's a lot more complicated than that....

بعد دیگه تیچر اومد و من از دست توضیحات اضافه نجات پیدا کردم 

یه بارم تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودیم (خونه هامون نزدیکه، با هم میریم) اون داشت با ام پی تیری آهنگ گوش میکرد منم آی پاد تو گوشم بود و طبق معمول با بی حوصلگی آهنگا رو رد میکردم تا یه آهنگ مناسب با حال اون موقع من پیدا بشه، که چشم نیکی به آهنگ ستاره شادمهر افتاد و از اونجایی که براش جالب بود اسم یکی اسم یه آهنگ باشه (توضیحات بعدی من: Well my name is different :D) نشست آهنگو گوش کرد و از اول تا آخرشم میخندید! 

خلاصه که اینا...داستانی داریم تو کلاس سر زبان و اسم (!) من! جلسه اول مسابقه بود کی میتونه اسممو درست بگه

راستی ساناز جان عزیزم! من پست قبلی رو با فرض این که همه میدونن اون جمله واسه متینه نوشتم! جا داره از استاد تشکر کنم واسه الهام بخشی و اینا

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:49 توسط ستاره| |

می درخشی. تنها لحظه ای. اما می درخشی باز، مثل قدیم ها که از جنس من بودی. مثل قدیم ها که زورمان نمی آمد برای صمیمانه حرف زدن. مثل قدیم ها که حالا خیلی دور به نظر می رسد. مثل قدیم هایی که برایم  وجودش تعجب آور است، بس که این روزها و ماه ها نیستی.

نه! من قول داده ام به خودم، به  تو، به اینها و آنهایی که آماده اند برای زخم زبان زدن و بدگویی کردن. من قول داده ام به هر دویمان. وقتی غرورم را شکستند قسم خوردم که دیگر تکرار نمیکنمش. وقتی نگاه سرزنش آمیزت را دیدم به خودم قبولاندم که تو هم جزو آنها شدی. به خودم قول دادم که از حریم سنگی ایی که برایمان تعیین کردی جلوتر نیایم. "چیزی که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است." .اما با امیدهایم چه کنم؟ با قلبی که با اشتیاق تند تند میزند؟

لحظه ای است اما! دوباره می شوی همان مترسک جدیدی که من خیلی وقت است نمی شناسم. من هم تمام امیدهایم را در قلبم مدفون میکنم، ساکت که شدند دوباره می شوم همان آدم جدیدی که تو نمی شناسی.اینجوری برای هردویمان بهتر است. برای آنها هم بهتر است. برای تو هم...

نمی دانم آن "چیز" چطور تمام شد که شروع دوباره اش اینقدر وحشتناک است. کی و کجا، نمیدانم. گمان نمی کنم تو هم بدانی.  آن طور که میگویند "زندگی است دیگر." میگذرد. همه چیز میگذرد.

و نمی دانم که چطور آغاز شده بود. فقط می دانم بود. از همان دم که شناختمت آنجا بود. یا شاید توهم من است...!!

اما نه. یادم می آید حرف هایت را.  من برایت ارزشمند بودم. خالصانه ترین حرف های یک دوست را از تو شنیدم. دوستی مان ارزشمند بود. دوست داشتی مرا. نه مثل عاشق ها، مثل دو دوست. هر چند کوتاه، دوستی واقعی را با تو تجربه کردم اما. هیچکس دیگر جایت را نگرفته. 

قدیم ها گذشته. خیلی وقت است. تمام شده. ماه هاست به خودم قبولانده ام که رفته ایی برای همیشه. وجودت هست. هر وقت دلم بخواهد می توانم پیامی برایت بگذارم. هر وقت دلم بخواهد می توانم یکی دیگر از آن گپ های سرد و بی مزه را با تو داشته باشم. دلم نمی خواهد اما. خاطره قدیم ها که هجوم می آورد، نمی توانم قبول کنم این حضور سردت را.  گاهی آرزو می کنم کاش دوستیمان که نابود شد، تو هم می رفتی. خاطره های خوبت را می خواستم فقط. اما هنوز حضور داری...هر چند بی روح. هر چند دور. هر چند که نه من تو را می فهمم نه تو من را.

و من هنوز زیر لب با خود تکرار میکنم چیزی که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است...اشتباه است...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:51 توسط ستاره| |

یکی از عجایب دنیا سرما خوردن تو مالزیه که من الان خوردمش:دی

حساسیتم هم برگشته سر جاش:X


پ.ن: کاشکی دنگی یا H1N1 نباشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:9 توسط ستاره| |

این دغل دوستان که میبینی

مگسانند دور شیرینی...


رونوشت به ققنوس! که فکر میکنه من دوستای زیادی دارم...!!

(منظورم به هیچ وجه تو نیستی. :) )

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:5 توسط ستاره| |

من مست و تو ديوانه، ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه!

در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه...

هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه

اي لولي بربط زن تو مست تري يا من؟
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه...

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم،
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه!

گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان!
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

من بي دل و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه

تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه...

مولانا

 گوش کنید با صدای عصار

این شعر خیلی میپیچه تو سرم این روزا...!!

 

پ.ن: میخوام از بلاگفا برم (یا کوچ کنم به قول دوستان!) ولی آرشیوش گناه داره! بعدم اسمش هم عوض میشه...نظرتون؟ هوووم؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:49 توسط ستاره| |


"But I would walk 500 miles
And I would walk 500 more
Just to be the man who walked 1000 miles
To fall down at your door..."
Download

han synger og mitt liv er et drøm.


No need to say more about how I adore this "Fairytaler"! :D



s i m p l y c a n ' t e x p l a i n ,
a n d s i m p l y y o u w o n ' t u n d e r s t a n d

doostam kalafe shodan :))

But I'M NOT OBSESSED
look at these arms! They remind me of my dad's =]
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:47 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin